زمان تحويل محموله، يك چاقو در پهلويم فرو رفت1236

زمان تحويل محموله، يك چاقو در پهلويم فرو رفت

 

در يـك روز بـارانـي، در فرودگاه تهران، پدر ومادر و برادرم دورم را گرفته و مرتب سـفـارش ميكردند بايد بروي آلمان، درس بخواني، ما را سر بلند كني، بعد هم يكي يكي ما را ببري پــيش خودت، يك زندگي قشنگ بـسازيم، دوباره دور هم جمع شويم، خلاصه همه چشم اميدمان به توست، برو خدانگهدارت.

هواپيماكه بالاي آسمان تهران دور ميزد، من بغض گلويم را مي‌فشرد با خود مي‌گفتم واقعا من عرضه اين را دارم كه كمر پدر را راست كنم، و مادرم را سرافراز روانه خانه فاميل و آشنا كنم وبرادرم ژوبين توي محله پز مرا بدهد؟

توي فرودگاه فرانكفورت، نصرت پسرعمه ام منتظر بود، نصرت 10‌ سالي بود توي آلمان تحصيل و كار مي‌كرد، مي‌گفتندوضع اش روبراه است، دو سه آپارتمان، 5‌ تا تاكسي و يك بوتيك زنـانـه بـزرگ دارد، وقـتـي تـوي فرودگاه با چمدانهايم راه ميرفتم، باخودم مي‌گفتم ميشود روزي من هم در همين فرودگاه به استقبال خانواده ام بيايم؟ در همان حال بودم كه سينه به سـيـنه نصرت برخوردم، بنظرم آمد نصرت كوچكتر شده و لاغرتر، سلام كرد، بغلم كرد و بوسيد و گفت خوش آمدي،من هم صورتش را بـوسـيدم وگفتم نصرت خوش تيپ شدي! خنديد و گفت لاغر شدم،ولي خوش تيپ چه عرض كنم؟

نصرت مرا با خود به آپارتماناش برد، پنجره اش رو به يك پارك كوچك بود، وسايل آپارتمانش شـــــيــــــــك و گرانقيمت بود و اتاقي كه من بايد مي‌خوابيدم، نشانم داد مثل فيلم هاي سينمايي دورش دو تا تلويزيون ، يك استريوي بزرگ، چند تابلوي قشنگ از هنرپيشگان روز بود، با فشار يك دكمه روي ريموت كنترول همه روشن مي‌شد حتي بدون دستي هم جلو و عقب ميرفت. به شوخي گفتم بابا! تو خيلي از ما جلوتري مثل اينكه ما بايد برگرديم يك دوره ببينيم و برگرديم. نصرت قهقهه سر داد و گفت سر وزبان چرب و نرم داري هنوز بلدي چطور آدم را خر كني! گفتم نصرت خيلي خوشحالم كه اوضاع ات روبراه است گفت اگر گوش به حرف من بدهي تو هم اوضاع ات روبراه خواهد شد.

آن شب را تا ساعت 3‌ صبح حرف زديم، بعد خوابيديم، صبح ساعت 9‌ بيدار شدم، روي ميز همه چيز حاضر بود، صبحانه رنگارنگ و داغ، آدم را سراشتها مي‌ا~ورد، تا ساعت 10‌ ونيم مشغول بوديم، بعد نصرت گفت برويم بيرون، گــفـتم تـرا بــخــدا مــزاحم كار و كاسبي ات نشوم، گفت اولا يك هفته مرخصي دارم، بعد هم من كارمند نيستم، من ارباب و آقاي خودم هستم نصرت مرا تا ساعت 3‌ بعد از ظهر در فروشگاه هاي كوچك و شاپينگ سنترهاي بزرگ چرخاند، بعد هم رفتيم به يك رستوران شيك غذاي خوشمزه و آبـجوي خنك خورديم، كمي در خيابانها جولان داديم بعد گفت حالا برويم يك جايي ماساژ! گفتم چه ماساژي؟ گفت دختران چيني و ژاپني حالت را جا مي‌آورند، كه رفتيم و يك دختر خوش اندام چيني، مرا حسابي مشت و مال داد و بعد نصرت پيشنهاد داد برويم يك كلاب، گفتم براي چي؟ گفت حال كنيم. گفتم چـه حالي؟ گفت هوس زن موبور آلماني نكردي؟ گفتم بدم نمي‌آيد گفت پس بزن برويم، كه رفتيم و ساعت 10‌ شب خسته راهي خانه شديم، وقتي مي‌خواستم بخوابم به نصرت گفتم لطفا مرا بد عادت نكن، من نديد بديد هستم، دست و پايم را گم مي‌كنم، گفت نترس اينجا وفور نعمت است، فقط بـايـد بـرايت توليد درآمد بكنم، گفتم ترا بخدا هرچه زودتر اين كار را بكن كه البته سرلوحه آن تحصيل اســت. مـن مـــي‌خــواهم بــروم دانشگاه، نقشه ها دارم، ولـــــي در ضـمــن آمـادگـي كارهاي سخت را هم دارم. نصرت خنديد و گـفت حالا بخواب فردا درباره اش حرف ميزنيم.

فردا من اولين سيگار حشيش را كشيدم، اولين دوست دختر آلماني را هم پيداكرديم، البته همه كارها با دست تواناي نصرت انجام مي‌شد، او بودكه بمرور مرا به سوي ديگر را هم كشاند، مي‌گفت اينجا اگر كسي اهل مواد نباشد، عقب مانده است ببين همه دخترها اهل كشيدن هستند، همه شان دانشجوي دانشگاه هستند، همه شان از خانواده هاي بالاي آلماني هستند، در ضمن با يك دوست دختر آلماني چنان زبان را ياد مي‌گيري كه حتي 10‌ سال كلاس هم اثر نداره!

من كه تقريبا اختيارم بدست نصرت افتاده بود، هنوز حرف دانشگاه را ميزدم و نصرت مي‌گفت مـگـر من دانشگاه رفتم؟ مي‌گفتم من دلم ميخواهد مثل تو پولدار بشوم، مي‌گفت مرا دنبال كن، حرفهاي مرا بدون ترديد بپذير، قول ميدهم توي دو سه سال، خرج خانواده ات را در ايران بدهي،تازه دو سه تا آپارتمان هم بخري.

من كه در ايران فقط دو سه بار گذري ترياك كشيده بودم، حالا با همت نصرت هر نوع موادي را تست كرده بودم. بطوري كه بعد از 6‌ماه از نصرت هم جلوافتاده بودم، البته حرفي هم نـداشـتم، چـون نـصـرت هـمه چيز را مي‌پرداخت تا يكروز گفت حالا موقع كار كردن توست، برايت يك ماموريت دارم، پرسيدم چه ماموريتي؟ گفت يك ساك را به اتفاق دوست دخترت مي‌بري هامبورگ تحويل مي‌دهي وبر مي‌گردي، گفتم چه نوع محموله اي؟ گفت اولين وظيفه ات كنجكاوي نكردن است، گفتم اشكالي ندارد، آماده هستم، نصرت همان شب مرا با دوست دختر آلماني ام روانه كرد، من درون اتومبيل يكي دو بار دست بدرون ساك بردم، ولي چيزي دستگيرم نشد، تا در يك رستوران وسط راه وقتي سلينا رفته بود توالت، من ساك را باز كردم و ديدم پراز هروئين است، همه وجودم يك لحظه لرزيد، ولي خودم را كنترل كردم وبا هر جان كندني بود، بسته را در هامبورگ تحويل دادم و برگشتم، مي‌خواستم يكسره به سراغ نصرت بروم و بگويم مرا معاف كن، ولي وقتي وارد ساختمان شدم،نصرت يك اتومبيل اسپورت نشانم داد وگفت اين هم دستخوش! فردا برو بنام خودت كن! من هم دهانم بسته شد.

بدون اختيار به دام نصرت افتادم، كه البته درآمد بالا، حواله مرتب پول به ايران، تلفن هاي پر از شوق خانواده ام، مرا از فكر اينكه به كجا دارم ميروم، بازداشت و هر روز بيشتر غرق شدم، در طي 5‌ سال،من دو آپارتمان خريدم، پدر ومادر و برادرم را آوردم آنها فكر ميكردند من و نصرت توي كار وسايل كامپيوتري هستيم، مادرم مرتب دعا ميكرد كارمان رونق بگيرد.

با كمك وكيل نصرت براي خانواده ام اقامت گرفتم و يكروز بي اختيار دو آپارتمان را بنام آنها كردم، نميدانم چرا احساس ميكردم، حادثه اي مرا وا ميدارد تا آنها را آسان بفروشم!

من تازه يك رستوران چيني خريده بودم كه نصرت دستگير شد و با حكم 8‌ سال زندان، در اصل همه آرزوهايش بر باد رفت. من كه هر لحظه انتظار داشتم از سوي پليس دستگير شوم بكلي دست از كار فروش و پخش مواد كشيده بودم، ضمن اينكه دو بار مورد بازجويي قرار گرفتم، ولي چون مدركي عليه من نبود نصرت هم مرا لونداده بود، آزاد شدم، ظاهرا به رستوران پرداختم تا نصرت زنگ زد وگفت بايد بخاطر من رستوران را بفروشي و وكيل بگيري، من هم بلافاصله اقدام كردم، وكيل آلماني بعد از 3‌ ماه مدت زنداني نصرت را به يكسال كاهش داده و او را بعد از 4‌ سال آزاد كرد.

نصرت يك ماموريت تازه بمن داد، من هم پذيرفتم، غروب به محل ديدار رفتم يك مرد روسي انتظارم را مي‌كشيد، ساك را به دستش دادم، اوبجاي پرداخت پول، يك چاقو توي پهلويم فرو كرد، من بروي زمين غلتيدم، ساعتي بعد در بيمارستان بودم،نصرت و وكيل اش چنان صحنه سازي كردند كه يك سارق خياباني مرا چاقو زده است، من با وجود يك عمل جراحي تا پاي مرگ رفتم.

روزي كه از بيمارستان مرخص شدم، تصميم خود را گرفتم، به نصرت هم گفتم دور مرا خط بكشد، البته نصرت بدليل گرفتاريهايش با پليس فرانكفورت، ناچار شد به مونيخ برود، هرچه تلفن زد من حاضر به همكاري نشدم در فرانكفورت ماندم، در اين فاصله دوست دختر آلماني ام براثر خونريزي داخلي ناشي از مصرف زياد مواد در بيمارستان مرد و 3‌ماه بعد نصرت سر مرز آلمان زمان انتقال يك محموله بزرگ كشته شد.

من بعد از يكسال ونيم، خلاص شدن از اعتياد، به اتفاق برادرم يك كافي شاپ باز كرديم،كه مادرم شيريني هايش را مي‌پخت و پدرم سانديچ هايش را تهيه ميكرد، كافي شاپ مان خيلي زود موفق شد، ولي من دچار بيماري قند شدم، و هنوز با آن مي‌جنگم، در اين ميان خوشحالم كه از آن منجلاب بيرون آمدم و حداقل دوآپارتمان برايم ماند كه خانواده ام در آن ساكن باشند و من در آينده، شايد زندگي تازه اي در يكي از آنها بنا كنم.

پايان