پدر پرسيد: چرا همه هرزه و گنگ و معتاد شديد060

 

yaddasht

سودابه از واشنگتن دي سي:

آمده بود عزيزترين
موجود زندگيم را ببرد

آنروز بعد از ظهر وقتي كليد را در قفل در خانه چرخاندم، صدايي مرا بخود آورد. نميدانم چرا آن صدا دلم را لرزاند، به سوي صدا برگشتم، كسي در برابرم ايستاده بود كه نه تنها هيچگاه آرزوي ديدارش را نداشتم، بلكه اگر از دستم برمي آمد، از دستش به كره ديگري مي‌گريختم!

.... سال 1992‌ بود، من و امين از بچه دار شدن نا اميد شده بوديم، تا بعد از 6‌ سال زندگي مشترك، تقريبا به همه پزشكان متخصص مراجعه كرده بوديم كه هر كدام نظريه‌اي داشتند، ولي هيچ‌يك اميد قطعي بما نمي‌دادند. ما به استراليا، به اسرائيل، به ژاپن، به انگليس و حتي به هند سفر كرديم، همه شيوه هاي درماني را بكار گرفتيم، كلي خرج كرديم، گاه در انتظار جواب يك كلينيك، شبها را تا صبح بيدار مي‌مانديم، گاه به هر پيشگو و دعانويسي و رمالي دل ‌بستيم، ولي سرانجام از ادامه راه دل بريديم. البته درتمام اين مدت، از سوي خانواده‌ها نيز با عكس‌العمل‌ها، توصيه‌ها و هشدارهايي روبرو بوديم كه بدليل عشق عميقي كه بهم داشتيم، وقعي نمي‌گذاشتيم و به هم تكيه ميكرديم.
يكروز در يك رستوران با زوجي آشنا برخورديم كه تازه از ايران آمده بودند. دو فرزند دو قلو داشتند، دو دختر و دو پسركه خوشگل و شيطون و پرشور و شيرين بودند. در يك لحظه امين گفت بيا برويم ايران، شايد در آنجا كودكي را به فرزندي پذيرفتيم، شايد بچه‌اي نظر مارا جلب كرد! به صورتش خيره شدم، پر از صداقت بود، گفتم چرا نه؟
دو هفته بعد سوار بر هواپيمايي بوديم كه بر آسمان تهران چرخ ميزد و  اندكي بعد در فرودگاه مهرآباد در آغوش دوستان و آشنايان  فرو رفتيم و شب را تا صبح در كنارشان نشستيم و از گذشته‌ها حرف زديم، حرفهايي كه پايان نداشت، شيرين و پر از خاطره بود.
بعد از يك هفته كه در خيابان ها پياده راه رفتيم، همه بچه‌ها را زير نظر گرفتيم، قصد سفرمان را با دوستان و فاميل در ميان گذاشتيم، 99‌ درصدشان مي‌گفتند: چرا باز هم بدنبال معالجه نمي‌رويد؟ و بعضي در گوشمان مي‌خواندند: چرا طلاق نمي‌گيريد و با كسي ديگر وصلت نمي‌كنيد؟ ما آنقدر جدي و احساسي با آنها برخورد كرديم كه رضايت دادند و به جستجو پرداختند. آشنايي از يك زوج گفت كه زن بيمار و بستري است و حال خوبي ندارد و مرد هم اهل خانواده و بچه‌داري نيست. در اين ميان يك دختر 4‌ ساله معصوم در آستانه قرباني شدن و  سرگشته و به هدر رفتن است. بلافاصله  ترتيب ديدار ما را با آن آقا دادند. مردي بي خيال و معتاد كه مي‌گفت همسرش دچار بيماري سرطان شده و در آستانه مرگ است. حاضر است تحت هر شرايطي از شر دخترش خلاص شود!
باآن آقا دو شب حرف زديم، قول داد در ازاي مبلغي، دخترش را بما بسپارد، همه مدارك قانوني را هم امضا كند و براي هميشه دور دخترش را خط بكشد! من براي اطمينان از بيماري همسرش، به بيمارستان رفتم، روي تخت با شبحي روبرو شدم كه درد مي‌كشيد. صورت معصوم و مهرباني  داشت، جرات نكردم از دخترش بگويم، ولي يك سبد گل كنارش گذاشتم و گفتم: برايت دعا ميكنم، گفت:همه مي‌گويند من رفتني هستم!
تا دخترك را بعنوان فرزند خوانده صاحب شويم، 2‌ ماه دويديم، ولي خوشبختانه موفق شديم و همه مراحل قانوني‌اش طي شد. دو هزار دلار به پدرش پرداختيم، همه نوع امضاها را دقيقا گرفتيم و  بار سفر بستيم. دخترك از همان اولين شب، آرام در آغوش من خوابيد. تشنه محبت و عشق بود، نوازش ميخواست و  وقتي يك چمدان اسباب بازي  و لباس برايش خريديم، از شوق مي‌رقصيد وآواز مي‌خواند.
آن روز وقتي هواپيما روي آسمان تهران به پرواز درآمد و راهي گذر از مرزها شد، من بي اختيار هم ميخنديدم و هم مي‌گريستم. امين هم دست كمي از من نداشت. مرتب مي‌گفت: اين شيطون كوچولو، از همين حالا ما را اسير خود كرده و انگار بچه خودمان است، چنان بتو مي‌چسبد كه من فكر ميكنم جداشدني نيست.
به واشنگتن دي-سي كه رسيديم، دوستان صميمي در فرودگاه انتظارمان را مي‌كشيدند. همه با عروسك‌ و گل و شيريني آمده بودند. مسافر كوچولويمان حيرت كرده بود، مرتب مي‌پرسيد اينها كي هستند؟ چرا به اينجا آمده اند؟ وقتي گفتيم براي ديدن تو آمده اند، برايشان بوسه مي‌فرستاد و بعضي ها را به آغوش ميكشيد و همين حركات بود كه مرا هرلحظه بيشتر شيفته ميكرد.
ورود مينا به زندگي ما، ورود عشق، شور، اميد و روشنايي بود، من انرژي پايان ناپذيري پيدا كرده بودم. امين غروب‌ها با عجله خودش را به خانه ميرساند. اتاق مينا از اسباب بازي و لباس موج ميزد، دست خودمان نبود، هر روز يك چيز تازه برايش ميخريديم كار به جايي رسيد كه دوست روانشناس‌مان به ما هشدار داد مراقب محبت و عشق افراطي‌مان باشيم، چون مينا را نابود ميكند، او را از قالب طبيعي‌اش خارج مي‌كند، ولي ما واقعا اختياري نداشتيم. او عروسك ما، بچه ما، بازيچه ما، سرگرمي ما، و خلاصه همه چيز ما شده بود. خيلي زود فهميدم مينا پر از استعداد است. در كودكستان اعجاز كرد، در كلاس رقص شگفتي آفريد، در كلاس نوازندگي همه را مات كرد. خدا را شكر مي‌كرديم كه بعد از آن همه سال حسرت و انتظار، چنين فرشته كوچكي را بما هديه كرده بود. فرشته‌اي كه با يك سرماخوردگي كوچك ما را تا صبح  بيدار نگه مي‌داشت و با يك خنده‌اش ما را به آسمان ها مي‌برد.
مينا بمرور قد كشيد، زيبايي‌اش چشم‌ها را خيره كرد، موفقيت هايش در مدرسه، در هنر و در ورزش، غرورآفرين بود. من اغلب شب ها، از خواب مي‌پريدم و به بالين او ميرفتم تا باورم شود اين موجود شيرين و آن همه موفقيت، خواب و رويا نباشد. مينا يكسره از دبيرستان به دانشگاه رفت، در همان روزها بود كه من آنروز جلوي در خانه با آن زن روبرو شدم كه سالها حتي به خيالم راه نداده بودم. او  يعني مادر واقعي مينا را روبروي خود ديدم! خودش را معرفي كرد. از ترس در را برويش بستم، بعد از چند لحظه درب را گشوده و گفتم: ببخشيد دست خودم نبود، اصلا انتظار ديدن شما رانداشتم، گفت: ولي سالهاست بدنبال دخترم، سرزمين‌ها را پشت سر گذاشته‌ام. گفتم ولي مينا اينك دختر ماست، ما او را بزرگ كرديم، به مدرسه فرستاديم، از او يك  فرشته ساختيم. گفت ولي او دختر من است و بعد روي زمين زانو زد. خيلي پير شده بود، خودش توضيح داد كه فقط عشق ديدار دوباره مينا، او را از بستر بيماري بيرون كشيد. گفت: ميدانم شوهرم مينا را به شما فروخت! فرياد زدم او كالا نبود كه من او را بخرم. او را به فرزندي پذيرفتم، چون هيچكس را نداشت، او حتي دو روز بود غذاي گرم نخورده بود. او تبدار بود وقتي به آغوش من پناه آورد.
صورتش از اشك خيس بود، سرش را پائين انداخت و رفت، نميدانستم چه كنم. با امين حرف زدم. گفت: ما مدارك‌مان قانوني است و من مي‌توانم از اين زن شكايت كنم. گفتم: شكايت از زني كه بدنبال دخترش آمده است؟ بهتر است به او هم مبلغي بدهيم تا برود پي كارش، بنظر زن مريض و بيچاره اي مي‌آيد. وقتي من ديدمش، انگار صد سال پير شده بود. شوهرم موافقت كرد. من 15 ‌هزار دلار نقد آماده كردم، چون مي‌دانستم او به سراغ‌مان مي‌آيد. حدسم درست  بود. او را سر راه مينا ديدم. از دور به تماشا ايستاده بود. در يك لحظه قلبم لرزيد، چقدر من بيرحم بودم، مادر شكسته و پيري را از ديدار فرزندش محروم كرده بودم. به سراغ‌اش رفتم، او را كه مي‌لرزيد به آغوش گرفتم. او را بدرون خانه بردم، قول دادم بمرور مينا را از واقعيت آگاه كنم. ده روزي طول كشيد ولي بخير گذشت. آن روز كه مينا دست من و مادرش را گرفته بود به صورت هردوي ما بوسه ميزد، قشنگ ترين روز زندگي من بود و آن روز زماني تكميل شد كه مادر مينا  هميشه در خانه ما ماند. حالا مينا دو مادر دارد كه هر دو برايش مي‌ميرند.