یادداشت سردبیر-1241

 

سامان از نيويورك: 
دروازه اي از بهشت در خانه كوچك ما
 
Z1

ديشب من و همسرم از لاي در پدرومادرم را در اتاقشان تما شا ميكرديم، دو موجود نازنيني كه پر از عشق و صفاو مهر بوده و هستند، دو موجودي كه بمن ياد دادند در ايام نوروز، كينه ها را ازدل بيرون كنم، با همه از در آشتي در آيم، همه چيز را روشن ببينم و همه كس را دوست وآشناي مهربان.
يادم آمد وقتي سال 1985‌ ايران را ترك مي‌گفتم، من و زيبا همسرم نگران دختران دوقلوي خود بوديم، اينكه اگر در ايران بمانيم با آن محدوديت ها چه كنيم و اگر به خارج برويم، در آن سرزمين نا آشنا چه پيش خواهد آمد!
توي فرودگاه به مادرم كه اشكهايش بند نمي‌آمد و پدرم كه رنگش پريده بود، سفارش مي‌كردم، هرچه زودتر آن اندوخته مالي مرا به طريقي حواله كنند، چون با 4‌ هزار دلار، يك خانواده 4‌ نفره زياد دوام نمي‌آورد، مادرم در همان حال درگوشم مي‌خواند كه نگران نباش،خدا بزرگ  است، هيچگاه درها بروي اين دو فرشته كوچولو بسته نمي‌شود اين دو تا بركت زندگي شما هستند.
غروب كه به استانبول رسيديم، بلافاصله به پدر و مادرم زنگ زديم، زيبا هم  خيال خانواده‌اش را راحت كرد كه همگي به سلامت رسيده ايم،  برايمان دعا كنيد. وقتي مي‌خواستم با مادر خداحافظي كنم، آرام گفت لطفا زير وروي چمدان هايت را وارسي كن، شايد خيالت كمي راحت شود! من خنديدم و گفتم باز چه حقه اي زدي؟
وقتي در هتل جابجا شديم، من به بهانه سبك كردن چمدان ها، زير و رويشان را بقول مادرم وارسي كردم و در طي 2‌ ساعت 10‌ هزار دلار پول نقد پيدا كردم، اصلا باورم نمي‌شد، هم خنده ام گرفته بود و هم از تصور اينكه اگر در فرودگاه مهرآباد چمدان هايم را بازرسي مي‌كردند و پول ها را مي‌يافتند، تنم ‌لرزيد، زيبا با حيرت جلو آمد و پرسيد چه شده؟ ماجرا را برايش گفتم، بي اختيار به گريه افتاد و گفت مادرت هميشه راهي براي نجات زندگي خانواده پيدا مي‌كند.
اين اقدام مادر، خيالم را چنان راحت كرد كه شب با وجودخستگي، براحتي خوابيدم وفردا صبح زنگ زدم. پرسيدم با بقيه پولم چه كردي؟ مادرم خنديد و گفت اين پولهاي تو نبود، اين پس انداز من بود، كه دلم مي‌خواست در يكي از نوروزها بدستت برسانم حالا  هم سومين روزعيد است.اين بار من بودم كه به گريه افتادم، بغض كرده از مادر نازنينم تشكر كردم.
شايد آن هديه مادر، قشنگ ترين و بموقع ترين هديه نوروزي بود، كه در تمام آن سالها  دريافت كرده بودم،چون واقعا فريادرس زندگي من و زيبا و بچه ها شد. چون آنروزها ارسال حواله بسيار سخت بود، خيلي از حواله ها را عده اي بالا مي‌كشيدند وغيب مي‌شدند و در عين حال مرتب بر قيمت دلار افزوده مي‌شد. از سويي ما حدود 6 ‌ماه در استانبول مانديم و از طريق پناهندگي راهي به سوي امريكا گشوديم.
من و زيبا و بچه ها بدجوري سرمان گرم شد و به قولي كه داده بوديم، كه حداقل هر دو سه سال يكبار به تركيه برويم و با خانواده ام  ديدار كنيم عمل نكرديم، تا سال 96‌ پدر و مادر با گذر از مشكلات فراوان، با همت خودشان به نيويورك آمدند و در طي 6‌ ماه اقامت شان، راحت ترين زندگي را براي ما ساختند، ما را از انواع غذاهاي خوشمزه ايراني سيراب كردند، فريزرها را پر از خورشت و ديگر غذاهاي آماده ساختند، كلي لباس و هديه براي دوقلوها خريدند و  يكروز صبح خبر دادند كه بايد تا ده روز ديگر راهي شوند، چون اقامت شان تمام شده است. در آن لحظه از خودم پرسيدم با آن همه محبت وصفا و مهرباني، براستي من برايشان چه كردم؟ حتي يكروز تمام وقت نگذاشتم، با آنها به يك مكان ديدني برويم و دلشان را خوش كنيم.
با شرمندگي آنها را روانه ايران كردم، بعد هم طبق معمول، چنان غرق درگرفتاريهاي كار و زندگي شدم كه باز آنها را فراموش كردم، متاسفانه چشم هم چشمي ها، رقابت هاي بدون دليل ، من و زيبا را هم به سويي برد كه مرتب بدنبال اين بوديم كه از دوستان خود عقب نمانيم، اگر آنها خانه بزرگي خريدند ما هم بخريم، اگرآنها براي خود و بچه ها اتومبيل گران خريده اند، ماهم بلافاصله اقدام كنيم. گاه اين چشم و هم چشمي ها به جايي كشيده بود كه حتي اثاثيه و مبلمان و لباس ها و جواهرات همديگر را زير ذره بين داشتيم. در هر مهماني بزرگي كه تشكيل مي‌شد، همه در پي جلو افتادن ازديگران بودند، بطوري كه در جمع ما كه حدود 30‌ خانواده مي‌شديم، بيشترمان بدليل همين بلند پروازيها، هيچكدام شب را راحت نمي‌خوابيديم، چون همه غرق در قرض ها ووام هاي سنگين بانك ها بوديم، كار به جايي رسيده بود كه حتي  اقدام به خريد آپارتمان و يا ويلاي تابستاني كنار ساحل كرده بوديم، من كم كم دچار وحشت شده بودم، اين وحشت من سال 2008‌ به اوج  رسيد و با  فرو ريختن سيستم بانكها، ناگهان من خود را با كوهي از بدهكاري روبرو ديدم، قبل از آنكه بتوانم فكري كنم، با حراج ويلا و بعد هم خانه دو ميليون و نيمي خود روبرو شدم. همين بلا بر سر خيلي از دوستان ما هم آمد، هر كدام از سويي دچار دستپاچگي و سرگرداني شدند، ديگر خبري از مهماني هاي بزرگ نبود، ديگر كسي توان رقابت و چشم و هم چشمي نداشت.من و زيبا سخت نگران از دست دادن آپارتمان كوچكي بوديم كه براي بچه ها خريده بوديم، چون بدنبال ازدست دادن خانه بزرگ مان، به آنجا نقل مكان كرديم.
در آن روزهاي سياه، حتي نامي ونشاني از پدر و مادرها نمي‌گرفتيم. تا 8‌ ماه قبل، يكروز غروب كه غم زده جلوي تلويزيون نشسته بوديم، پدر ومادر را جلوي درديديم، باورمان نمي‌شد، هر دو  با موهاي سپيد،پشتي خميده ولي هنوز پر از عشق و صفا آمده بودند، تا ما را ياري دهند. آن شب همه قصه بلندپروازيها و بريز و بپاش ها و چشم وهم چشمي ها را براي آنها گفتيم، مادر گفت نگران نباشيد، هنوز ما زنده هستيم هنوز ما را داريد.
مادر گفت در طي 10‌ سال گذشته، ما تقريبا همه اندوخته هاي شما و خود را از طريق دوستان به اين جا انتقال داده ايم، ما آنروزها كه در امريكا بوديم باگشودن يك حساب بانكي، راه اينروزها را هموار كرديم، ما درطي سالها در جريان بريز و بپاش هاي شما بوديم، ولي ترجيح داديم زماني به سراغ تان بيائيم كه نياز به كمك داشته باشيد.
من آن شب چندبار از خواب پريدم، به سراغ زيبا رفتم و گفتم باورت مي‌شود، بعد از اين همه سال هنوز من و تو به اين دو انسان سالخورده و شكسته، تا اين حد تكيه داشته باشيم؟ بعد هر دو از لاي در اتاق، آنها را كه كنار هم خوابيده  بودند نگاه ميكرديم و از داشتن چنين فرشته هايي، اشكهايمان سرازير بود.
امسال  نوروز را با اين دو فرشته نجات جشن گرفتيم، دو آپارتمان قشنگ كنار هم نقد خريده‌ايم، خيالمان از هرگونه قسط ماهانه اي راحت است، برايتان جالب است اگر بگويم ميان دو آپارتمان يك در تازه گشوده ايم، من نامش را دروازه بهشت گذاشته ام و پدر ومادر نازنينم را فرشتگان آن.