هرسه از خانه برگشتيم

  zokaee_Farsi شهلا از لوس آنجلس
 
 

هرسه از خانه برگشتيم

درست 27‌ سال پيش بود كه به اتفاق پدر ومادر و خواهرانم و يك برادرم راهي شمال شديم، عموي بزرگم ما را به ويلاي خود دعوت كرده بود، من و خواهرانم از شوق روي صندلي هاي اتومبيل بزرگ پدرم مي‌رقصيديم، براي اولين بار بود كه دريا را مي‌ديديم، اولين بار بود كه مي‌خواستيم خود را به امواج بسپاريم، چون در حياط كوچك وقديمي ما، فقط يك حوض هميشه شكسته بود، كه بندرت تا نيمه هايش راآب پر مي‌كرد. پدرم كه مردي بسيار مهربان وخانواده دوست بود، زير لب آهنگ محبوب خود >سحر كه از كوه بلند< را مي‌خواند،مادرم نيز سرش را تكان ميدادو برادرم مثل هميشه سرش با خوراكي ها گرم بود. در يك لحظه مادرم فرياد زد واي خداي من! بعد با صداي مهيبي ، اتومبيل ما ازجا كنده شدو ما درون آن ،در هوا معلق بوديم و بعد اتومبيل در سرازيري يك دره،در حاليكه همه فرياد ميزديم، به يك سنگ بزرگ برخورد نموده و متوقف شد.
من وخواهرم فريبا، زودتر از همه خود را به بيرون اتومبيل انداختيم، هر دودست و پاهايمان مجروح شده بود، در يك لحظه باديدن پدرم كه با سر وصورت خونين، سراغ بچه ها و مادر را مي‌گرفت، فريادي از ترس كشيديم، تا آمديم به سراغ مادر برويم، پدر بروي زمين غلتيد و نفس اش به شماره افتاد، نمي‌دانستيم چه بايد بكنيم، فريبا با پيراهن خود خون روي صورت پدر را پاك مي‌كرد، من با همه قدرت مادر را از لاشه اتومبيل بيرون مي‌كشيدم.
دوساعت بعد كمك برايمان رسيد و متاسفانه فهميديم پدر و برادر كوچك مان را از دست داده ايم، بقيه ما را كه مجروح شده بوديم روانه بيمارستان نمودند، مادرم مقاومت مي‌كرد، ميخواست همانجا بماند، باورش نمي‌شد آن فاجعه بزرگ پيش آمده است. چون به تهران نزديك تر بوديم، همه به بيمارستان انتقال يافتيم.
آن رويداد تلخ، همه زندگي وآرزوهاي ما  را ويران ساخت، چون پدرم در پشت پرده درحال انتقال سرمايه اش به امريكا بود، گويا يكي از دوستانش اين كار را انجام مي‌داد، كه متاسفانه بعد از آن حادثه بكلي غيبش زد و ما نفهميديم چه بروز سرمايه و اندوخته پدر آمد.
عموي بزرگ مان به سراغ مان آمد، قول داد كمك مان كند، بعد از 20‌ روز، ما را به شمال برد تا شايد بدور از آن حادثه غم انگيز، كمي نفس بكشيم،ولي هيچكدام ديگر حال دريا و شنا را نداشتيم، ولي در هر حال كمي آرام شديم. عموجان وقتي فهميد از سرمايه پدرم خبري نيست، تقريبا خودش را كنار كشيد، فقط توصيه كردپشت هم بايستيم، كار كنيم و زندگي مان را بچرخانيم!
ما هنوز در دبستان و و دبيرستان تحصيل مي‌كرديم،ولي مادرم در يك شركت مشغول بكار شد، كه بدليل زيبايي چهره و اندام مرتب برايش خواستگار مي‌آمد، مادرم رضايت نمي‌داد، تا كريم صاحب شركت خواستار مادرم شد، كريم چهره اي دلپذير نداشت، صدايش بم وخشن بود، ولي ثروت كلاني داشت، ما آنروزها  نفهميديم چرا مادرمان رضايت به اين وصلت داد، ولي بعدها  بمن توضيح داد كه تنها براي آينده ما،  براي تهيه هزينه تحصيل مان،ازدواج مان، خلاصه راحتي خيال مان  باكريم ازدواج كرد.
كريم خشن و پرخاشگر بود، يك شب كه مادرم بموقع برايش شام تهيه نديده بود، سرمادرم را در اجاق گازي فرو برد تا او را بسوزاند! و با التماس هاي ما، ظاهرا كوتاه آمد،ما همه از او مي‌ترسيديم و  تن مان مي‌لرزيد.
وقتي من 17‌ ساله بودم، در يك شب باراني كه مادرم براي عيادت مادر بزرگم  رفته بود، كريم با چاقوي بلندي به سراغ من آمد، و با تهديد  بمن تجاوز كرد، من كه نزديك بود از وحشت سكته كنم، بخاطر تهديدهاي كريم، كه مي‌گفت اگر صدايت در بيايد، سرمادرت را شبانه مي‌برم! سكوت كردم.
كريم هرچند گاه به سراغ من مي‌آمد وخوب ميدانست چگونه عمل كند كه من حامله نشوم، بعد از  چند ماه فهميدم او به سراغ فريبا  و سيمين هم رفته است، درشرايط روحي  بدي  بوديم، يكروز  سر راه مدرسه به دادگستري رفتم، با يك مامور صحبت كردم، گفت بايد شاهد و مدرك داشته باشي، بعد هم خودش پيشنهاد داد بامن رابطه داشته باشد، تا كمكم كند! ديوانه شده بودم، بامشت به سينه اش كوبيدم وخشمگين به خانه آمدم، دو سه بار خواستم  با مادر حرف بزنم، ولي ديدن چهره تكيده ولاغر او، دلم را به درد آورد، باخود گفتم واقعا چه كاري از دست مادرم بر مي‌آيد، جز اينكه بر غم هايش اضافه كنيم و بيشتر اورا از ‌پاي بياندازم؟
يكروز به كميته محل رفتم و به بهانه اينكه اين بلاها سر دوستانم در كرج آمده، راهنمايي خواستم، يكي از مامورين گفت دختر! بهتر است به آنها بگويي صدايش را در نياورند، چون ممكن است هم آن آقا و هم دخترها را سنگسار كنند! بعد هم توصيه كردآن دخترها  بهتر است خانه را ترك كنند و  بروند يك شهر ديگر، يا اگر جرات دارند شبانه سر پدر خوانده شان را ببرند! وقتي خداحافظي ميكردم، گفت با اينحال آدرس شان را بمن بده شايد بتوانم كاري برايشان بكنم،احساس كردم دلسوزانه ميگويد، ولي من كه همه وجودم مي‌لرزيد قول دادم فردا آدرس را برايش بياورم.ديگر نا اميد شده بودم، اما توصيه آخر آن مامور جوان را بكار گرفتم، به فريبا و سيمين  گفتم از خانه فرار ‌كنيم.
يك ماه بعد خانه را ترك كرديم و مدتي در يك كارگاه خياطي كار مي‌كرديم و با يك دختر اصفهاني هم اتاق بوديم، بعد شغل بهتري پيدا كرديم، يكي دوبار به مادر زنگ زديم وگفتيم نگران نباشد، مشغول كار هستيم، به زودي به سراغش مي‌آئيم. 6‌ سا ل تن به كار سخت داديم، تا با كمك يكي از دوستان مان كه پدرش در اداره گذرنامه  بود پاسپورت گرفتيم، با يك تور 10‌ روزه به تركيه رفتيم، و ديگر برنگشتيم. در تركيه هم در يك كمپاني كيترينگ مشغول كار شديم، هر سه در پخت غذاهاي مختلف تجربه داشتيم، پخت غذاهاي تركي را هم آموختيم، 6‌ سال هم در استانبول و آنكارا كار كرديم، ما حداقل 18‌ ساعت در روز كار مي‌كرديم،گاه من و فريبا  20‌ ساعت مشغول بوديم، خستگي را فراموش كرده بوديم، فقط دعا مي‌كرديم مريض نشويم.
بيش از 10‌ بار به مهماني كارمندان سفارت  و كنسولگري امريكا رفتيم، من براي يكي دو نفرشان همه قصه زندگي مان را گفتم،آنها  پيشنهاد دادند بدليل سابقه تجاوز ناپدري مان و فرار از ترس جان مان ما پناهندگي انساني بگيريم، ما با راهنمايي آنها، سرانجام يكروز از فرودگاه آنكارا  به سوي امريكا پرواز كرديم و در فرودگاه لوس آنجلس پياده شديم.
ما كه به كار سخت عادت داشتيم، در اينجا هم شب وروز دويديم، خوشبختانه بدليل همان  تجربيات گذشته، خيلي زود شغل پردرآمدي پيدا كرديم و بمرور زندگي مان را ساختيم، ما در واقع هدف بزرگي داشتيم، همان هدف ما را شب وروز بكار واداشته  بود.
يك شب به ايران و به مادرمان زنگ زديم، برايش گفتيم كه در لوس آنجلس هستيم، كار خوب و زندگي راحتي داريم از او خواستيم تا از ايران خارج شود، گفت چنين جراتي ندارد،‌گفتيم با كريم بيا، گفت اگر اوبه امريكا بيايد شما را اذيت مي‌كند، گفتيم عيبي ندارد، فقط او را با خودت بياوري، ما راضي هستيم.
سه روز بعد كريم زنگ زد، ابتدا با ترديد سخن گفت، ولي وقتي ديد ما با او مهربان هستيم، گفت برايمان دعوت نامه بفرستيد ما بلافاصله مي‌آئيم! و ما چنين كرديم، حتي وكيل گرفتيم. تا كريم و مادربه لوس آنجلس برسند، ما ثانيه شماري مي‌كرديم. آن روز كه مادر را در فرودگاه به آغوش كشيديم، انگار دنيا را به ما داده بودند، طفلك مادرم مي‌ترسيد، حتي آن شب تا صبح بيدار بود، مي‌گفت كه كريم آدم خطرناكي است، او عاقبت بلايي سر شما مي‌آورد.
باتوجهبه پرونده پناهندگيمان و شكايتي كه قبلاازطريق يك وكيل آماده كرده بوديم،يكروز صبح بدنبال تلفن هر سه ما و پيگيري وكيل، دو افسر پليس به سراغ كريم آمدند و او را با دستبند بردند.
اگر نتوانستيم كريم را بدست قانون در ايران بسپاريم، خوشحاليم كه عدالت در اين سرزمين، اجرا شد، چون كريم بايد سالها در پشت ميله هاي زندان بماند.
اينك بعد از سالها خنده مادرمان زير سقف خانه ما طنين انداخته، او براستي از ته دل مي‌خندد، او دوباره زندگي آغاز كرده است.

.