یادداشت سردبیر-1242

با تكيه به عشق ايستاديم

zokaee_Farsi

من در يك خانواده ثروتمند بدنيا آمدم، پدرم بدلايلي كه هيچگاه بر من روشن نشد،درست  5‌ سال بعد از انقلاب ثروتمند  شد. البته  من وقتي بدنيا آمدم، همه خانواده درناز و نعمت بودند و  پدرم همه وسايل راحتي و رفاه خانواده را بخصوص براي مادرم فراهم كرده بود، تا كسي كاري به كارش نداشته باشد. من وقتي بزرگتر شدم، فهميدم پدرم با زدو بندهاي خود، به اصطلاح با انديشه و تفكر تجاري و اقتصادي اش، به چنين ثروتي دست يافته و درضمن پدرم زندگي جداگانه اي خارج خانه داشت، حتي صحبت از 4‌ همسر و تعدادي صيغه بود! البته من بخاطر حرفها و تلقينات مادرم، اين حرفها و شايعات را باور نمي‌كردم و پدرم را مهربان و مسئول وبا عرضه مي‌ديدم. چون در ايران بعد از انقلاب هم خانواده هاي اشرافي بسيار بودند، خانواده هايي كه مرتب به خارج سفر مي‌كردند و بريز و بپاش هايشان مرز نداشت. بچههايشان همه شيك ترين اتومبيل ها را سوار مي‌شدند و هرگاه آرزو مي‌كردند، راهي اروپا و خاوردور، دبي و تركيه و يونان مي‌شدند و نگران هزينه هاي سفر هم نبودند. من كه كوچكترين عضو خانواده بودم مي‌ديدم كه برادران و خواهرانم، چه زندگي پر از تجمل و گراني دارند.
عجيب اينكه من از همان كودكي، با همه آنها فرق داشتم، من بچه هاي نيازمند را به خانه مي‌آوردم، براي دوستان تنگدست خود، لباس مي‌خريدم، آنها را به سينما، رستوران و سفر مي‌بردم، گاه پول توجيبي خود را به آنها مي‌بخشيدم. غصه بچه هاي فقير جنوب شهري را مي‌خوردم، بدون اطلاع خانواده، به بيمارستان هاي كودكان و يتيم خانه ها مي‌رفتم با آنها اشك مي‌ريختم.
چند بار كه مادر ويا خواهرانم فهميدندو  به پدر گزارش دادند، همه بر سرم فرياد زدند، كه چرا من گدا صفت هستم، چرا گنجايش ثروت و مكنت خانواده را ندارم، چرا مي‌خواهم اداي فيلم هاي هندي را در بياورم!
من بدون توجه به سرزنش هاي خانواده راه خود را ميرفتم وگاه بر سر مادرم فرياد ميزدم كه پس چه فرقي ميان شما  واشراف خوشگذران  است؟! مگر شما انقلاب مردمي نكرديد؟ مگرنخواستيد به مستضعفين برسيد؟ و مادرم جواب مي‌داد، اگر تو دلت مي‌خواهد رفيق و غمخوار تهيدستان باشي، ربطي به ما ندارد، قسمت ما اين زندگي راحت بوده و قدرش را هم مي‌دانيم.
من 17‌ ساله بودم كه به امين دل بستم، او را در كلاس زبان ديدم، مي‌گفت دلش مي‌خواهد روزي به خارج برود،در بهترين دانشگاه ها تحصيل كند و مادرش را كه سالهاست همه زندگي  راحت خودرا به پاي او  و خواهرش  ريخته، به آنجا ببرد و برايش راحت ترين زندگي را بسازد.
امين گاه بمن هشدار ميدادكه بدليل فرق طبقاتي كه داريم، بدليل خانواده ثروتمند من و خانواده فقير او،كار عشق مان به بن بست ميرسد،هيچگاه پدرم حاضر نمي‌شود به ازدواج ما تن بدهد. من مي‌گفتم اگر روزي به چنين بن بستي برسيم، من از خانواده جدا مي‌شوم.
من در يك سالگي عشق مان، يكروز با امين به يك رستوران رفته  بودم كه مامورين به سراغ ما آمده و چون سند و مدركي مبني بر نامزدي و يا  عقد نداشتيم ما را با خود بردند، بلافاصله پدرم از راه رسيد، اولين كارش دوسيلي سنگين به گوش و من امين بود. بعد هم مرا با خود برد و امين را به قول خودش بدست قانون سپرد.
امين شلاق خورد، تعهد داد و مجروح به خانه رفت و ديگر به تلفن هاي من جواب نداد، در حاليكه پدرم مرا تهديد  كرد اگر يكبار ديگرحتي سايه امين از كنار من رد شود، هر دو را مي‌كشد!
بعد از 20‌ روز، من به سراغ امين رفتم، به او گفتم آمادگي براي ازدواج دارم، امين مي‌ترسيد، بخاطر من مي‌ترسيد، ولي وقتي  ديد من بروي حرف خود ايستاده ام، كوتاه آمد و با هم به قم رفتيم و با پرداخت مبلغي همانجا  ازدواج كرديم و با مدارك خود به تهران بازگشتيم.من ماجرا را به مادرم گفتم، ناگهان  طوفاني برپا شد، پدر بيشتر ظروف آشپزخانه و شيشه پنجره ها را شكست و بعد هم گفت همين امشب سرامين را زير آب مي‌كند. اين حرف پدر مرا چنان منقلب كرد كه فرياد زدم، من هم خودم را مي‌كشم. پدرم گفت پس از اين خانه بروبيرون، من نه ديگر هزينه هاي زندگي تو را مي‌دهم و نه از ثروت خود بتو سهمي خواهم داد، همين امروز هم وصيت نامه ام را مي‌نويسم تا  تكليف تو روشن باشد.
من با يك چمدان از خانه بيرون آمدم، و نزديك خانه مادر امين، اتاقي گرفتيم و هر دو بكار پرداختيم،تا هزينه هاي زندگي مان را تهيه كنيم، هر دوسخت كار مي‌كرديم، دراين فاصله برادران و خواهرانم به سراغم آمده و گفتند هنوز دير نشده، مي‌تواني به سراغ پدر بروي،طلب بخشش بكني و طلاق بگيري و دوباره به همه امتيازات خود دست يابي! من به آن ها گفتم كه با همين زندگي راحتم، نيازي هم به ثروت پدر ندارم.
در اين ميان يكي دو مورد كار خوب هم پيش آمد،ولي چون مديران شركت ها و كارخانه ها، با پدرم دوست بودند به ما كاري ندادند، تا عاقبت من وامين تصميم به خروج از ايران گرفتيم، دستمان خالي بود، ولي دلمان پر از عشق بود در پشت پرده، خاله ام كه انسان مهربان و متدين وبسيار منطقي بود، به ياري ما آمد، با دو پسر خود  دركانادا حرف زد، آنها خواستند تا ما به تركيه برويم، بعد هم او در مورد  دعوت نامه مان اقدام مي‌كند.
بي سر وصدا به تركيه رفتيم، يك ماه درآنكارا مانديم، درحاليكه آخرين اندوخته مان پايان يافته  بود، خاله جان برايمان پولي حواله كرد و چند روز بعد دعوت نامه‌ها بدستمان رسيد، امين بعنوان متخصص رفو وبافت قالي و من بعنوان پرستار مخصوص روزانه بچه هاي داود پسرخاله ام ويزا گرفتيم، البته به فاصله 2‌ماه، بعد هم راهي شديم، داود برايمان بليط فرستاده بود به او قول داديم روزي جبران مي‌كنيم.
از همان هفته اول كار را شروع كرديم، دركمپاني داود، كار به حد كافي بود،  ما از ساعت 7‌ صبح شروع مي‌كرديم و ساعت 8‌ شب آخرين  نفري بوديم كه آنجا را ترك مي‌كرديم به همه كار دست مي‌زديم، از هيچ كار سختي روي گردان نبوديم.
بعد از دو سال با راهنمائي و كمك داود و تشويق خاله جان، در يك دانشگاه نامنويسي كرديم، آن دوره، سخت ترين دوره زندگي ما بود، چون هر دو به سختي كار مي‌كرديم و در ضمن با دشواري به تحصيل ادامه مي‌داديم، باور كنيدگاه شبها، 4‌ ساعتي مي‌خوابيدم، گاه فرصت خوردن ناهار نداشتيم،ولي بهم تكيه داديم، به عشق هم، به انرژي هم و به وفاداري و استقامت هم.
وقتي فارغ التحصيل شديم، همه هاج و واج مانده بودند، چون ما با بهترين و بالاترين درجه تحصيلي، بلافاصله به استخدام يك كمپاني كانادايي فرانسوي در آمديم، از آن لحظه، تازه زندگي مان را ساختيم تازه شبها راحت خوابيديم، تازه مفهوم زندگي را فهميديم. وقتي دخترمان شبنم به دنيا آمد، انگار فرشته اي وارد زندگي ما شده بود، چون گشايش تازه اي در زندگي مان بوجود آمد، امكان خريد خانه اي را پيدا كرديم و مادر مهربان امين را هم به كانادا آورديم.
در طي اين سالها در جريان زندگي پدر و خانواده بوديم، پدر بخاطر خلافكاريهاي بزرگ برادرانم و طمع خودش، به دردسر بزرگي  افتاده و تقريبا  همه زندگي و ثروت كلان خود را از دست دادند و من با وجود آن همه ستم،باز هم دلم برايشان سوخت.
دو هفته  قبل درخانه ما را پدر و مادرم زدند، پدرم جلوي در مي‌خواست به پاي من بيفتد، در حاليكه بغض كرده بود گفت مي‌دانم بتو ظلم كردم، شوهرت را آزردم، فكر مي‌كردم در صلاح تو قدم بر مي‌دارم. فكر مي‌كردم آينده تورا نجات مي‌دهم،من هيچگاه اين همه استقامت و پايداري و عشق را در بچه هاي خودم باور نمي‌كردم، من همه شما را دردانه هاي بي مصرفي مي‌دانستم كه اگر من نباشم، حتي نفس هم نمي‌توانيد بكشيد.
پدر ومادرم را بدرون آوردم، به آن سوي حياط خانه اشاره كردم وسوئيت كوچك و كاملي راكه تازه ساخته بوديم نشانشان دادم و گفتم خانه كوچك شما آماده است، من همه آن ظلم‌ها را از ياد بردهام، من همان دختر كوچولوي شما هستم، كه هميشه قلبش براي درمانده ها مي‌تپيد، همان كه شب ها بخاطر تنگدستان اشك ميريخت و خواب راحت نداشت. در حاليكه امين و مادرش دورتر از من ايستاده و اشك ميريختند، پدر و مادرم مرا درآغوش خود گم كردند.