053قصه پرغصه سوسن

قصه پرغصه سوسن

تنظيم از كاوه

سنگ صبور مهربانم،  آقاي ذكايي محترم،
واقعا نمي‌دانم از كجا شروع كنم؟ قصه  پر غصه من بسيار طولاني  و اندوهبار است. براي اينكه پاسخي دريافت كنم مجبورم داستانم را خلاصه كنم.
دانشنامه ليسانس زبان و ادبيات فارسي را تازه از دانشگاه  تهران دريافت كرده بودم كه حميد، همسر اولم، با سماجت مرا وادار به ازدواج  كرد. حاصل ‌اين‌ ازدواج‌ يك ‌پسر‌‌‌خوشچهره وsabor053 خوش ‌خوي  بود بنام تيرداد،  و ديگر هيچ! پسرم در آمريكا بدنيا آمد، چرا كه من باز هم به اصرار و سماجت حميد مجبور به كوچ شدم و چند ماهي  پس از ورودم به آمريكا و شهر نيويورك بود كه تيرداد متولد شد و از همان ماه نخست  تولد،  شوربختي‌هاي من و او هم شروع شد.
حميد كه گويي نه همسري دارد و نه صاحب فرزندي شده است، بدنبال هوسرانيهاي  خود بود،  به نحوي كه من و فرزند نوزادمان  را فراموش كرده  و توجهي به چگونگي زندگي ما نداشت. مسئوليت او، محدود شده بود به تأمين نيازهاي اوليه زندگي و لاغير! به نيازهاي روحي من و نوازش  فرزند كه بايد از همان روزهاي نخستين نشان داده شود، اعتنايي نمي‌كرد. كار اين نامهرباني‌ها و  بي‌توجهي‌ها به جايي رسيد كه يكسال بعد، حميد با پيشنهاد جدايي،  بيدرنگ موافقت كرد و پس از جدايي هم براي رهايي از پرداخت هزينه هاي قانوني براي فرزندمان،  راهي ايران شد! من ماندم و يك كودك بي گناه.
خوشبختانه سرپناهي داشتيم كه سرمايه تداوم  زندگي من و فرزندم شد. اين خانه را فروختم و به مكان كوچكتري نقل مكان كرديم  و با پول قابل توجهي كه از اين راه فراهم  شده بود، به زندگي ادامه داديم. با بزرگتر شدن تيرداد و رفتن او به كودكستان،  كار مناسبي يافتم و درآمد خوبي هم بدست آوردم، تا اينكه،  مرد آراسته‌اي بنام فرهاد وارد زندگي ما شد. فرهاد جواني بود  34‌ ساله، مجرد،  مدير يك شركت موفق كه در جنب محل كار من دفتر داشت. آشنايي من و او از طريق ديدارهاي صبح  و عصر و بهنگام  رفتن به سر كار و خروج از كار صورت گرفت. گاهي  هم ظهرها در رستوران محلي همديگر را مي‌ديديم و با احترام  سلامي ‌به هم مي‌گفتيم. در جريان همين ديدارهاي گذرا  بود كه  بيشتر با هم آشنا  شديم. او از خودش گفت و منهم ماجراي زندگي‌ام  را برايش  شرح دادم و گفتم كه با تيرداد،  تنها فرزندم  روزگار را سپري مي‌كنم و تنها آرزويم خوشبختي و موفقيت اوست.
ديدارهاي ما به همين دقايق كوتاه محدود مي‌شد تا اينكه فرهاد از من براي شام دعوت كرد. در برابر پوزشخواهي من و اينكه نمي‌توانم فرزندم را تنها بگذارم فرهاد اصرار كرد كه مشتاق است تيرداد راهم ببيند. اين اشتياق او موجب شد كه من با اطمينان خاطر دعوت  فرهاد را بپذيرم.
سنگ صبور بردبارم،
اگر سخن به درازا ميكشد، مرا مي‌بخشيد ولي بايد بگويم، بايد بنويسم و از شما كمك بگيرم.
شبي كه به اتفاق تيرداد با فرهاد به رستوراني رفتيم، بي‌اغراق يكي از زيباترين و خاطره‌انگيزترين شبهاي زندگي  من و تيرداد بود. فرهاد چنان با تيرداد گرم گرفت و تيرداد چنان با فرهاد احساس  نزديكي كرد كه گويي آنها واقعا  پدر  و فرزند  هستند. من غرق در رفتار ناباورانه فرهاد و تيرداد، محو تماشاي آنان بودم و لذت مي‌بردم.
در آخرين دقايق آن شب نشيني،  فرهاد از من تقاضاي ازدواج كرد. غافلگير شده بودم، باورم نمي‌شد، پاسخي نداشتم، از اينرو  فرهاد با بلندنظري گفت: ميدانم كه اين حرف من غيرمترقبه بود، ولي درباره‌اش فكر كن. من عاشق زيبايي و شخصيت تو و شيفته سلوك كودكانه و هوش تيرداد  شده‌ام. فكر مي‌كنم ما مي‌توانيم  يك خانواده خوبي را تشكيل دهيم.
آن شب نتوانستم بخوابم. از نظر سني،  اگرچه فرهاد 5‌ سال از من بزرگتر بود ولي شخصا چنين تفاوت سني را براي زن و مرد بسيار مناسب مي‌ديدم. علاوه بر اين، او مردي مناسب و اهل زندگي خانوادگي  بنظر مي‌آمد كه در اين مورد هم اشتباه نكرده بودم، ولي اين  پرسش برايم مطرح  بود كه او چگونه مي‌تواند فرزند ديگري را پدري كند؟
بهرحال  صبح  روز بعد،  فرهاد در برابر ساختمان محل كارم، انتظارم را مي‌كشيد و من در نگاهش انتظار  پاسخ  پيشنهادش را ديدم. به او گفتم  كه ظهر با هم ناهار خواهيم خورد و آن زمان بود كه اين ترديدم را با فرهاد در ميان گذاشتم و گفتم  كه تيرداد را چون جانم  حتي بيشتر دوست ميدارم و اين تنها  مسئله مهم در ترديد من براي پاسخ دادن است.
فرهاد به من اطمينان داد كه نه تنها شيفته من، ‌كه عاشق  تيرداد هم  شده  و قول داد كه براي من همسري وفادار و فداكار و براي تيرداد پدري مسئول و مهربان باشد.
سرانجام  رابطه من و فرهاد  به ازدواج انجاميد و من و تيرداد به خانه زيباي فرهاد منتقل شديم و آپارتمان كوچك  خود را هم اجاره داديم.
فرهاد همچنانكه گفته بود واقعا همسري وفادار و فداكار و  براي تيرداد پدري مسئول و مهربان بود. در روزهاي آخر هفته، فرهاد تمام وقت خود را با تيرداد سپري ميكرد. او را به پارك مي‌برد، به سينما مي‌برد، در برنامه‌هاي ويژه كودكان شركت ميداد و خلاصه چنان  رابطه گرم و صميمانه‌اي بين آنها بوجود آمده بود كه موجب شگفتي و در عين حال مسرت من بود. فرهاد حتي از من انتظار نداشت كه از او صاحب فرزندي بشوم. مي‌گفت تيرداد پسر من است و همين يك كودك  براي ما كافي است. بايد تمام هم خود را بكار گيريم كه همين يك فرزند خوب بار بيايد.
اين زندگي شيرين و رابطه صميمانه ادامه داشت تا اينكه پدر ومادر فرهاد به اتفاق خواهرش براي ديدن ما از تهران به نيويورك آمدند. آنها  بسيار مهربان بودند،  مخصوصا پدر فرهاد كه مرد متشخصي بود و ما او را  پدرجان  خطاب ميكرديم. مدتي پس از اقامت آنها،  مادر  فرهاد شروع كرد به تشويق فرهاد كه بايد خود داراي فرزند يا  فرزنداني بشود و شجره خود را تداوم بدهد! و چنين شد و من يكسال بعد،  دو دختر دوقلو بدنيا آوردم.
از هنگام تولد شيدا و  مهتا،  تمام  توجه فرهاد معطوف  به اين دو كودك زيبا و شيرين شد و تيرداد  به يكباره از مركز توجه  پدر دور افتاد.
تيرداد كه بچه بسيار تودار و آرامي‌است بي آنكه نشان دهد،  از اين بي توجهي رنج مي‌برد و اكنون بقدري لاغر شده  كه نگرانم كرده است. در اين ميان،  حميد (شوهر سابقم) نيز سر و كله‌اش  پيدا شده و ميكوشد كه تيرداد را از من بگيرد! گاهي باخود ميگويم كه بهتر است تيرداد را به پدر اصلي‌اش بسپارم  شايد اين امر موجب شود كه دشواري ناخواسته‌ي كانون خانوادگي ما حل شود، ‌ولي وقتي به پيا~مدهاي پيش‌بيني نشده و جدايي از تنها پسرم ميانديشم، نگراني وحشت‌آوري سراپاي وجودم را ميگيرد. نمي‌دانم چه كنم؟ كمكم كنيد...
سوسن - نيويورك

 

دكتر دانش فروغي روانشناس باليني و درمانگر دشواريهاي خانوادگي
به بانو سوسن از نيويورك پاسخ ميدهد

فرهاد را بدليل اينكه مرد زندگي و پدرخوبي براي تيرداد تشخيص داده بوديد به همسري پذيرفتيد. پدر ومادر فرهاد  در ديدار از شما نشان دادند كه به ارزشهاي خانوادگي پاي‌بند هستند، حتي شما را تشويق كردند كه داراي فرزند بشويد. بدون ترديد فرهاد كه ميتوانست به تيرداد آنهمه علاقه پيدا كند خودبخود ازاينكه  داراي فرزند و يا فرزنداني شود خوشحال بود ولي آنچه شما را در اين لحظه نسبت به اين رابطه نگران ساخته است توجه عميق فرهاد به فرزندان خود و ناديده گرفتن تيرداد است، بگونه‌اي كه تيرداد از اينكه "پدر" را مثل گذشته همواره در ارتباط با خود نمي‌بيند اندوهگين است. بنظر من در اين لحظه بهتر است كه با فرهاد گفتگو كنيد. او مردي است كه اگر با او گفتگو شود واقعيت رامي پذيرد. زماني كه در يك خانواده سه فرزند وجود داشته باشند به هر يك از آنان زمان كمتري ميرسد كه در ارتباط مستقيم با پدر و يا مادر قرار گيرند. مشكل ديگري كه با آن روبرو هستيد بازگشت حميد است. تيرداد با پدر خود انسي ندارد و اگر به پدر سپرده شود، هم شما و هم فرهاد را يكباره دور از خود مي‌بينيد و آسيبي كه از اين راه به او ميرسد بيشتر خواهد بود...
تيرداد بمرور خواهد فهميد‌‌كه خواهران او نيز در رابطه با پدر، داراي "حق" هستند.
با اينهمه مراجعه شما به روانشناس براي بررسي و ارزيابي دقيق آنچه در زندگي كلي خانواده مي‌گذرد بسيار ضروري است. بهتر است باين نكته توجه داشته باشيد كه اصولا چطور سپردن تيرداد به پدرش در اين لحظات بحراني در انديشه شما بارور شده است؟