يك معجزه زندگي مرا نجات داد-1237

مينو ازشمال كاليفرنيا

يك معجزه زندگي مرا نجات داد

z.blue

من اصلا در انديشه عشق و ازدواج نبودم، تا روزي كه بهزاد وارد زندگي من شد، بهزاد به گفته خودش 10‌سالي بودكه از ايران و خانواده دور مانده و بقولي دلش براي يك كانون گرم خانوادگي لك زده بود. وقتي هم  با من آشنا شد، اصرار داشت اين آشنايي و بعد هم دوستي تداوم داشته باشد، چون نمي‌خواست رشته و پيوندش با جامعه ايراني قطع شود.
من و بهزاد طي 4‌ماه، بهم دلبستگي پيدا كرده بوديم، ولي هيچكدام درباره ازدواج حرف و سخني نزده بوديم، تا يكروز غروب بهزاد در خانه ما را زد. پدر ومادرم هاج و واج مانده بودند، من هم كه غافلگير شده بودم، فقط به آنها گفتم بهزاد از دوستان خوب من است! قبل از آنكه من بيشتر توضيح بدهم، بهزاد گفت من براي خواستگاري آمده ام، خيلي ساده و بدور از استانداردهاي سنتي، بهمين جهت بايد مرا ببخشيد و در ضمن بپذيريد.
پدر ومادرم با نگاهي به چهره من، همه چيز را فهميدند، به همين علت، بهزاد را با خوشرويي  و احترام بدرون دعوت كردند و به پذيرايي پرداختند، من هنوز دستپاچه بودم، گرچه مادرم مرا در راهرو بغل كرده و گفت چرا نگراني؟ مردي كه دوستش داري آمده خواستگاري، چه چيزي بهتر از اين؟
آن شب همه حرفها را زدند، در پايان بهزاد گفت دلم مي‌خواهد روزي به ايران برويم، جشني هم با حضورخانواده ام برگزار كنيم، ولي جايشان در اينجا خالي خواهد ماند. پدر و مادرم نيز او را تائيد كردند و قرارها را گذاشتند و ازفردا روابط من و بهزاد بكلي به مسيرديگري افتاد و مرتب در حال تدارك مراسم ازدواج مان بوديم.
يك هفته بعد بهزاد تلفني با خانواده اش حرف زد، پدرش خيلي جا خورد،عصباني شد، ولي در پايان گفت اگر تو چنين تصميمي گرفته اي، اگر همسر آينده ات را دوست داري، ما بهرحال كوتاه مي‌آئيم و برايتان خوشبختي آرزو مي‌كنيم. آن شب بهزاد حدود نيم ساعت  با پدرش حرف زد و من نفهميدم درباره چه مسائلي حرف زدند، فقط مي‌شنيدم كه بهزاد مي‌گفت بهرحال من تصميم خود را گرفته ام و درباره ديدگاه شما بعدا سخن خواهيم گفت.
من و بهزاد صاحب دو فرزند شديم، من گاه به گاه به بهانه هاي مختلف براي خانواده شوهرم، هدايايي بهمراه عكس ها و فيلم هاي زندگي و رويدادهاي روزانه بچه ها مي‌فرستادم. ولي آنها  هيچگاه هديهاي و سوقاتي روانه نكردند و درباره فيلم ها و عكس ها هم عكس العمل خاصي نشان ندادند.
حدود 8‌ ماه قبل، بهزاد گفت پدر ومادرش در تدارك سفر به امريكا هستند، من ابتدا خوشحال شدم، ولي وقتي گفت اميدوارم كه به خير بگذرد! نميدانم چرا دلم شور زد، با خود گفتم چرا بايد به خير بگذرد؟
با اينحال من براي پدر ومادرش، بخشي از خانه را آماده ساختم، همه وسايل پذيرايي شان را تهيه ديدم، درست 6‌ماه پيش من با بچه ها  به فرودگاه سانفرانسيسكو  رفتم و پدر ومادر بهزاد را با يك بغل گل استقبال كردم، هر دو با خوشرويي با من روبرو شدند، بچه ها را بغل كردند، كلي درباره عادات بچه ها،خواسته ها و آرزوهايشان پرسيدند و من احساس كردم بدون علت دلشوره داشتم، چون اين دو موجود مهربان كه مرتب از سوقاتي هايي كه براي من و بچه ها آورده اند حرف ميزنند، از اينكه من بايد با آنها به همه جاهاي ديدني بروم و آنها را با دنيائي از خاطره روانه كنم، هيچ شباهتي به آن تصورات من ندارند.
حدود يك هفته اي همه چيز بخوبي پيش ميرفت، تا يك شب متوجه شدم ميان بهزاد و پدرش درباره موضوعي بحث درگرفته است،وقتي خوب گوش دادم، فهميدم پدر بهزاد اصرار دارد، او هرچه پس انداز دارد به ايران انتقال بدهد و چند ساختمان بخرد، بعد هم قسط ماهانه شان را نيز به طريقي حواله كند، بهزاد مي‌گفت زمان، زمان سرمايه گذاري در ايران نيست، از اينها گذشته، او از حدود يكسال پيش برنامه داير كردن يك بيزينس را درشمال كاليفرنيا ريخته است. در همان حال من وارد اتاق شدم و پرسيدم نياز به ميوه و چاي دارند؟ بهزاد با كمي خشم بر سرم فرياد زد نه من نيازي ندارم، براي پدرم يك ليوان مشروب بياور، شايد كمي آرام شود و پدرش گفت نيازي نيست مينوجان، من خستهام،اگر اجازه بدهيد بروم بخوابم!
آن شب بهزاد حرفي نزد، ولي فردا ظهر كه من از سر كار بازگشتم، با پدر بهزاد روبرو شدم كه جلوي در ايستاده بود، از من خواست به يك كافي شاپ برويم و با هم حرف بزنيم، من با ميل پذيرفتم، حدود يكساعت  ونيم با هم سخن گفتيم، پدر بهزاد مي‌خواست من شوهرم را راضي به اين سرمايه گذاري بكنم، من توضيح دادم كه سرمايه گذاري عاقلانه اي نيست چون بهزاد از يكي دو سال پيش برنامه هاي خود را تنظيم كرده است، من هم با اين برنامه ها موافق هستم. هنوز حرف من تمام نشده، پدر بهزاد با خشم گفت ببين دختر! من هيچ رضايتي به ازدواج شما نداشتم، چون در خانواده ما رسم است هميشه ما عروس آينده‌مان را  انتخاب مي‌كنيم، ولي چون ديدم شما عاشق هم هستيد، در ضمن پدر ومادر شما هم با خبر شده اند، نخواستم آرزوهاي تو و خانواده ات را بر باد بدهم، بهر صورت رضايت دادم، امروز من از تو كمك مي‌خواهم، تو بايد بخاطر آرزوهاي من، شوهرت را تشويق كني و شايد هم وادارش كني، به خواسته هاي من،كه بحق و با آينده اي طلايي همراه است موافقت كند، من گفتم چنين كاري از دستم بر نميا~يد، شما چرا بايد چنين تقاضايي از من بكنيد؟ پدر بهزاد گفت اگر موافقت نكني، اگر به كمك من نيايي، من هيچگاه تو را نمي‌بخشم و خدا نكند من از كسي دل چركين بشوم.
من مانده بودم كه در برابر آن همه پدرشوهرهاي مهربان، دلسوز و فداكار، چرا نصيب من چنين موجودي شده است؟ من از اين تهديد پدر بهزاد دلم لرزيد، ولي با هيچكس حرف نزدم، ظاهرا نيز قضيه فراموش  شد،چون ديدم ديگر پدربهزاد دنباله ماجرا را نگرفت.
دو هفته بعد پدر و مادر بهزاد براي ديدار دخترعمه هاي شوهرم به سن ديه گو رفتند،من آنها را يكي دوبار ديده بودم، هر دو دختران تحصيلكرده و  شاغل و مرفهي بودند، بعد از ده روز پدر و مادر بهزاد با آن دخترها به خانه ما بازگشتند، مي‌گفتند هر دو مرخصي داشتند، براي يك هفته به اينجا آمده اند.
اولين شبي كه آنها آمدند،بهزاد زياد خوشحال نشد، چون به قول او خلوت عاشقانه ما بهم ريخت، ولي من گفتم بهرحال آنها مهمان هستند، بايد پذيرايشان باشيم، من دلسوزانه و مهربانانه درخدمت شان بود، به اصرار پدر بهزاد نيز، شوهرم دو سه روز مرخصي گرفت تا آنها را به اتفاق پدرش در شهربگرداند و از اماكن ديدني بازديد نمايند.
هر بار كه شبها گروه باز مي‌گشتند، من احساس مي‌كردم بهزاد تغيير كرده، نميدانم در آن روزها چه  مي‌گذشت كه در بازگشت به خانه هم، بهزاد دور وبر دخترعمه هايش بود، البته من به ديد مثبت نگاه مي‌كردم، تا آنها  به سن ديه گو رفته و من نفسي براحت كشيدم، بعد از دو هفته، پدر بهزاد اصرار كرد همگي براي 5‌روز به سن ديه گوبرويم، او خوب مي‌دانست كه من و بچه ها امكان سفر نداريم، ولي آنقدر اصرار كرد كه ناچار بهزاد با آنها رفت ومن وقتي سوار هواپيما مي‌شدند، در نگاه پدر شوهرم، برق تيغ تيز انتقام را ديدم و تنم لرزيد.
بهزاد عاشق و هميشه نگران بچه ها، فقط يكبار از سن ديه گوزنگ زد، من نگران و دل شكسته، هر بار زنگ مي‌زدم،جوابي نمي‌آمد، تا بهزاد بازگشت، بهزادي كه اصلا شباهتي به شوهر من نداشت، همان شب كارمان به جر و بحث كشيد بهزاد براي اولين بار بر سرم  فرياد زد  كه  دست از سرم بردار، تو حق نداري مراكنترل كني، تو حق نداري براي زندگي من تكليف روشن كني.
دو ماه پيش هم باز شوهرم به اتفاق پدر ومادرش به سن ديه گو رفتند، اين بار من بهزاد را تهديد به جدايي كردم، فكر مي‌كردم مرا بغل مي‌كند و مي‌بوسد و به نوعي دلجويي ميكند، ولي خيلي راحت گفت خب طلاق بگير، بچه ها هم مال تو، ديگر چه ميخواهي؟
من سكوت كردم، همه غمم را به دل ريختم، تا هفته قبل پدرشوهرم در حالي روانه ايران شد كه من و بهزاد در آستانه جدايي بوديم،من با اصرار پدر بهزاد را به فرودگاه بردم، در ميان راه  با او بسيار حرف زدم، اينكه چرا زندگي مرا از هم پاشيد؟ چرا حتي به بچه هاي من كه نوه‌‌هاي  خودش هستند رحم نكرد؟اينكه چرا عشق من وبهزاد را بخاطر خودخواهي وانتقام زير پا لگدمال كرد؟ و او فرياد ميزد هركسي بامن بجنگد، عاقبتي شوم دارد، من به تو التيماتوم دادم كه اگر بهزاد را مجبور به انتقال سرمايه اش نكني بدخواهي ديد، من در اين مدت ذهن او را مسموم كردم،حتي به او بدروغ گفتم تو زن نجيبي نيستي، درعوض دخترهاي خواهرم را در قلب او جاي دادم و بهزاد سرانجام يكي از آنها را برگزيد! تا وقتي پدرشوهرم وارد هواپيما شد من اشك ريختم و درحاليكه بچه ها مرتب مي‌پرسيدند مامان چرا گريه مي‌كني؟ مي‌گفتم بخاطر سفر پدر بزرگ ومادر بزرگ تان!
وقتي از فرودگاه بيرون آمدم متوجه شدم، بهزاد چند بار زنگ زده، به او تلفن كردم، در حاليكه صدايش مي‌لرزيد گفت من چقدر خوشبختم كه دوباره تو را پيدا كردم! از بخت من تلفن ات باز بود و من مكالمه تو و پدرم را شنيدم، ببخش كه من تحت تاثير قرار گرفتم، با تو و بچه ها بي مهر شدم، خواهش مي‌كنم آهسته رانندگي كن. من با همه وجود تو و بچه هايم را مي‌خواهم، شما را كه همه اميد من هستيد.