057-گربه عاشق و حسود در انتظار ورود معشوقه من بود

فرستنده سرگذشت:
 جلال .م- تورنتو- كانادا

 قسمت چهارم

گربه عاشق و حسود در انتظار ورود معشوقه من بود 

زيبايي جادويي "سوفيا" و ملاقات ناگهاني او در آن نايت كلاب، بقدري مرا سرحال آورده بود كه به هيچوجه مايل نبودم  قضيه را با داستان يك گربه سياه بهم بريزم. اما  حال سوفيا جدي دردآور بود. مثل آدمي شده بودكه ناگهان  دلش درد مي‌گيرد. يا سنگ كليه اش حركت مي‌كند و طاقت و تحمل را از او سلب مي‌كند. براي اينكه او را از آن حالت  بيرون بياورم، يا بهتر است با حقيقت  و درستي  بگويم براي اينكه هر طور شده اورا در اصطلاح خودماني "تور" كنم و او را به منزل ببرم، گفتمJavanan-Donya1057:
- چند تا مشروب خوردهايد كه حرفهاي مستانه مي‌زنيد؟  روح يعني چي؟! يك روح خبيث در بدن يك گربه حلول كرده يعني چه. نكند كه فيلم سينمايي زياد نگاه مي‌كنيد. اصلا ميدانيد  من امشب چرا به اين نايت كلاب آمدم؟! يك فيلم را در تلويزيون تماشا كردم كه عين حرفهايي بودكه شما همين الان زديد. يك گربه سياه وارد اتاق خواب يك پسربچه  شد و لحظاتي بعد مثل ابري در جسم  بچه فرو رفت و بچه از جا بلند شد و در حالت خواب  راه افتاد و رفت آشپزخانه و يك كارد تيز برداشت و رفت به اتاق خواب پدر ومادرش و پدرش را با ضربات  كارد به قتل رساند. اين فيلمسازها  براي جلب مشتري هر كاري را مي‌كنند. هنر آنها هم زياد است. فيلم را چنان درست مي‌كنند كه آدم معمولي را كه سهل است، يك آدمي مانند مرا هم چنان مي‌ترسانند كه ديگرخواب از سرش مي‌پرد و راه مي‌افتد مي‌آيد نايت كلاب...
سوفيا كه همچنان گيج و مات و رنگ پريده بود گفت:
- آن فيلم را از روي همين گربه من ساخته اند.
بادست به شانه اش زدم و گفتم:
-خانم سوفيا راست راستي شما ديگر خيلي زياده روي مي‌كنيد!
سوفيا خيلي جدي جواب داد:
- نه!  اولين باري كه من متوجه  غير عادي  بودن گربه سياهم شدم  موضوع را با يكي از روزنامه نويسان مشهوري كه به همان رستوراني كه شما آمده بوديد، ‌آمده بود در ميان گذاشتم و او گفت:
اجازه ميدهيد داستان گربه شما را در روزنامه بنويسم. او داستان گربه مرا در روزنامه نوشت. هنوز يك هفته نگذشته بودكه يك فيلمسازي بمن مراجعه كرد و گفت پول خوبي ميدهد كه از داستان گربه من فيلم بسازد. منهم آن موقع ها موضوع را خيلي جدي نمي‌گرفتم. برايم حالت شوخي و خنده و مسخرگي داشت. مثل همين حالتي كه الان براي شما دارد. بنابراين اجازه  دادم كه از روي ماجراهاي گربه من  فيلم بسازند. پول خوبي هم گرفتم.اما از آن زمان  ديگر نمي‌توانم از شر اين گربه خلاص شوم.
سوفيا به گونه اي حرف ميزد كه موضوع براي من خيلي جالب شده بود. هم در پنهان و نهان خودم موضوع گربه را باور كرده بودم.خودم گربه را درخواب ديده بودم.و هم خودم جاي پنجول گربه را در صورتم ديده بودم، خودم آنشب  فيلمي را كه سوفيا دربارهاش حرف ميزد ديده بودم، بنابراين در ته دل سوفيا را باور داشتم. اما از آنجا كه زيبايي او حواس مرا پرت كرده بود و درواقع بيشتر از آنكه  به گربهاش و موضوع گربه توجه داشته باشم مي‌خواستم با خود سوفيا روي هم بريزم، دست از آن حالت شوخي و مسخرگي توام با مهرباني برنداشتم  و گفتم:
- اولا ميتوانيد گربه‌اتان را از خانه بيرون كنيد و بنده را جانشين گربه كنيد. قول ميدهم كه اصلا دردسرهايي كه گربه  برايتان ايجاد كرده من نداشته  باشم. در ثاني دلم ميخواهد بدانم شما به آن روزنامه نويس چي گفتيد در مورد گربهتان. آيا آن روزنامه نويس واقعيت ها را نوشت و يا يك كلاغ و چهل كلاغ كرد و بالاخره اينكه  اساسا من نميدانم اين گربه چه دردسرهايي براي شما درست  كرده و چرا مي‌گوئيد اسير اين گربه شده ايد؟!
در اين موقع بود كه سوفياگفت:
- حالا اگر بخواهيد ميتوانيد يك مشروب مرا مهمان كنيد. احتياج به يك آرامش  بخش دارم. من خوشحال از اينكه دارم قدم به قدم به سوفيا نزديك ميشوم، براي خودم و او دستور مشروب دادم. صندلي هاي بارچسبيده  به زمين  بود و تكان نمي‌خورد. بنابراين خودم را روي صندلي جلو كشيدم. بطوري كه زانوهايم به زانوهاي قشنگ و زيباي سوفيا چسبيد. بخشي از رانهايش از زير دامن تنگ و چسبان كوتاهش بيرون آمده بود كه مرا ديوانه ميكرد. اما در عين حال مي‌توانستم  روي ران چپ او، جاي پنجه هاي يك گربه را هم به بينم!
سوفيا وقتي مشروبش را يكسره بالا كشيد گفت:
- واقعيت را به روزنامه نگار گفتم. روزنامهنگار براي خوردن شام آمده بود. من از او خوشم آمد و بعد از پايان شيفت كارم سر ميز او نشستم و از هر دري سخن گفتيم. او از من دعوت كرد كه شب را به آپارتمان او بروم. اما من گفتم كه گربهاي دارم كه نمي‌توانم آنرا در آپارتمان خودم تنها بگذارم. روزنامه نگار خوش قيافه و جذاب كه توجه مرا جلب كرده بود گفت اينكه مشكلي نيست. همين حالا ميرويم به آپارتمان شما و گربه را بر ميداريم و ميرويم آپارتمان من. ولي من با خنده گفتم اگر قرار است شب را با هم بگذرانيم چه فرقي مي‌كند كه در آپارتمان من باشد يا در آپارتمان شما. روزنامه نگار پرسيد:
-يعني اينكه داريد بنده را امشب به خانه خود دعوت مي‌كنيد؟
منهم جواب دادم:
- البته با كمال ميل. اگر گربهام حسودي نكند و بگذارد.
روزنامه نگار همانطوري كه از جا بر ميخاست گفت:
- اين موضوع گربه شما كم كم دارد براي من جالب مي‌شود. اول مي‌گوئيد  نمي‌توانيد گربه را در خانه تنها بگذاريد. بعد ميگوئيد كه ممكن است بمن  حسودي كند. اين حرف ها يعني چه؟!
به او گفتم:
- يعني اينكه اين گربه سياه عاشق من است. خيلي هم حسود است و اجازه نمي‌دهد هيچ مردي شب را در خانه من بسر برد.
روزنامه نگار با صداي بلند خنديد وگفت:
-براي اينست كه ادبش نكرده ايد! لوسش كرده ايد! حالا من امشب او را ادب مي‌كنم تا ديگر از اين لوس بازيها در نياورد.اما هنوز بمن نگفته ايد كه چرا نمي‌خواهيد او را در خانه تنها بگذاريد؟!
دركمال صداقت به روزنامه نگار جواب دادم:
- براي اينكه تنها در خانه نمي‌ماند. همينكه شب فرا ميرسد و تاريكي مي‌آيد او ازخانه بيرون ميرود و يك روز بعد مي‌فهمم در محله يا در خانه همسايه ها، يك گندي بالا آورده است.
روزنامه نگار چنان بمن نگاه كرد كه تصور كردم خيال ميكند من ديوانه‌ام. حتي ترديد را در چشمهايش ديدم كه فكر مي‌كند آيا شب را به خانه دختر ناشناسي مانند من كه اين همه حرفهاي غيرعادي ميزند بيايد يا از آمدن  منصرف شود. وقتي پشت فرمان نشست گفت:
بي رودربايستي و صميمانه بگويم. تا بحال بخاطر شما  بود كه مي‌خواستم بيايم خانهتان. اما حالا كنجكاوي روزنامه نگاري من گل كرده است تا بفهمم كه ماجراي اين گربه چيست؟ كسي چه ميداند شايد هم يك موضوع جالب براي نوشتن پيدا كرده باشم.
در تمام طول راه تا برسيم به خانه روزنامه نگار مرتب مي‌پرسيد كه او وقتي شب از خانه بيرون ميرود، در محله‌ها و در خانه همسايه ها چه كار مي‌كند كه شما ميگوئيد هر شب گندي بالا مي‌آورد. اما راستش من جرات نمي‌كردم براي او شرح دهم. مي‌ترسيدم از آمدن به خانه من منصرف شود. در حالي كه من سخت از آن روزنامه نگار خوشم آمده بود و مي‌خواستم به هر قيمتي  شده آنشب را با او بگذرانم. اين يك موضوع بود، موضوع ديگر اين  بود كه تمام فكرم پيش گربه بود و داشتم نقشه مي‌كشيدم  كه وقتي اين روزنامه نگار را به خانهام بردم، چطوري از شر گربه رهائي پيدا مي‌كنم. چون ميدانستم  و مطمئن بودم  كه بالاخره  اين گربه يك كاري  دست من و يا آن روزنامه نويس جذاب بيچاره كه يك شب آمده بود حالي كند ميدهد.
به خانه من رسيديم. كليد آپارتمان را كه بيرون آوردم، همه حواسم را در گوش هايم تمركز ساختمم تا به بينم آيا گربه سياه طبق معمول  پشت در انتظار مرا مي‌كشد يا نه. روزنامه نگار، بي خيال و سرخوش و سر حال با باز شدن  در آپارتمان قدم به داخل آپارتمان گذاشت و در همان حال  كتش را از تن بيرون آورد كه ناگهان فرياد او به آسمان بلند شد!
ادامه دارد