یادداشت سردبیر-1239

نيما از كانادا:
سوختم وخاكستر شدم

Z

همسرم فهيمه 3‌ماهه حامله بود، وقتي جنگ ايران و عراق آغاز شد، من چون هزاران جوان ديگر در جنوب راهي جبهه شدم، به فهيمه گفتم خيلي زود بر مي‌گردم و با هم راهي تهران مي‌شويم، زندگي تازه اي مي‌سازيم و بچه هايمان را به بهترين مدارس مي‌فرستيم و قشنگ ترين خانه را در شمال تهران مي‌خريم.
من به جبهه رفتم، در حاليكه تا آخرين لحظات، فهيمه اشك مي‌ريخت و مي گفت مي‌ترسم هرگز تو را نبينم.
ما بچه هاي جنوب آنروزها حال عجيبي داشتيم، برايمان شهيد شدن در جنگ مهم نبود، برايمان حفظ سرزمين مان اهميت داشت، من بچشم ديدم كه چگونه جوانان برومند جنوب به خاك و خون غلطيدند و از توپ و تانگ و هواپيماي دشمن نهراسيدند.
در يك حمله شبانه، بيش از 18‌ نفر از گروه ما جان از كف دادند و بقيه بشدت مجروح و اسير شديم و به يك زندان زيرزميني در خاك عراق انتقال يافتيم. زيرزميني كه هميشه تاريك بود و بوي نم اش آزارمان مي‌داد. در همان زندان، پاي راستم عفونت كرد، تا آنجا كه 20‌ روز بعد ، پايم را تا مچ قطع كردند و صورتم نيز بكلي از فرم خارج شد، وقتي خودم را در آينه شكسته زندان نيمه تاريك مان مي‌ديدم، خودم را نمي‌شناختم.
چند سال بعد درراه بيمارستان ، به اتفاق يك بچه جنوبي فرار كرديم وعاقبت سر از كويت در آورديم، ابتدا دلم مي‌خواست به ايران برگردم، حتي دو سه بار دست به تلفن بردم، تا به فهيمه و برادرانم زنگ بزنم،‌ولي وقتي چهره ام را مي‌ديدم، دچار ترس و نا اميدي شديد مي‌شدم و گوشي تلفن را به سويي پرتاب مي‌كردم و سرم را با كار سخت مشغول مي‌ساختم. عاقبت تصميم گرفتم با يك گذرنامه قلابي به تركيه بروم، هنوز دلم براي ديدار همسرم پر مي‌زد، هنوز آغوش مهربان  مادر و دستهاي گرم برادرانم را طلب مي‌كردم، تا يك شب از استانبول به عقيل يكي از بچه هاي محل زنگ زدم، ولي تلفن را غريبه اي جواب داد، فهميدم عقيل در جنگ شهيد شده، از آنها درباره خودم پرسيدم، گفتم يكي از دوستان قديمي اش هستم، گفتند نيما هم درجنگ شهيد شده، پرسيدم همسرش چه مي‌كند! گفتند با رحيم بهترين دوست شوهرش، ازدواج كرده است!
اين خبر همه وجودم را تكان داد، انگار يك جريان قوي برق از همه تنم عبور كرد، طي يك ساعت سوختم، در درون فرياد زدم، ضجه كردم، توي خيابان هاي استانبول ساعتها  گريستم و نگاه هاي تعجب آور رهگذران را روي تنم احساس نمودم.  از هر چه زن، از هر چه رفيق نفرت داشتم. كوشيدم با كار شبانه روزي، دردهايم را فراموش كنم، همين سبب شد دستمايه خوبي بسازم، بطوري كه گذرنامه ديگري خريده وخودم را به آلمان رساندم، مي‌خواستم ثروتمند بشوم، پر قدرت بشوم  و روزي انتقام خود را از فهيمه و رحيم بگيرم.
در هامبورگ همه كار مي‌كردم، حتي در كار قاچاق سنگهاي قيمتي و جواهر هم بودم، طي 8‌ سال، خانه بزرگي خريدم، يك بوتيك بزرگ داير نمودم، در پشت پرده هم به كارهاي مختلف كه بيشترشان  غير قانوني  بود مي‌پرداختم، در  همان روزها بطور اتفاق نامي يكي از دوستانم را در خيابان ديدم، او مرا نشناخت، ولي من صدايش زدم، جلوي اتومبيل گرانقيمت من ايستاده بود و با حيرت نگاهم مي‌كرد، بعد با ترديد گفت شما نيماخان هستيد؟ گفتم بله، دستش را دراز كرد، دستش را فشردم ، گفت ولي من باور نمي‌كنم، گفتند در جنگ شهيد شديد، گفتم چرا اينقدر رسمي حرف ميزني؟ گفت تو با اين اتومبيل 200‌ هزار ماركي، با اين دك و پز، اصلا به نيماي بچه محل ما شباهت نداري، بعد به صورتم خيره شد و گفت صورت ات توي جنگ آسيب ديده؟ گفتم پاي راستم هم آسيب ديده، ولي مهم نيست، مي‌بيني كه سر پا هستم، و توي پول مي‌غلتم.
گفتم شنيدم رحيم نامرد، با فهيمه خيانتكار ازدواج كرده؟ سر بچه من چه آمده؟ گفت اين قضاوت درستي نيست. فهيمه سه سال اشك ميريخت وهنوز چشم به تو داشت، عاقبت با اصرار خانواده، تن به ازدواج داد. گفتم آنهم با بهترين وصميمي ترين دوست من؟ گفت ديگر من اين مسائل را نمي‌دانم، من فقط مي‌دانم كه چاره اي نداشت، گفتم چرا صبر نكرد؟ گفت ولي برايش گزارش آوردند كه تو شهيد شدي.
ديگر حرف نزدم، نامي را به خانه دعوت كردم، وقتي فهميدم بيكار است برايش شغلي در نظر گرفتم و اصرار كردم در اين باره با هيچكس حرف نزند، او قسم خورد و بعنوان يك شخص مورد اعتماد، دربوتيك و كارگاهي كه داشتم بكار پرداخت.
من همچنان نقشه انتقام در سرداشتم، تا سال 2000‌، با آقايي آشنا شدم كه دركار قاچاق مواد بود، شنيدم دو سه نفر را كشته، با خود گفتم از طريق او  انتقام خود را مي‌گيرم، با او حرف زدم، حاضر شدم 100‌ هزار دلار بدهم تا او سر هر دو را زير آب كند.
او قول داد و نصف پول را هم گرفت و به ايران رفت، ولي با وجود قول و قرارها، هيچگاه با من تماس نگرفت و نفهميدم چه شد  چه بلايي سرش آمد فقط در جريان قرار گرفتم، كه دخترم بزرگ شده و به دبيرستان ميرود، ضمن اينكه فهيمه و رحيم در تدارك سفر به خارج هستند، مي‌دانستم برادر رحيم در كاناداست، مسلما آنها به آن سوي خواهند رفت من بلافاصله تدارك سفر به كانادا  را ديدم، در تورنتو، يك قالي فروشي باز كردم، در كنار يكي از هتل هاي معروف نيز بوتيك گرانقيمتي داير نمودم و خلاصه زندگي تازه‌اي در آنجا ساختم و به انتظار آن دو موجود خيانتكار ماندم.
سال 2005‌ رحيم به تورنتو آمد، من يكبار در يك فروشگاه ايراني، روبرويش قرار گرفتم، ولي او مرا نشناخت و من هم سريع از آنجا دور شدم، چون همه وجودم مي‌لرزيد، دلم مي‌خواست همانجا اورا خفه مي‌كردم.
رحيم به ايران بازگشت، تا خانواده را بياورد، ولي بدليل سكته مغزي مادرش، ناچار  از سفر چشم پوشيد، من بي تاب انتقام بودم، همان روزها با اطلاع از شرايط مالي نه چندان مناسب برادرانم، به اسم يكي از دوستان قديمي ام، براي آنها مبلغ قابل توجهي حواله كردم و همان زمان  فهميدم مادرم فوت كرده، اين مسئله نيز شديدا اذيتم كرد، ولي چاره اي جز تحمل نداشتم. يك سال پيش كه سرانجام رحيم و فهيمه و بچه هايشان از جمله دختر من ستاره به تورنتوآمدند من بدليل تماس با آدم هايي كه هميشه بر ضد قانون بودند، يك آدم كش تازه پيداكردم كه حاضر بود همه كار بكند و فقط پول كافي بگيرد، كه من حتي پيشاپيش مبلغي به او دادم و گفتم بعدا آدرس و همه مشخصات آنها را ميدهم.
يكروز بعد از ظهر، سر راه رحيم قرار گرفتم، نزديك خانه اش بود، مرا از صدايم شناخت، همه وجودش مي‌لرزيد، بي اختيار اشك مي‌ريخت، من او را پست وخائن و  خيانتكار ناميدم، هيچ حرفي نزد، مي‌خواست توضيح بدهد، ولي من فرصت نمي‌دادم، تا سرانجام فرياد زد بمن يك فرصت كوتاه بده، بگذار حرفم را بزنم و من لب فرو بستم و او توضيح داد كه براستي چه توقعي داشتي، فهيمه از هر سويي مورد هجوم مزاحمين بود، كلي شايعه  دور و برش بود، هنوز چشم به در داشت، هيچگاه  اشكهايش بند نمي‌آمد. برادرانت حاضر  به ازدواج با او نبودند، اصولا در آن روزها كمتر كسي با زن يك شهيدازدواج مي‌كرد، مگر مردان بسيار مسن.
من با وجودي كه علاقه اي به او نداشتم، با وجود اينكه نامزد داشتم، ولي تصميم گرفتم او را از آن برزخ نجات بدهم! من فرياد  زدم چرا صبر نكرديد؟ چرا فكر نكرديد من  اسير شده ام؟ گفت ولي بما حتي ورقه شهيد شدنت‌ات را هم دادند. فرياد زدم تو هميشه چشمت بدنبال فهيمه بود، فرياد زد بخدا چنين نبوده، در همان حال ناگهان دخترم ستاره از راه رسيد، بسوي رحيم رفت و او  را به آغوش فشرد. وصورتش را بوسيد، بعد دو پسربچه آمدند، آنها هم در آغوش رحيم  فرو رفتند، در يك لحظه تكان خوردم از خودم پرسيدم مي‌خواهي اين همه عشق را ويران كني؟ بهتر نيست در همان راز و رمز خود باقي بماني وچون خاطره اي زيبا در ذهن فهيمه جاي داشته باشي؟ به رحيم نزديك شدم، دستي به شانه اش زدم و گفتم يادت باشد، تو هيچگاه مرا نديده‌اي و من در همان سالهاي دور، در جبهه سوخته و خاكستر شده ام...