نامادري من، فرشته اي روي زمين

فريبا از ونكوور

zokaei-2

 نامادري من، فرشته اي روي زمين 

 

       
توي هواپيما،من مرتب گريه مي‌كردم و پدرم هرچه خوراكي جلوي دستش بود،توي حلقوم من مي‌كرد، تا من ساكت باشم، من آغوش مادرم را مي‌خواستم، چون تا آنجا كه درعمر 4‌ساله ام بخاطر داشتم، اين مادر بود كه هميشه سايه اش بر سرم بود، هميشه آغوش گرم اش جايگاه و پناهگاه من بود، من پدرم را زياد نمي‌ديدم، شايد بعد ازظهرهاي جمعه، آنهم در مهماني ها و جمع فاميلي، همين و بس.
حالا من بدون مادرم درون هواپيما بودم، پدر مي‌گفت مادر جلوتر رفته، او را در خارج مي‌بينيم، من نمي‌دانستم معناي خارج چيست، اصلا ما كجا مي‌رويم، بعد از 2‌ ساعت، يكي از مهمانداران ، مرا با خود به درون اتاقك اش برد، برايم بستني و شيريني آورد، مثل مادر مرا نوازش كرد، مرا به آغوش فشرد و من به خواب رفتم، در خواب مادرم را ديدم، كه بروي يك بلندي نشسته و من هرچه دستم را دراز مي‌كنم، به او نمي‌رسم.
در فرودگاه هامبورگ، با ديدن يك چهره آشنا، خوشحال شدم، عمو هوشنگ با دخترانش آمده بود، تابستان گذشته آنها را ديده بودم، بسويشان دويدم، سراغ مادرم را گرفتم، آنها هم گفتند نگران نباش مادرت مي‌آيد، رفته مهماني، يك مسافرت كوتاه، همين روزها بر مي‌گردد.
من تا دو سه هفته اي هنوز سراغ مادرم را مي‌گرفتم، ولي همه يك جمله را تكرار مي‌كردند: مادرت رفته مسافرت بر مي‌گردد. دو سه بار پدرم را با خانمي ديدم، كه زيبا بود، با احتياط بمن نزديك مي‌شد، هر بار برايم يك هديه مي‌آورد، پدرم زير گوشم مي‌گفت به مامان شهناز سلام كن. من با غريبگي مي‌گفتم اين خانم كه مادر من نيست!
بعد از 6‌ ماه، من به شهناز عادت كردم، او مرا با خود به خريد مي‌برد، گاه به مراكز بازي بچه ها مي‌رفتيم، برايم اسباب بازي مي‌خريد، لباسهايي راكه دوست داشتم تهيه مي‌كرد، من شهناز را خاله صدا ميزدم، او هم اعتراضي نداشت،ولي پدرم اصرار داشت او را مامان صدا بزنم!
بعد از 3‌ سال كه من آماده رفتن به مدرسه بودم، به كانادا آمديم و در ونكوور ساكن شديم، در اين شهر نيز چند آشنا و فاميل داشتيم، من در آن روزهاي نخست بود كه شنيدم خانمي به پدرم مي‌گفت چگونه فريبا را از مهرانه جدا كردي؟ و پدرم او را ساكت كرده به گوشه اي برد و من نفهميدم چه گذشت، ولي آنروز فهميدم در پشت پرده،حوادثي گذشته است،كه من بكلي بي خبرم، بهمين جهت با شهناز حرف زدم، او هيچ اطلاعي نداشت و بمن هم توصيه كرد در اين مورد حرفي نزنم و پدرم را عصباني نكنم.
روزهاي جدايي از مادر همچنان با من ماند، من بمرور  بزرگ شدم، ولي هميشه در ميان رهگذران، در جمع فاميل و مهماني ها، بدنبال چهره مهربان مادرم ميگشتم، هنوز او را خواب مي‌ديدم و همچنان هر چه دستم را دراز مي‌كردم به او نمي‌رسيدم.
شهناز و پدرم صاحب دو پسر شدند، در اين ميان پدرم بمن چندان اعتنايي نداشت، ولي شهناز كه درواقع نامادري من بود، هميشه مراقبم بود، از هيچ محبت و كمكي دريغ نمي‌كرد و برخلاف قصه هايي كه من حتي در كتاب ها و فيلم ها  خوانده و  ديده بودم، او مهربانترين نامادري بود، هميشه سعي مي‌كرد دور از چشم پدرم، مرا در آغوش خود بگيرد، شبها هميشه بالاي سرم مي‌آمد و دراوج خواب، بوسه آرام او را روي صورتم حس مي‌كردم و به روياي شيريني فرو  ميرفتم.
ديگر گذر سالها و گذر حوادث و رويدادها، مرا از فكر مادر دور كرد، تنها شهناز را مي‌ديدم، كه نقش مادرم را داشت و برخلاف پدرم از هيچ عشق و محبتي كوتاهي نداشت و حتي گاه در برابر اذيت و آزار پسرهايش در مورد من مي‌ايستاد.
من وقتي دبيرستان را تمام كردم، نميدانم چرا تصميم گرفتم مادرم را پيدا كنم، چون دوباره خواب او را ميديدم،كه بمن نزديك شده، او را حس مي كنم، همان چهره مهرباني را كه از كودكي در ذهنم بود، گرچه حالا خيلي كمرنگ  ودر هاله اي از نور فرو  رفته بود ولي همان مادر نازنينم بود، كه صداي گرمي داشت و دستهايش مثل حرير نرم بود.
دور از چشم پدر با شهناز حرف زدم،جا خورد و گفت ولي پدرت بدليلي كه نميدانم به شدت از هر نوع بازگشتي به گذشته و ارتباط با خانواده و بستگان مادرت مي‌گريزد، مي‌ترسم اين اقدام تو سبب خشم پدر و درگيري ميان شما بشود، به شهناز گفتم برايم مهم نيست، من بايد مادرم را پيدا كنم. شايد مادرم اصلا وجود ندارد، شايد همان زمان فوت كرده، شايد بيمار است، شايد چشم به در دارد تا دوباره مرا ببيند. من خود را به آب و آتش ميزنم، تا او را بيابم و دوباره گرماي آغوش اش را حس كنم.
شهناز از من وقت خواست تا در اين باره تحقيق كند و نتيجه را بمن اطلاع دهد، كه البته ده روزي طول كشيد،وقتي با شهناز روبرو شدم، او هم غمگين بود، ولي بهرصورت برايم توضيح داد كه پدرت مدتي با خاله كوچك ات رابطه برقرار كرده و وقتي ماجرا بر ملا ميشود، خاله ات خودكشي مي‌كند و همين سبب بهم ريختن روابط خانوادگي ميشود و پدرت را از كمپاني بزرگ پدر بزرگت  اخراج مي‌كنند و بدنبال آن پدرت تورا برداشته و ايران را ترك مي‌كند. در حقيقت هنوز پدر و مادرت از هم جدا نشده اند و به اصرار پدر بزرگ ات، مادرت ديگر در پي تونيامده ولي سالهاست چشم به در دارد تا دوباره تو را به بيند.
پرسيدم مادرم كجاست؟ گفت مادرت در اين سالها تن به ازدواج نداده، ولي آخرين خبري كه از او دارند، در يكي از شهرهاي آلمان در انزوا زندگي مي‌كند. من با شنيدن اين حرفها روي زمين  زانو زدم، شهناز كمكم كرد، مرا چون هميشه در آغوش فشرد و قسم خورد مرا به مادرم برساند.
شهناز همه مراحل را طي كرد تا سرانجام مادرم را پيداكرد، ولي با او حرفي نزد، تا مقدمات سفرمان را فراهم نمود و يكروز بدون اطلاع پدرم، حتي پي درگيري و طلاق هم به تن ماليد،  هر دو به سوي آلمان پرواز كرديم و در شهري نزديك فرانكفورت به سراغ مادر رفتم.
 باورتان نمي‌شود، من همه وجودم از هيجان مي‌لرزيد، شهناز گريه مي‌كرد و مرا دلداري ميداد، سر راهمان يك بغل گل خريديم و حدود ساعت 3‌ بعد از ظهر بودكه زنگ آپارتمان كوچكي را زديم، صداي آرامي پرسيد كيه؟ شهناز گفت يك آشنا! خانمي در را باز كرد، ولي مادرم نبود، من همانجا بدنم يخ كرد، پرسيدم مادرم كجاست؟ آن خانم پرسيد منظورتان چيه؟ شهناز گفت اين فريباست دختر مهرانه خانم! آن خانم مثل برق گرفته ها از جا پريد، در همان حال بسوي  اتاقي دويد، ما هم بدنبال اش رفتيم، من در آستانه در مادرم را شناختم، رنگ پريده و لاغر با موهاي سپيد روي تخت خوابيده بود. با ديدن من از جا پريد،چنان در آغوش اش فرو  رفتم كه انگار سالها براي من خالي مانده بود. همه اشك مي‌ريختيم، مادر بيمارم جان گرفته  بود، تو اتاق و راهرو  مي‌دويد تا از ما پذيرايي كند. آن خانم گفت 4‌ماه است در بستر افتاده و  بيمار است ولي حالا انگار هرگز بيمار نبوده است. پدرم از شهناز جدا شد. من و شهناز، مادرم را به ونكوور آورديم، زندگي تازه ام پر از خوشبختي و هيجان است و ديگر سايه ي پدري نامهربان را بر سر ندارم