056-من درواقع آن جوان را كرايه كرده بودم

من درواقع آن جوان را كرايه كرده بودم

 

قصه : مونا.ك- ساكرامنتو
تنظيم از: مزدا

قسمت دوم

خلاصه هفته قبل

من از آغاز زني جاه طلب و زياده خواه بودم، شوهر اولم را وادار كردم زمان جنگ، قاچاقي از ايران خارج شده و در تركيه با شخصي شريك بشويم و آن شخص متاسفانه همه سرمايه ما را بر باد داد وشوهرم دربازگشت به ايران ناپديد شد.
دومين شوهرم نيز مرد خوبي بود كه بخاطر خلاف هاي من به زندان افتاد و من ناچار به طلاق شدم، تا به امريكا آمده در سن حوزه ساكن شدم، در سفري به لاس وگاس ابتدا با رابرت آشنا شدم بعد امين كه مرد ثروتمندي بود وارد زندگيم شد و من او را به لاس وگاس بردم و تشويق به قمار كردم تا آنجا كه او بيشتر اندوخته اش را باخت و سر ميز قمار با شليك گلوله خودكشي كرد.Gobar1056
•••
من بعد از كلي بازجويي و دردسرهاي قانوني، عاقبت خود را خلاص كردم، ولي در طي مدت زندگي و رابطه با امين، مبلغ قابل توجهي درحساب بانكي خود و درون لباسها و چمدان خود پنهان كرده بودم كه همان  وسوسه به جانم انداخت تا در لاس وگاس بمانم.
يك شب كه به يك كلاب زنانه  رفته بودم تا مردان عريان را تماشا كنم، از ديدن آن همه زن هوسباز با آن حركات چندش آور، دچار حيرت شدم، ولي بعد خودم نيز همرنگ شان شده و بعد از چند گيلاس مشروب مست و بي خود فريادميزدم و بعد هم به يكي از آن مردها نزديك شده او را به شام دعوت كردم، او نيز پذيرفت و با من همراه شد، اندام ورزيده شكيلي داشت، خوب ميدانستم كه آن گونه مردها، خود را ميفروشند، من هم از همان لحظه اول يك دسته صددلاري در جيبش گذاشتم تا خيالش راحت شود من وضع مالي ام خوب است، مرتب مي‌پرسيد شوهر پولداري داري؟ دوست پسر پولدار داري؟ بيوه پولداري هستي؟ من هم مي‌گفتم نگران نباش، يك بيوه پولدار خوشگذران هستم.
نامش اريك بود و توجه عميقي به كيف پول من داشت. همه جا چون سايه  با من مي‌آمد، با هم  به يك كلاب رفتيم، بعد با من به اتاقم آمد و شب را با من گذراند. فردا ساعت 11‌ بيدار شديم. صبحانه و ناهار را باهم درون اتاق خورديم، بعد براي شنا رفتيم، مرتب جلوي زنها و دخترها مرا مي‌بوسيد و من هم احساس خوبي ميكردم، چون چشمان بعضي از دخترها و زنها را مي‌ديدم كه بدنبال او مي‌دويد، دنبال كسي كه ستايشگر من بود. اريك مرا وا داشت همان روز برايش يك ساعت گرانقيمت بخرم، همين او را به وجد آورد و خيالش را راحت كرد كه من واقعا  ثروتمند هستم، مرتب مي‌گفت دلت نمي‌خواهد يك شوهر سكسي داشته باشي؟ مي‌گفتم بايد آزمايش بدهد، اگر سربلند بيرون آمد چرا كه نه!  باخودم مي‌گفتم من در حقيقت اريك را اجاره  كردهام!
اريك بود كه در طي يك هفته مرا آلوده مواد كرد. چون خودش كوكائيني بود. مي‌گفت بدون كوكائين نمي‌تواند روي صحنه برقصد و عريان شود آن رفتار و حركات  را از خود بروز دهد، گرچه با وجود قرارداد باآن كلاب، برخي شبها به بهانه بيماري  فرار مي‌كرد، چون من تحمل نداشتم او را روي صحنه ببينم كه براي زنهاي ديگر طنازي مي‌كند!
درست يكماه ونيم بود، من شب وروزم با اريك مي‌گذشت، برايش چند انگشتر، چند دست لباس گرانقيمت خريده بودم و پا را در يك كفش  كرده بود كه برايش  اتومبيل پورشه بخرم، راستش من در پس اندازم آنچنان پولي نبود كه چنين دست ودلبازي بكنم، ولي بهرحال از پرداخت پول به او دريغ نداشتم، در ضمن هزينه تهيه موادمان هم كم نبود يكروز كه من حساب بانكي‌ام را چك مي‌كردم، او زيركانه فهميد برخلاف تصورش من آنچنان پولدار نيستم و همين سبب شد به بهانه اينكه  قصد شروع يك بيزينس را دارد مرا دعوت به شراكت كرد و بعد هم باهمان زيركي شماره سوشيال سكيوريتي مرابدست آورد و طي 24‌ ساعت با توجه به مبالغي كه داشت، زيرو بم زندگي مرا هم در آورد و فهميد  چقدر پول دارم و  بدنبال آن بود كه به بهانه اي با من جر و بحث راه انداخت و بحال قهر مرا ترك گفت، وقتي به كلاب رفتم تا او را برگردانم، يك سكيوريتي بمن هشدار داد كلاب را ترك كنم و مزاحم اريك  نشوم، وگرنه ناچار است پليس را خبر كند! من دل شكسته كلاب را ترك كردم و درحاليكه اشكهايم بي امان جاري بود، به هتل برگشتم. درواقع در طي دو ماه من 90‌ درصد پس اندازم و همه پولهاي پنهان خود را خرج كرده و با آن شرايط از فرداي خودم مي‌ترسيدم چون نمي‌دانستم چه خواهد شد.
در شرايط بدي از لاس وگاس به ساكرامنتو برگشتم، نمي‌خواستم هيچكس را ببينم، نه ميلي به ملاقات دوستانم داشتم و نه حتي  آفتابي شدن در خيابانها، بهمين جهت دو سه روزي در اتاقم ماندم تا راهي براي تهيه مواد پيدا كنم، چون حالم بمرور خراب مي‌شد، آخرين اندوخته مواد هم تمام شد، يكروز به يكي از خيابانهاي مركزي شهر رفتم، همان جا كه معمولا آدمهاي معتادو فروشندگان مواد رفت و آمد داشتند، در آنجا با جواني حرف زدم كه در ازاي 200‌ دلار برايم يك بسته كوچك مواد آورد و  توصيه كرد در آن فضا نمانم و فردا هم براي خريد مواد كمي زودتر بيايم.من بلافاصله از آنجا دور شدم، ولي درست سر پيچ يك خيابان، چند نفر برسرم ريختند و تا  آمدم بخودم بجنبم، هم مواد،هم كيف پول و هم ساعت رولكسي را كه امين برايم خريده بود بردند و مرا با يك مشت رها ساختند و رفتند.
با صداي يك پليس از جا پريدم، مي‌پرسيد چه اتفاقي افتاده؟ گفتم كيف پولم را زدند، گفت توي اين محله چه ميكني؟ بدروغ گفتم بدنبال دوستم آمده بودم، گفت دوست تو اينجا چه ميكند؟ بهتر است از اينجا بروي، قبل از آنكه يك چاقو توي پهلويت فرو برود.
برگشتم توي اتاق تنهايي هايم، جلوي آئينه به صورت زخمي و تكيده ام نگاه كردم، اصلا نشانه اي از آن زن پرشور و زياده طلب نبود، مثل پيرزنهاي مريض شده بودم، چنان با خشم به آينه كوبيدم، كه همزمان با شكستن آينه، خون از دستم فواره زد، بعد ديوار رنگين شد، دستپاچه شدم، باحوله خيس همه جا را تميز كردم، دستم را كه لاي حوله پيچيده بودم، باند پيچي كرده و درحاليكه بشدت مي‌سوخت، روي مبل خوابيدم. فردا صبح با سردرد شديد و حالت تهوع بيدار شدم آنقدر حالم زار بود كه آرزوي مرگ ميكردم، يكي دو بار تصميم گرفتم با تيغ رگهايم را بزنم، ولي حتي جرات آن كار را هم نداشتم.
غروب تصميم آخر را گرفتم، رفتم بالاي ساختمان، از همانجا خيابان را تماشا كردم، اتومبيلها مثل اسباب بازي در حركت بودند، با خودم گفتم در يك لحظه همه چيز تمام ميشود، خودم را پرت مي‌كنم و بعد هيچ.
در همان لحظه بودكه دستهاي قوي مردي مرا به عقب كشيد، سكيوريتي ساختمان بود، مرا روي زمين نشاند و پرسيد چرا؟ همه چيز را برايش گفتم، حرفهايم را باور كرد، به همسرش زنگ زد، روزيتا خيلي زود خودش را رساند، آرام گفت خانم اگر شوهرم به پليس زنگ ميزد، برايت دردسر بزرگي درست مي‌شد، چرا نمي‌خواهي به زندگي سالم برگردي؟ گفتم چگونه؟ گفت من كمكت مي‌كنم، بشرط اينكه ارادهاش را داشته باشي، گفتم واقعا كمكم مي‌كني؟ گفت حتما در همين لحظه، فقط گوش بده، مقاومت كن و صادق باش.
... من چنين كردم و دوباره به زندگي بازگشتم، اينك در يك  فروشگاه كار ميكنم، از آن زن جاه طلب پرمدعا ديگر خبري نيست، زندگيم ساده است به سادگي زندگي روزيتا دوست خوبم كه چون خواهر كنارم ايستاده است نميدانم چه آينده اي انتظارم را ميكشد، ولي اين را ميدانم با آن زندگي تاريك، آينده اي نداشتم.