070-بدنبال گمشده‌ام، نااميدانه سرزمين ها را پشت سر نهادم

JavananYaddasht10701293-01

‌دكتر بهزاد از نيويورك

لحظه اي كه دو افسر پليس وارد اتاق من در هتل شدند، نزديك بود قلبم از سينه ام بيرون بيايد، آنها مستقيم به سراغ چمدان من رفته و از درون آن يك لول ترياك بيرون آوردند و من در يك لحظه دنيا در برابرم سياه شد!

سال 1994‌، بعد از اينكه دانشگاه را پايان دادم، بدليل اينكه قبلا معافيت از سربازي را هم داشتم، تصميم به خروج از ايران گرفتم، پدرم خوب مي‌دانست كه من اهل پروازم و سرانجام در هر سرزميني باشد، به آرزوهايم ميرسم، ولي مادرم تا آخرين لحظه پرواز هواپيما گريه مي‌كرد و مي‌خواست تا من دور سفر را خط بكشم.
من ابتدا به استانبول رفتم، دوستانم قرار بود راه هاي دريافت ويزا و احتمالا پناهندگي را بمن نشان بدهند، همان شب ورود بيش از 4‌ تن از دوستان قديمي ام كه بعد از يكسال آماده سفر به كانادا و امريكا بودند، به استقبال من آمده و با روي خوش پذيرايم شدند.
آن شب تا صبح حرف زديم، جوك گفتيم، خنديديم، تقريبا سپيده زده بود كه بقولي بيهوش شديم، حدود ساعت 3‌ بعد از ظهر با سرو صداي بچه ها بيدار شدم، صبحانه  وناهار مشتركي تدارك ديده بودند، در اولين روز سفر، احساس خوبي داشتم بعد از ظهر را تا ساعت 9‌ در خيابانها و فروشگاهها پلاس بوديم، در مسيرمان با يك خانواده  ايراني آشنا شديم، كه پسرشان با حميد دوست مشتركمان سالها همكلاسي بودند،همين آشنايي بهانه‌اي شد تا من با نسترن دختر خانواده حرف بزنم و در طي يك ساعت سخت شيفته اش بشوم.
از فردا من وبال گردن حميد بودم تا به دليلي مرا بديدار آن خانواده ببرد، حميد هم مرتب هشدار مي‌داد پدرشان متعصب و سختگير است، بايد خيلي مراقب باشي،وگرنه بدجوري گير مي‌افتي! من قول دادم بچه سربراهي باشم و حميد فردا مرا با خود برد، چون پدر خانواده براي خريد رفته بود. من با نسترن كلي حرف زده و شماره تلفن آپارتمان دوستانم را دادم و بعد از دو روز، ديدارهاي ما آغاز شد، هر دو به بهانه خريد بيرون مي‌آمديم، به سينما و كافي شاپ ميرفتيم و ساعتها با هم بوديم، اين رفت و آمدها، خيلي زود هر دو را اسير كرد، بطوري كه ديگر متوجه خطرات حاشيهاي نبوديم، تا يكروز برادر نسترن ما را ديد، چند سيلي به گوش خواهرش زد ‌ و بمن هم التيماتوم داد كه خودم را كنار بكشم،وگرنه تنبيه بدي انتظارم را مي‌كشد.
من و نسترن آنقدر عاشق هم شده بوديم كه از اين حادثه نيز نهراسيدم و قرار ومدارهايمان را با احتياط ميگذاشتيم و به كافي شاپ ها و سينماهاي خلوت و دور افتاده مي‌رفتيم و غرق در هم مي‌شديم، من كم كم از اين ماجرا تلفني با مادرم حرف زدم، خوشحال شد و توصيه كرد به ايران برگردم تا ترتيب خواستگاري و ازدواج را بدهد!
چون خانواده نسترن هم در انتظار ويزا بودند، خودبخود با گروه ما حدود 4‌ ماه درهمان محله مانده و گاه به گاه همديگر را مي‌ديديم. من و نسترن هم وانمود مي‌كرديم ديگر باهم كاري نداريم، ولي روز تولد نسترن  من او را بيك  رستوران قشنگ كنار دريا بردم و درست زمان خروج از آنجا با پدرش روبرو شديم، نسترن بشدت ترسيده بود، ولي من در برابر پدرش ايستادم و گفتم  نسترن را دوست دارم و اگر مخالفتي پيش آمد، با هم پنهاني ازدواج مي‌كنيم و همه را در برابر يك عمل انجام شده قرار ميدهيم.
پدرش بشدت عصباني شد، نه تنها نسترن را زير كتك گرفت بلكه بسوي من هم حمله برد، من در يك لحظه  خودم را كنار كشيدم، پدر نسترن كنترل از دست داد و روي زمين سقوط كرد و دست و پايش مجروح شد، من هم ديگر جايز ندانستم بمانم، بلافاصله سوار تاكسي  شده و از آن منطقه دور شدم.
بدليل اينكه  برادر نسترن محل زندگي ما را مي‌دانست به سفارش بچه ها، من در يك هتل اتاق گرفتم، تا مدتي از چشم آنها دور بمانم و بعد فكر اساسي تري بكنم.
با بچه ها كه بيرون مي‌رفتيم، مراقب بوديم، من هم در مورد پناهندگي، راهي پيداكردم و بدنبال آن رفتم، در ضمن مي‌دانستم پدر و برادر نسترن بدنبال من مي‌گردند و نسترن هم كه از آدرس و تلفن من خبر داشت مرا در جريان مي‌گذاشت و قول ميداد كه در فرصت مناسبي، حتي كوتاه بديدارم بيايد، آخرين بار تصميم گرفتيم هردو براي پناهندگي اقدام كنيم، البته قبلا ازدواج كرده و مدارك لازم را هم ارائه بدهيم.
يك شب قبل از اجراي تصميم‌مان بود كه در ميان چشمان حيران و متعجب من، دو افسر پليس بدرون اتاق من آمدند، يكسره به سراغ چمدانم  رفته، چند لول ترياك را پيداكرده و مرا با دستبند با خود بردند، درحاليكه من مي‌دانستم اين يك توطئه است ولي كسي فرياد مرا نمي‌شنيد...
من هر چه در مراحل بازجويي خواستم بيگناهي ام را ثابت كنم، نشد كه نشد، ولي چون هيچگونه اعتيادي نداشتم، قاضي با قبول اينكه معتاد نيستم، به اتهام پنهان كردن ترياك و احتمالا نقشه فروش آنها مرا محكوم كرد، با اين حكم روزگارم سياه شد، همه آرزوهايم را برباد رفن و از سرنوشت نسترن و دوستانم بي خبر ماندم.
بعد از دو سال، با وكيل تازه اي كه خانواده ام گرفتند، مرا آزاد نموده و به ايران ديپورت شدم. در ايران هم با مشكلاتي همراه شدم و در آنجا هم كلي دويدم تا ثابت كنم همه اينها يك توطئه  بوده است.
4‌ سال بعد من دوباره موفق شدم گذرنامه بگيرم و اين بار به دبي رفتم، از آنجا كوشيدم تا دوستان خود در تركيه را بيابم. يكي در استراليا، يكي در كانادا  و دو نفرشان در امريكا بودند، حميد دوست قديمي ام هيچ خبري از نسترن و برادرش نداشت من باز هم نا اميد نشدم، يكسال ونيم بعد من به كانادا آمدم و در اين سرزمين دو سال دويدم تا مجوز پزشكي گرفته و در يك بيمارستان بكار پرداختم. همزمان  با ياري يك پزشك ايراني، براي كار در نيويورك هم اقدام نمودم، اين مراحل هم براحتي طي شد و من در سال 2005‌ در يكي از بيمارستانهاي معروف نيويورك بكار پرداختم و در عين حال بدنبال تخصص خود هم رفتم.
درست 6‌ ماه قبل بود كه يكروز غروب، جواني را كه در يك تصادف بشدت مجروح  شده بود، به بيمارستان انتقال دادند، من از جمله كساني بودم كه در عمل جراحي او بعنوان دستيار كار مي‌كردم و سه روز بعد كه به عيادت او رفته بودم، در يك لحظه، بيمار مجروح با سر و صورت باندپيچي شده دست مرا گرفته و درحاليكه به شدت اشك مي‌ريخت گفت آيا تو مرا مي‌بخشي؟ من كه هاج و واج  مانده بودم، پرسيدم چه بخششي؟ گفت اينكه در ماجراي كشف ترياك در چمدانات  سكوت كردم و اجازه دادم سالهايي از عمرت سياه شود. درواقع اين پدرم بود كه با پرداخت مبلغي  به يكي از كاركنان هتل، آن توطئه را براي تو چيد. وقتي خوب به چهره مجروح بيمار نگاه كردم او را شناختم، نامي برادر نسترن بود، گفتم من از تو كينه اي ندارم، ولي پدر سنگدل تو را هيچگاه نمي‌بخشم، گفت ولي من هم سكوت كردم، من هم اجازه دادم پدرم هر كاري مي‌خواهد بكند، پدري كه ديگر امروز ميان ما نيست ولي مطمئنم  روحش هميشه سرگردان مي‌ماند.
جرات نكردم درباره نسترن بپرسم، چون اگر مي‌شنيدم او شوهر كرده و بچه دار شده، زندگي مستقل و خوشبختي دارد، دق مي‌كردم.  ترجيح دادم ديگر بر بالين آن بيمار نمانم و بدليل شوكي كه بمن وارد شده بود، دو سه روزي به بيمارستان نرفتم، تا يك شب  زنگ در آپارتمانم را زدند، وقتي در را گشودم، با كسي روبرو شدم، كه حتي در روياهاهايم نيز ظاهر نشده بود. نسترن با چهره اي پخته‌تر، ولي زيباتر و دلنشين تر روبرويم ايستاده بود، قبل از آنكه دهان بازكنم، گفت در زمانه‌ بيتفاوتي‌ها، بي عشقي‌ها، من براين باور بودم كه روزي دوباره به سراغم مي‌آئي و من هيچگاه تن به هيچ ازدواجي ندادم وامروز معجزه عشق را باور مي‌كنم كه بدنبال اين جمله در آغوش من گم شد.