كاش انسان دلسوزي نبودم-074

Javananyaddasht1074-01

هما از نيويورك نوشته:
كاش انسان دلسوزي نبودم

 

اگر به شايان ترحم نمي‌‌كردم، اگر آنروزها تحت تاثير حركات و برخوردهاي التماس آميزش قرار نمي‌گرفتم، اين همه سال را با درد و رنج و عذاب طي نمي‌كردم.

در خانواده اي  سختگير، ولي بسيار دلسوز و مهرباني بزرگ شدم، از همان دوازده سيزده سالگي با گروهي از دوستان خوب و هم سن و سال خودم خوش بودم، هميشه دور هم بوديم، سايه خانوادهها هم بر سرمان بود.
وقتي 17‌ ساله شدم، به جمع ما چند پسر فاميل و آشنا هم اضافه شدند، كه در ميان آنها شايان هم بود، بجرات او از جهت چهره و اندام و در مقايسه با ديگران كمترين امتياز را داشت، ولي از همان آغاز بمن توجه خاصي نشان مي‌داد. برخوردش احترام آميز بود، حتي يكي دو تن از دوستان را واسطه كرد كه به خواستگاريم بيايد، ولي من موافقت نكردم، شايان دست بردار نبود، با اصرار مي‌خواست با من يكشب شام بخورد و حرفهاي دلش را بزند، چون او عشق خود را به هر صورت و شكلي نشان مي‌داد و همه دوستان نيز در جريان بودند، دلم بحالش سوخت، براي اينكه غرورش نشكند، موافقت كردم يكبار شام بيرون برويم و حرف بزنيم.
متاسفانه همين شام، او را بيشتر بمن دلبسته كرد، بطوري كه همه شب و روزش را براي من گذاشته بود، من او را مثل برادرم مي‌ديدم، احساسي به او نداشتم، ضمن اينكه مرد دلخواه زندگي خود را هم پيداكرده بودم، ولي شايان دست نمي‌ كشيد، خودش را به پدر و مادرم نزديك كرده بود، با گفتگو با آنها و نشان دادن عشق عميق خود، بمرور نظر آنها را هم جلب كرده بود.
يكبار كه براي خواستگاري آمده بود، پدرم گفت چرا شايان را رد ميكني؟ او مردي مهربان، عاشق و اهل زندگي است، چنين مردي در هيچ شرايطي زن زندگي خود را تنها نمي‌گذارد، چنين مرداني هميشه وفادار مي‌مانند! اين حرفهاي پدرم، بدليل شكست عشقي خودش در دوران نوجواني اش بود، او هم بدليل اين شكست سالها درد كشيده بود و حالا ميخواست به شايان كمك كند، بدون اينكه بداند من او را در قالب مرد زندگيام نديدهام.
شايان خواستگاران مرا تعقيب مي‌كرد، رفت و آمدهاي مرا زير نظر داشت، هر بار كه مرا در خلوت گير مي‌آورد، اشك مي‌ريخت و از عشق بزرگ خود حرف ميزد. تا يكروز او را با سرو روي باندپيچي شده ديدم، وقتي پرسيدم چه شده؟ گفت خواستگار تازهات را در مجلسي ديدم، درباره تو حرفهايي ميزد، كه مرا بخشم آورد، با او درگير شدم، ولي پايان اين درگيري شكست من، خورد شدن استخوانهايم و تن زخميام بود. باز دلم سوخت، با خود مي‌جنگيدم، ولي نمي‌توانستم خودم را براي چنين وصلتي راضي كنم، گرچه او دست نمي‌كشيد و سايه وار بدنبال من مي‌آمد.
هر بار كه از پنجره اتاقم بيرون را نگاه ميكردم، او را مي‌ديدم كه درون اتومبيل خود، يا در گوشه اي از خيابان ايستاده و چشم به پنجره من دوخته است. سرانجام عليرغم ميل خودم، با تشويق خانواده و تحت تاثير التماس هاي او، تن به ازدواج دادم. متاسفانه دوران آرامش زندگي ما، بيش از چند ماه نبود، چون دخالت پدر و مادر و برادرانش آغاز شد و شايان تحت تاثير آنها، هر بار به بهانهاي به جان من افتاده و كتكم ميزد، گاه كه از درد ناله ميكردم، به راستي نمي‌دانستم چرا كتك خوردهام؟ هر روز بهانهاي پيش مي‌آمد و در اين ميان تولد دو دختر دوقلويم نيز تاثيري نداشت، چون شايان انگار وظيفه داشت هر روز دليلي براي ناسزاگويي و بعد هم كتك زدن پيدا كند و من هم از ترس آبرويم با هيچكس سخن نمي‌گفتم.
يكشب كه بدنم از كتك هايش كبود شده بود، فرياد برآوردم كه چرا؟ آيا آن همه عشق و شوريدگيات اين بود؟ اغلب شب ها كه شايان به تحريك خانوادهاش، مرا زير مشت و لگد مي‌گرفت، بچه هايم از ترس پشت كمد و مبل ها پنهان مي‌شدند، به خود مي‌لرزيدند و اغلب خود را خيس مي‌كردند و از ترس بدرون آشپزخانه مي‌گريختند و وقتي آنها را بغل مي‌كردم، طفلك ها مثل يك پرنده زخمي و باران خورده مي‌لرزيدند و مي‌گفتند نميدانم چرا چنين شد؟
بدنبال خانواده من، وقتي پدر ومادر و برادرانش ايران را ترك گفته و به كانادا رفتند، ما هم راهي شديم. متاسفانه در كانادا هم بدليل حضور خانواده‌اش، خانوادهاي كه انگار وظيفهاي بجز بر هم زدن زندگي ما و سپردن من به زير مشت هاي سنگين شايان كاري ديگر نداشتند.
دركانادا همسايهها دوبار پليس را خبر كردند، شايان را با خود بردند و بعد با وساطت من آزاد شد، ولي من ديگر به تنگ آمده بودم، دلم ميخواست زير سقف خانهام آرامش داشته باشم، بچه‌هايم را بدور از اين تنش ها بزرگ كنم، بدنبال كار بروم و روي پاي خودم بايستم، بهمين جهت يكبار كه بشدت زير لگدهايش زخمي شده بودم، طلاق گرفتم، شايان هم رضايت داد، چون خانوادهاش مشوق او بودند، ترتيب جدايي را داديم، من تصميم به كار گرفتم و حتي سرپرستي بچهها را هم قبول كردم. روزهاي سختي بود، قرارمان اين بودكه او تا مدتي هزينه زندگي بچهها را بدهد، ولي ناگهان غيبش زد، من درون آپارتمان خود با بچه ها ماندم، پولهايم تمام شد، چون پول آب و برق را نداده بود، همه چيز قطع شد، و در تاريكي و سرما و بدون آب زندگي مي‌كرديم، حتي با چشمم از پشت پنجره ديدم كه مادرش اتومبيل مرا هم از جلوي خانه برد و همه ارتباطات ما را قطع كرد و در آن روزهاي سخت و دردانگيز، اگر يك همسايه خوب و دلسوز نبود، شايد من خودكشي ميكردم. او با تهيه پولي، من و بچه ها را روانه خانه مادرم در آلمان كرد، بعد از سالها من و بچه ها شب ها در آرامش خوابيديم، دست محبتي بر سرمان كشيده شد، طفلك بچههايم باورشان نمي‌شد ديگر از آن خشونتها و كتكها خبري نيست، گرچه تاثير منفياش را بروي بچه‌‌ها گذاشته بود، آنها را منزوي و غمگين بار آورده بود.
تازه ما جا افتاده بوديم كه تلفن هاي همه روزه شايان شروع شد، اقلا روزي 6‌ ساعت زنگ ميزد، التماس ميكرد، مي‌گفت ديگر دور پدر و مادرش را خط كشيده، برادرانش با او كاري ندارند، اين التماس ها 6‌ ماه بطول كشيد، پدر ميگفت به اندازه كافي تنبيه شده است، از سويي بچهها دلشان براي شايان تنگ شده بود، من با وجود آن تجربه هاي تلخ، باز هم دلم بحال او سوخت، خصوصا كه يكبار به آلمان آمده و در برابر من چاقوي بلندي را در برابر شكم خود قرارداد و گفت اگر به سوي او باز نگردم، خودش را ميكشد! با تشويق پدر ومادرم و تعهدات تازه شايان كه بكلي از خانواده‌اش جدا ميشود، هيچگاه دست بروي من بلند نمي‌كند، بجاي بازگشت به كانادا به نيويورك رفتيم، زندگي تازهاي را آغاز كرديم. ضمن اينكه دو سال جدايي رسمي از شايان مرا بخود آورده بود، ولي شايان مرا رها نمي‌كرد، او هنوز براي من اشك مي‌ريخت،ولي من ديگر او را باور نداشتم. حالا ياد گرفته بود چگونه بچه هارا بخود جلب كند، بچه ها هم بدليل نداشتن پناهي به او دلبستگي زيادي داشتند بعد از سالها من كار را شروع كردم، يك روانشناس آگاه كمكم كرد، مرا بسويي هدايت كرد كه  انگار همه دريچه هاي روشن زندگي برويم گشوده شد، با تشويق او در كار غرق شدم، خيلي زود هم موفق شدم، بطوري كه زندگي مان رونق گرفت، بچه ها با توجه به رفاه تازه زندگيمان،سرمست خوشي و سعادت بودند، در اين ميان شايان بيمار و خانه نشين شد، همه آنها كه مرا مي‌شناختند شب و روز در گوشم خواندند اورا از خانه بيرون كنم، او كه بيش از 20‌ سال زندگي مرا به جهنمي تبديل كرده بود، او كه سالها حتي يكشب بدون كتك و درد مرا به بستر نمي‌فرستاد.
شايان امروز يك موجود شكسته و بيمار است كه كنار خانه افتاده، هنوز از زخم زبان دست نمي‌كشد، هنوز مرا مي‌آزارد، وي با اينكه ديگر توان كتك زدن ندارد، با اينكه دخترهايم به او بعنوان يك پدر به نوعي تكيه دارند، من صبورانه زندگي خود را ادامه ميدهم تا پرواز دخترهايم را ببينم، پرواز دو فرشتهام را كه بخاطر شان اين همه سال پردرد و رنج و عذاب را تحمل كردم.