071-ناگهان بخود آمدم

JavavnanYaddasaht-1071

نادر از كاليفرنياي جنوبي زنگ زده بود
ناگهان بخود آمدم،كه
همه خانواده ام رفته بودند

آن شب به خانه بزرگ و رويايي من، از همه نوع آدم آمده بود، بسياري از ثروتمندان شهر، شخصيتهاي معروف و چهره هاي نامداري كه كمتر در محفل و مجلسي ديده ميشوند. در يك لحظه به همه جاي خانه و يا قصر باشكوه خود نظر انداختم، بيرون و درون آن پر از غذاها و مشروبات و ميوه و شيريني بود، خدمتكاران به هر سويي مي‌دويدند، آشپزها، سرآشپزها، ويتر و ويترسها، از جان و دل مايه مي‌گذاشتند، آنها خوب مي‌دانستند كه من هميشه برايشان پاداش دور از انتظاري دارم.
جمعي از كارمندان در كمپاني بزرگ و پولسازم نيز آنجا بودند، در ميان آن همه مهمان راه ميرفتم و به چهره هايشان نگاه مي‌كردم، نكتهاي كه خيلي زود متوجه شدم، اينكه از دوستان صميمي و قديميام، از فاميل نزديك و وابسته‌ام كسي نبود! بخاطر آوردم، هر كدام به دليلي از من دور شدند و سالهاست از آنها بي خبرم.
جلوي بار بزرگي كه چهار نفر ادارهاش ميكردند داود پيرترين كارمند كمپانيام را ديدم، كه لبخندي بر لب دارد، جلو رفتم و حالش را پرسيدم، گفت حالم خوب است، دارم به اين مهمانان سرشناس نگاه مي‌كنم، در حاليكه نهايت پذيرايي از آنها ميشود همچنان به بدگويي مشغولند. زير لب درباره زندگي آشفته تو حرف ميزنند، اينكه مثل روح سرگردان شدهاي، اينكه نه خبري از همسر، نه فرزندان و نه هيچكدام از عزيزانات هست سخن مي‌گويند.
سرم را بالا گرفتم و گفتم ولي من كه راحت هستم، خيالي آسوده دارم، جنگ اعصابي نيست، درگيري و دعوايي نيست، گفت ميدانم كه در اوج  موفقيت كاري هستي، ميدانم كه از پولسازترين چهرههاي شهر به حساب مي‌آيي، مي‌دانم كه بسياري آرزوي دوستيات را دارند، از آن نوع  دوستيها كه با خود سود مي‌آورد، ولي من يك سئوال دارم، آيا در اوج خوشبختي و موفقيت خود يكبار طي اين سالها  سري به گورستان شهر زدهاي؟ گفتم نه! چرا؟ گفت حتما اين كار را بكن. بر سر مزار عزيزانت برو، بيادشان بياور، با آنها سخن بگو، قول ميدهم دنيايت عوض مي‌شود، قالب تازهاي مي‌گيري و ديدگاهت تغيير مي‌كند.
داود را به آغوش گرفتم و قول دادم حتما چنين خواهم كرد و بعد او را به ميان مهمانان هل دادم و گفتم خوش باش، چنين شب هايي تكرار نميشود.
آن شب پرشور و پر همهمه گذشت، فردايش من تا ظهر خوابيدم و وقتي بيدار شدم صبحانه و ناهار مفصلي روي ميز حاضر بود، سگهاي آلمانيام دور وبرم مي‌گشتند، دو خدمتكارم دست به سينه در انتظار دستورات من بودند و در يك لحظه به ياد حرفهاي داود افتادم، همين مرا واداشت زودتر خانه را ترك كنم، يكسره به فارست لاين رفتم، روي تپه هاي سبزي كه بسياري از عزيزان و آشنايانم زير خاكش آراميده بودند.
از سربالايي يك تپه بالا ميرفتم، كه ناگهان مادرم را ديدم، با همان لباس سبزر وشني كه هميشه دوست داشت، بروي مزاري نشسته بود، بسويش رفتم، مرا چون بچگي‌هايم به آغوش كشيد، موهايم را نوازش داد، پيشاني‌ام را بوسيد احساس آرامش عجيبي كردم، با نوازش دستهاي چروكيده و استخواني اش، به كودكيهايم رفتم، به آن سالها كه درون خانهاي قديمي در جاده قديم شميران زندگي مي‌كرديم. پدرم حاكم خانه بود و من و 7‌خواهر و برادرم با ورودش به خانه، جمع و جور مي‌شديم و مودبانه با هم حرف ميزديم و بله قربان گويان دور و برش بوديم، مادرم را ديدم كه با چه مهري و باچه سياستي، همه خانواده را بهم پيوند داده بود. خانه ما هميشه پر از فاميل وآشنايان بود، صداي خندهشان همه فضا را پر مي‌كرد و درست ساعت 3‌ بعد از ظهر كه پدر بدرون اتاقش ميرفت، خانه در سكوت بزرگ خود فرو ميرفت. چون پدر به خواب يك ساعته روزانه خود فرو ميرفت.
به ياد آوردم با ياري مادر يكي يكي پرواز كرديم، براي ادامه تحصيلات به انگلستان رفتيم، من و برادران و دو خواهرم، تا بالاترين درجات تحصيلي پيش رفتيم، بعد هركدام به رشته تخصصي خود پرداختيم و من به امريكا آمدم، در طي 10‌ سال ازدواج كردم، صاحب سه فرزند شدم ولي آنچنان غرق در كار بودم، آنچنان قدرت و ثروت مرا در خود گرفته بود، كه گاه خانواده فراموشم مي‌شد، با فراز و نشيب هاي كاري در خانه و با همسر و بچه هايم برخوردي متغيير داشتم، گاه مهربان و صميمي و دست و دلباز،گاه خشن، بد دهن وسختگير. سفرهاي مرتب، دوستي و همكاري با جامعهاي تازه، آدم‌هايي تازه و فرهنگها و اخلاق تازه،‌ مرا بمرور با خانواده بيگانه كرد. ميترا همسرم را در سطح خود نمي‌ديدم، بچه هايم را توانا چون خود نمي‌ديدم، خودبخود با آنها سرد و بي تفاوت و يا خشن و پرخاشگر بودم. سرانجام دخترم بدون ياري من ازدواج كرد و رفت. پسر بزرگم بعد از درگيري بر سر اداره يك كمپاني كوچك بحال قهر خانه را ترك گفت و پسر كوچكم نيز بر سر يك تصادف رانندگي و شكايت راننده، موردخشم  من قرار گرفت و دل شكسته ابتدا نزد خالهاش رفته و بعد هم خبر آوردند معتاد شده و من هم بازگشت او را به خانه ممنوع كردم و پيغام دادم نام او را بعنوان فرزندم، از دفتر زندگيم پاك كردهام.
موفقيتهاي كاري، سيل تشويق كننده و ستايشگر، با من چنان كرد كه نفهميدم چه روزي همسرم خانه را ترك گفت و نزد مادرش در لندن رفت.
من كه با دوستان تازه ، رفت وآمدهاي پرشور، مهماني هاي باشكوه، سفرهاي كوتاه و بلند، درآمد سرشاري كه هر روز اضافه مي‌شد، خودم را خدايي مي‌ديدم كه دست به هركاري ميزنم، توام با پيروزي است،گاه با خودم مي‌گفتم انگار با خروج اهل خانه من زندگيم رونق گرفته است.
در يك لحظه به يادم آمد، كه سه ماه قبل وقتي دچار آن شوك قلبي شدم تا سه روز هيچكس خبر نداشت، بعد هم از جمع آن همه دوست و آشنا، فقط سه نفر بديدارم آمد، بقيه با نامه، كارت، ايميل و گل سراغم را گرفتند و من وقتي به خانه برگشتم، همه ديوارها، همه پنجره ها، سقف هاي بلند و با شكوه خانه، فرياد از تنهايي مي‌زدند.
در همان لحظه به ياد مادرم افتادم، روي برگرداندم، هيچكس آنجا نبود، نه دست نوازشگر مادر، نه چهره پر از مهرش، فقط بروي مزارش چند شاخه گل خشكيده بود و يك كارت كه چروكيده بود ولي برويش اين جمله را خواندم: "مادر بزرگ خوش بحالت كه زنده نيستي تا اين روزهاي تاريك و پر از تنهايي مرا ببيني. "بهرام" پسر كوچكم نامه نوشته بود،‌نامه تكانم داد، حضور گذراي مادر، آن روياي نيمه تمام تكانم داد، احساس كردم چقدر سنگدل، بي احساس و بي عاطفه شدهام، از جا برخاستم و به سرعت به خانه برگشتم، بعد از سالها به برادرم زنگ زدم، حيرت كرد، پرسيد چه شده؟ گفتم بدنبال ميترا، بهرام، شيلا و مهرداد مي‌گردم. گفت ميترا نزد مادرش در لندن است، شيلا در دست شوهر خشن و زورگو و خطرناك خود مدتهاست غيبش زده، بهرام بعد از بارها بستري شدن، با اينكه اعتيادي ندارد، سرگشته و حيران در يك رستوران كار مي‌كند و مهرداد هم در يك كمپاني واردات و صادرات شغل سادهاي دارد.
آدرس و تلفن همه را گرفتم، دو روز بعد به لندن پرواز كردم،‌وقتي در خانه مادر همسرم باز شد و ميترا در آستانه در ديدم، انگار همه دنيا مال من بود، او را چنان در آغوش فشردم كه صداي استخوانهايش را شنيدم، ميترا اشك ميريخت و من قطرات آنرا مي‌نوشيدم. با او بدنبال قافله از هم پاشيدهمان رفتيم، همه را پيدا كردم، همه  به نوعي  شكسته و خورد شده بودند، همه باهم به خانه برگشتيم و آن شب كه بعد از سالها دور هم سر ميز شام نشسته بوديم، همه آرام آرام اشك مي‌ريختند و در برابر داود كارمند پير كمپانيام كه آخر ميز نشسته بود تعظيمي كرده و زير لب سپاساش را گفتم كه مرا به زندگي باز گرداند.