پدرم مرا از خانه بيرون كرد-1238

پدرم مرا از خانه بيرون كرد

 gobar

پدرم با شناخت كامل از من و شخصيت استوارم، ترتيبي داد تا من براي تحصيل به آلمان بيايم، مي‌گفت دلم مي‌خواهد دخترم در بهترين دانشگاههاي اروپا درس بخواند، من قرار بود پزشك كودكان بشوم، چون هميشه عاشق بچه ها بودم، در همان نوجواني مثل دكترها، بالاي سر برادران و خواهران سرما خورده خود ميرفتم و برايشان دارو تجويز مي‌كردم!
پدرم از حدود يكسال قبل براي دوستش ابي در آلمان پول حواله كرد تا او در يك حساب بانكي بنام من بگذارد، بعد هم با خودم كلي پول همراه كرد وروزي كه من به كلن رسيدم، حدود 80‌ هزار مارك درحسابم بود كه امروز مي‌فهمم كار درستي نبود، چون براي دختري 20‌ ساله، كه در شرايط محدودي در ايران زندگي كرده، ناگهان 80‌ هزار مارك در حساب بانكي اش يك ريسك بزرگ بود.
من به كلن آمدم، ابي دوست پدرم و همسرش، دو هفته مرا در خانه خود پذيرايي كردند، بعد با اصرار پدرم، برايم آپارتمان كوچكي اجاره كردند و من زندگي تازه اي را شروع كردم، از همان روزهاي اول ورودم اوژن پسر ابي خان مرتب دور و بر من بود،ولي من توجهي به او نمي‌كردم، چون مي‌خواستم همه حواسم به درس باشد.
پدرم بعد از 6‌ ماه كه من دوره زبان را تمام كردم، به كلن آمد، كلي اثاثيه و مبلمان براي آپارتمان من خريد، فريزر را پر از غذاهاي آماده كرد، بعد هم از همسر ابي خان خواست هفته اي دو بار با غذا به خانه من بيايد و مرا با مهماني و پذيرايي عادت بدهند در همان دوروز بود كه اوژن مرتب در گوش من ميخواند، چرا به ديسكو نمي‌آيي؟ چرا به كنسرت ها سر نميزني؟ چرا اهل بيرون رفتن نيستي؟ من به او مي‌گفتم حقيقت را بخواهي من آمده ام درس بخوانم و پزشك بشوم، بعد آنقدر وقت دارم كه به كارهاي ديگر برسم.
اوژن دست بردار نبود، تا شبي كه جشن تولدش را در يك ديسكو برپا داشت، من هم دعوت شدم، كلي دختر و پسر ايراني و دانماركي و  ترك و روسي و افغاني آمده بودند، من با خيلي ها آشنا شدم، در جمع شان شهلا دختر افغان به دلم نشست چون اهل مشروب نبود، بدنبال پسرها نمي‌دويد، مغرور و باوقار بود، من شماره تلفن اش را گرفتم  و با او دوست شدم. شهلا كه بعد از حمله روسها  با خانواده اش 7‌ سال در ايران زندگي كرده بود، با روحيه و فرهنگ واخلاق ايراني بيشتر آشنا بود. رفت وآمد من با شهلا سبب شد دلتنگي هايم نيز پايان يابد، به پدر و مادرم هم تلفني گفتم، هر دو خوشحال شدند، البته  شهلا بامادر و خواهر بزرگش زندگي ميكرد،آنها هم انسان هاي مهرباني  بودند، اقلا هفته اي يكبار براي من غذاي گرم مي‌آوردند و هر دو هفته يكبار با اصرار مرا به خانه شان دعوت ميكردند نيت آن خانواده تلاش براي زندگي بهتر بود، بهمين جهت  شهلا هم چون من اهل درس بود، هر دو با هم وارد دانشگاه شديم، شهلا مي‌خواست مهندس آرشيتكت  بشود  ودر آينده در سرزمين خود ساختمان هاي بزرگ و هتلهاي  قشنگ بسازد و من بدنبال پزشكي بودم،ولي هر دو  در يك دانشگاه بوديم هر روز همديگر را مي‌ديديم.اغلب شبها با هم بوديم.
يكسال بعد خوشبختانه و يا متاسفانه، شهلا با يك دكتر افغان ازدواج كرد و بكلي مسير زندگيش عوض شد، چون به منطقه ديگري رفتند كه در دانشگاه هم او با شوهرش بود و من تنها شدم، در آن روزها بود كه با نعمان يك دانشجوي اهل كويت آشنا شدم، ظاهرا جوان خوبي بود، ولي فقط خيلي سيگار مي‌كشيد. وقتي مي‌پرسيدم چرا؟ مي‌گفت از غصه دوري پدر و مادرم  سيگاري شدم، حالا هم نمي‌توانم ترك كنم، تا آنها به آلمان بيايند. نعمان بمرور بمن سيگار تعارف كرد، من زياد اهل سيگار نبودم، ولي يكروز متوجه شدم كه حداقل روزي ده تا سيگار با نعمان مي‌كشم.
قصه ما جدي شد، چون هر دو اعتراف كرديم عاشقانه همديگر را دوست داريم و امكان دوري حتي يكروز هم وجود  ندارد و من تلفني به مادرم گفتم با يك دانشجوي عرب دوست هستم، با هم درس مي‌خوانيم، مادرم كه خاطره بدي از شوهر عرب خاله بزرگم داشت مرتب مي‌گفت دلبستگي پيدا نكن، چون بيشتر عربها، مردسالار و درمورد زنها  زورگو هستند من مي‌گفتم نسل عوض شده، نعمان بسيار روشنفكر و مهربان است، مادرم مي‌گفت بهرحال مراقب باش، من نميخواهم يكروز در زندان خانه اين جوان در كويت اسير باشي.
من حرفهاي مادرم را آنروزها نمي‌شنيدم، چون سرم گرم عشق نعمان بود، الحق هم نعمان بسيار منطقي و مهربان و عاشق بود، ولي مسئله اي كه من به آن توجه نكردم، اين بودكه من بمرور  تحت تاثير او  قرار گرفته و از سيگار كارم به حشيش بعد هم به مواد مخدر رسيد، باوركنيد من زماني بخود آمدم كه كاملا آلوده مواد شده بودم و بخش مهمي از پس اندازم را به هدر دادم چون ما مرتب آخر هفته ها به سفر ميرفتيم، كلي به  سفارش نعمان مواد مي‌خريديم و مصرف مي‌كرديم. يكبار كه تلفني با  پدرم حرف ميزدم پدرم با كنجكاوي پرسيد سرما خورده اي؟گفتم چرا؟ گفت اخيرا خيلي تو دماغي حرف ميزني! آن روز زنگ خطر برايم به صدا در آمد، همان شب به نعمان گفتم بايد هر دو مواد را ترك كنيم، نعمان گفت خيلي آسان است بيا همين فردا ترك كنيم، من با خوشحالي گفتم از همين فردا.
ولي متاسفانه آسان نبود، هر دو دچار درد عضلات شديم، كلافه وخسته و گريان شديم دوباره به مواد برگشتيم، من پيشنهاد دادم با يك كلينيك ترك مواد حرف بزنيم، نعمان گفت صبر كن امتحانات دانشگاه تمام شود، بعد اقدام مي‌كنيم، هنوز در آن دنياي آلوده غرق بوديم كه ناگهان پدرم از راه رسيد، او در همان برخورد اول همه چيز را فهميد، از من خواست بكلي  دور همه دوستانم بخصوص نعمان را خط بكشم و با او به يك كلينيك بروم، من كه بشدت ترسيده بودم با او همراه شدم، دو سه روزي با كمك پدر و دوستش بستري شدم، ولي دلتنگي  نسبت به نعمان، فشار دردها و اعتياد به مصرف مواد سبب شد من از كلينيك فرار كنم پدرم كه ماجرا را فهميد به آپارتمان  من رفت و دركمين نشست وقتي من غروب به آنجا رفتم، چمدان مرا بيرون انداخت  و گفت تو ديگر دختر من نيستي، من هم  دل شكسته  بيرون آمدم به سراغ نعمان رفتم، او هم در شرايط خوبي نبود، او نياز به پول داشت تا مواد بخرد، غافل از اينكه پدرم به سراغ وكيل وپليس رفته و حساب مرا بسته است، هر دو  احساس كرديم به آخر خط  رسيده ايم نعمان  پيشنهاد داد به جواهرفروشي شوهر خاله اش دستبرد بزنيم، من ابتدا موافقت كردم، ولي در نيمه راه پشيمان شدم، كار من  و نعمان به جر و بحث و كتك كاري كشيد. او بشدت با مشت مرا مجروح كرد، من در يك لحظه مرگ را جلوي چشمانم ديدم نعمان فرياد ميزد اگر پول نداري، پس چرا با من ماندهاي؟ ديوانه شده بودم، با صورت خونين به آپارتمانم برگشتم، پدرم در را بازكرد با ديدن من، گريه اش گرفت من تا آن شب گريه پدرم را نديده بودم خيلي خجالت كشيدم، تصميم گرفتم به قيمت جانم اعتيادم را ترك كنم، از فردا به  فرمان پدرم هرچه گفت كردم تا بعد از يك ماه دوباره به دانشگاه برگشتم.
همه وجودم پر از شرمندگي بود، ضمن اينكه با همه وجود  قصد داشتم دوباره خود را بسازم، دوباره پدرم را خوشحال كنم، اين بار از همه دوستانم بريدم، همه شب و روزم درس شده بود، شب ها هم در خانه با پدرم مي‌نشستم و حرف مي‌زدم،زندگيم بكلي عوض شد، پدر پيشنهاد كرد بخش مهمي از آن پس انداز را به او برگردانم تا مبادا دوباره وسوسه بشوم.
آنروز كه بعداز 6‌ماه،نعمان را ديدم روي از او برگرداندم و احساس كردم كه او موجودي نا سالم و آلوده و ويرنگر است، فهميدم براستي به زندگي سالم بازگشته ام گرچه راه درازي در پيش دارم.
پايان