069-جوان درمانده اي كه روزي فريادرس ما شد

javananlYadasht1291-05

نصرت احمدي پور از اورنج كانتي زنگ زده بود
جوان درمانده اي
كه روزي فريادرس ما شد

درست 20‌ سال پيش بود، دو سه سالي از كوچ‌مان به امريكا مي‌گذشت، به سرزميني كه آيندهمان را ساختيم، يكروز با اصرار همسرم منيژه و دخترمان سودابه و سيما، راهي "سدونا" ناحيهاي نزديك فنيكس آريزونا شديم، آنها از كوه هاي قرمز و دره ها و تنگه هاي عجيب و يا بقول امريكاييها "كنيون‌"هاي منطقه مي‌گفتند، از اينكه  با هليكوپترها و جيپها بديدار يكي از عجايب هفتگانه جهان ميرويم و براي خود خاطره تازه اي مي‌سازيم.
با هواپيما به فنيكس رفتيم و در آنجا با كرايه اتومبيلي خود را به سدونا رسانديم، براستي همه چيز ديدني و عجيب بود، كوه هاي قرمز رنگي كه در فيلم هاي وسترن ديده بوديم، رستورانهاي جالب، نشانه ها و سمبل هايي از مردان كابويي و سرخپوستان شجاع. دوسه روزي رابه گردش و ديدار از عجايب سدونا گذرانديم، كلي سوقات و يادگاري درون چمدانها جاي داديم، بنظر مي‌آمد همه راضي از اين سفر، براي بازگشت آمادگي كامل دارند، چون كم كم زمزمه خشك شدن گلهاي خانه، احتمال دزدي و سرقت و بعد هم دلواپسي كار و درس بچه ها به گوشم مي‌رسيد. از آنها خواستم حداقل 24‌ ساعت را هم به راه رفتن، تماشاي فروشگاهها و نشستن در رستورانها و كافي شاپ ها بگذرانيم و البته همه پذيرفتند.
غروب آخرين روز اقامتمان، از فاصله صدمتري، شاهد حمله چند جوان شرور به جوان ديگري بوديم، تا آمديم بخود بجنبيم، جوان تنها خونين نقش خيابان شد و مهاجمين گريختند، رهگذران يا مسير خود را عوض مي‌كردند و يا بي اعتنا مي‌گذشتند، ما بي اختيار به سوي آن جوان رفتيم، دخترم پليس را خبر كرد، لحظاتي بعد آمبولانس و پليس از راه رسيدند، جوانك كه سرش را به آغوش منيژه  گذاشته و به سختي نفس مي‌كشيد، التماس كرد اورا تنها نگذاريم و ما با وجود هشدار دو سه رهگذر، با او به بيمارستان رفتيم، همه آنچه را كه ديده بوديم به پليس گزارش داديم، جوانك آن شب بدليل شكستن استخوان دست و پا و دنده هايش تحت عمل جراحي  قرار گرفت، فردا صبح ما با چند شاخه گل بر بالين او بوديم، از ديدن ما دچار هيجان شده بود، درحاليكه مي‌لرزيد و مي‌گريست برايمان توضيح داد كه آن جوانان شرور، كيف پول و مداركش را با زور گرفته و بدليل مقاومت او را به چنين روزي انداختند. "رابي" همان جوانك با التماس خواست او را در شناسايي آن مهاجمين كمك كنيم، مي‌گفت اهل نيوزيلند است، يك عمو در نيويورك دارد كه كاري به او ندارد، درواقع او يك غريبه تنها در اين سرزمين بزرگ است.
ابتدا منيژه با ماندن مان و پيگيري ماجرا مخالف  بود، ولي بعد كه بچه ها با من همصدا شدند، او هم كوتاه آمد، دو روز بعد با توجه به اطلاعاتي كه داده بوديم، گروهي را دستگير كردند و در مركز پليس ما مهاجمين اصلي را شناسايي كرديم، كه بلافاصله دستگير و زنداني شدند، رابي مرتب دستهاي منيژه را مي‌بوسيد و ميگفت شما از مادر هم مهربانتر هستيد، مرا پدر صدا ميزد و هميشه چشمانش از اشك پر بود. روز آخر كه چمدان ها را بسته بوديم، با يك سبد گل به سراغ رابي رفتيم، با اصرار مبلغي نقد در جيبش گذاشتيم و دستش را فشرديم وآمديم.
متاسفانه بعد از دو هفته، بدليل تغييرخانه و آدرس و تلفن، ارتباط ما با رابي قطع شد، با وجودي كه تلفن زده بود بديدارمان مي‌آيد اين امكان پيش نيامد ولي هميشه به ياد آن خاطره بوديم و خوشحال از اينكه به ياري رابي رفتيم و درحقيقت انتظاري هم نداشتيم.
زندگي ما به مسير خود ادامه داد، بچهها بزرگتر شدند، سودابه دندانپزشك شد و سيما هم بعنوان پرستار در يك بيمارستان معتبر بكار پرداخت من و منيژه، يك رستوران امريكايي باز كرديم و كار وبارمان نيز گرفت تا بعد از سالها سيما و سودابه  كه هر كدام در شهر ديگري بودند براي تعطيلات بديدار ما آمدند و تصميم گرفتيم براي دو سه روزي به لاس وگاس برويم.
در يكي از هتل هاي معروف دو اتاق گرفتيم و بعد از سالها دوباره دور هم جمع شديم، آن هم در سفري كه براي همه مان خاطره انگيز بود. ظهر اولين روز اقامت‌مان، سودابه درحاليكه صورتش غمگين بود گفت جواني از حدود 2‌ ساعت پيش مرتب او را تعقيب مي‌كند و اصرار دارد با او دوست شود، سودابه توضيح داد كه اين جوان كاملا نشان ميدهد شرور و عاصي و نا آرام است. من پيشنهادكردم با پليس حرف بزنم، منيژه گفت بهتر است به هتل ديگري برويم، همه اين نظر را پسنديديم و قرار شد بي سر و صدا هتل را عوض كنيم و چند خيابان دورتر برويم.
اين اقدام قبل از نيمه شب انجام شد، همه با خيال راحت به رستوران روي بام هتل رفتيم، غذايي خورديم، من و سيما به اتاق مان برگشتيم، منيژه و سودابه براي بازي به طبقه پائين رفتند، ولي يكساعت بعد منيژه خبر داد آن جوان پيدايش شده و حتي اين بار سودابه را با اسلحه اي كه با خود دارد تهديد به قتل كرده است.
همه ما دچار وحشت شديم، تصميم گرفتيم فردا صبح با اتومبيل به لوس آنجلس برگرديم و از اين معركه دور شويم، اين بار با احتياط بيشتر دست بكار شديم، حدود ساعت 6‌ صبح ابتدا يكي يكي به پاركينگ هتل رفتيم، بعد هم سوار اتومبيل شده و به سرعت شهر لاس وگاس را پشت سر گذاشتيم و وقتي در پشت سرمان، اتومبيلي نديديم همگي نفسي براحت كشيديم.
بعد از يكساعت ونيم، در مسير خود به يك پمپ بنزين و رستوران رسيديم، همه آماده نوشيدن يك قهوه و چاي داغ خوردن و صبحانه كامل بوديم، نفهميدم چگونه خود را بدرون رستوران رسانديم وسفارش داديم و در يك چشم بهم زدن نيز، روي ميز خالي شد! دوباره سوار اتومبيل شده و با خيال  راحت تر به جلو رانديم، كه ناگهان يك اتومبيل تقريبا قديمي بزرگ بدون هيچ نشانه و راهنما و بوقي به جلوي ما پيچيد و در يك لحظه  چنان ترمز كرد كه من كنترل از دست داده و محكم با آن برخورد نمودم، در يك لحظه از درون اتومبيل 5‌ جوان بيرون پريدند، سودابه فرياد زد يكي از آنها همان جوان مزاحم و شرور است.
من آدم ترسويي نيستم ولي در آن لحظه مرگ را جلوي چشمانم ديدم، چون اتومبيل ها هر چند لحظه از كنار ما به سرعت مي‌گذشتند به اينكه در آن لحظه بر ما چه مي‌گذرد توجهي نداشتند، منيژه و سيما گريه ميكردند، سودابه زير لب فحش ميداد و من خودم را آماده مي‌كردم تا به دفاع بپردازم، ‌آنها جلو آمدند، من شيشه ها را بالا كشيده و درها را از درون قفل كردم، ولي آنها بدون توجه به دو ميله آهني كه در دست داشتند در يك چشم بر هم زدن، شيشه هاي اتومبيل را شكستند و حتي تكه هاي شيشه بروي دست و پا وصورت من و منيژه هم پاشيد، من با ديدن قطرات خون بروي چهره منيژه، به جوش آمدم، از اتومبيل بيرون آمده فرياد زدم چه مي‌خواهيد؟ همان جوان گفت آن دختر را... اگر بدون هيچ حرف و سخني بدرون اتومبيل ما بيايد، كاري به شما نداريم. من بدون توجه به اينكه چه پيش مي‌آيد، با مشت محكم به صورت آن جوان كوبيدم، آنها كه خشمگين شده بودند ابتدا بمن و سپس به همسرم و سودابه و سيما حمله بردند، درست در اوج نااميدي در شرايطي كه براستي من مرگ را روبروي خود و خانوادهام مي‌ديدم، ناگهان  چند اتومبيل پليس ما را محاصره كردند.
چند جوان شرور فرياد برآوردند كه پدر اين خانواده بدليل رابطه يكي از ما با دخترش در لاس وگاس قصد كشتن ما را داشت، ابتدا  از پشت به اتومبيل ما زده و بعد هم قصد كشتن ما را داشت!
در آن لحظه همه ما با صورت خونين و بدني لرزان، قدرت سخن گفتن نداشتيم و فقط آنها را تماشا مي‌كرديم، كه يكي از افسران پليس با همكاران خود چند لحظه حرف زده و بعد دستبند بدست همه آن مهاجمين شرور زده و آنها را بدرون اتومبيل هاي خود هدايت كردند، بعد همان افسر بلند قامت جلو آمده دست منيژه را گرفته و بوسيد گفت من رابي هستم، من سالهاست بدنبال شما مي‌گردم، من سالهاست خود را مديون شما ميدانم، بجرات من اين شغل خود را مديون شما هستم، مديون محبت و عشق بدون پاداش شما!
اشكهايمان با خونيكه از صورت مان جاري  بود بهم آميخته بود، رابي ما را درون اتومبيل خود به لاس وگاس برگرداند تا شكايت خود را دنبال كنيم و دو سه روزي مهمان او باشيم، او كه امروز، داماد مهربان ماست و پدر دوقلوهاي سودابه.