1325-... ارسلان را دوبار بخشیدم ولی

1321-1

 

 

فریده از لس آنجلس:
ارسلان را دوبار بخشیدم ولی....

 

در یک روز بارانی که تهران خیس شده  بود، خیابان ها برق میزد، چترهای رنگین روی دستها می چرخید، اتومبیل ها به سرعت خیابانها راطی می کردند، یک اتومبیل همه آب خیابان را به سرتاپای من پاشید، من مستاصل روی زمین نشستم و اشک ریختم. لباسی که تنم بود، تازه خریده بودم، به جشن تولد دوستم رویا میرفتم، در یک لحظه همه آن برنامه ها بهم ریخت، در همان عالم بودم که آقایی جوان بالای سرم پیدا شد، گفت خانم من بودم که برویتان سیل ریختم، من بودم که همه لباس هایتان را خراب کردم،ترا بخدا مرا  ببخشید، حاضرم جبران کنم، مرا برادر، فامیل،وابسته بحساب آورید، با من به این بوتیک بیائید، هرچه دلتان می خواهد بپوشید، این بوتیک مال من است، قابل شما را ندارد!
من که همه گلویم پر از بغض بود و هزاران ناسزا بر سر زبانم بود، از سر خشم بدورن بوتیک رفتم، با حرص چند دست لباس شیک و گرانقیمت برگزیدم و گفتم همه اینها را می خواهم، گفت خانم همه را ببرید، فقط مرا ببخشید.
نیم ساعت بعد من توی خانه، جلوی آینه لباس ها را پرو می کردم، یکی از یکی قشنگ تر بود، در یک لحظه به خودم آمدم، براستی این آقا کی بود، چرا من آن همه مهربانی، ادب، گذشت و دست ودلبازی را ندیده گرفتم؟ روی مبل نشستم، با خودم فکر کردم، کارم خیلی ظالمانه، بچگانه و شاید تا حدی بی ادبانه بود. لباس پوشیدم، چتر بالای سرم گرفتم و رفتم سراغ آن آقا، ولی دیدم چراغ های بوتیک خاموش است، دیر رسیده بودم، آن شب در تولد دوستم، یک لحظه چهره آن مرد از جلوی چشمانم محو نمی شد، من  تا آنروز، آن همه مهربانی، ادب و نزاکت ندیده بودم.
شب را به او فکر کردم و فردا به سراغش رفتم، وقتی وارد بوتیک شدم، جا خورد، گفتم نگران نباشید، برای گله و شکایت نیامده ام، می خواهم از شما عذرخواهی و سپاسگزاری کنم، گفت چرا؟ گفتم بخاطر رفتار خشن و یک طرفه وبی انصافانه ام، عذر بخواهم و برای آن همه لطف شما تشکر.
این مقدمه آشنایی من و ارسلان بود. از آن آشنایی ها که بعد از 6ماه به عشق انجامید، او به خواستگاری آمد و پدرم در همان جسه اول او را مناسب دید و مادرم از اینکه ارسلان دکتر ووکیل و صاحب ساختمان های بزرگ وهتل و شاپینگ سنتر نیست راضی نبود، ولی سرانجام او هم رضایت داد و من وارسلان ازدواج کردیم.
ما زندگی پر از عشق و تفاهم و سعادت آمیزی را باهم ساختیم، خیلی ها حسرت زندگی ما را می خوردند، دو تا بچه دوقلو داشتیم که پر از شیطنت و زیبایی و جذابیت بودند، همه فامیل وآشنایان عاشق آنها بودند وارسلان بعد از ظهرها زود به خانه می آمد تا ساعتها با بچه ها بازی کند.
سال 2000 نمیدانم چه شد که به سرمان زد بیائیم خارج، امریکا را  انتخاب کردیم، چون برادران ارسلان اینجا بودند، آنها چنان دور و بر ما را گرفتند، برایمان اقامت و کار و خانه و زندگی ساختند، که ما نفهمیدیم چگونه گذشت، من در یک سوپرمارکت امریکایی و ارسلان در یک کارگاه خیاطی و تولید لباس در دان تاون لس آنجلس بکار مشغول شد. درآمدمان خوب بود ، شوهران دو سه دوست و آشنای ما نیز در دان تاون بودند، آنها مرتب مرا از دختران نوجوان اسپانیش زبان می ترساندند، که مردهای ایرانی را درو می کنند! من خیالم بابت ارسلان راحت بود، او چشم پاک بود، صادق و وفادار بود. عاشق من و بچه ها بود. تا سال 2004 که احساس کردم، ارسلان کمی عوض شده، همیشه خسته است، میلی به روابط زناشویی ندارد، گاه عصبی و پرخاشگر است و دنبال ماجرا راگرفتم، تا سرانجام یکروز براثر اتفاق او را با یک دختر اسپانیش در یک فروشگاه غافلگیر کردم، دستپاچه شد، به گریه افتاد، آن دختر را فراری داد، در آن لحظه پرسیدم چرا؟ گفت اشتباه کردم، نمیدانم چرا؟ وسوسه شدم، احمق شدم، فقط مرا ببخش.
دو سه روزی با او حرف نزدم، ولی تصمیم گرفتم او را ببخشم، او راکه درواقع معنای عشق را به من فهماند، سالها با من وفادار و عاشق ماند، پدر خوب ووفاداری بود، با خانواده ام بسیار مهربان بود. به او گفتم تو رامی بخشم، دیگر توضیحی نمی خواهم، ادامه آنرا هم نمی گیرم.
تا دو  سال ارسلان همان مرد ایده ال، وفادار و عاشق بود،همه کاری می کرد، تا مرا خوشحال کند. با من و بچه ها و گاه با مادر وخواهرم، به سفرهای چند روزه میرفتیم،خانه بزرگتری خرید، به دلخواه من، آنرا تزئین نمود، احساس میکردم، خوشبخت ترین زن دنیا هستم. تا من برای دیدار پدر بیمارم به ایران رفتم، یک ماه آنجا بودم، در بازگشت دوباره همان حالات سالهای گذشته را در ارسلان دیدم، نگران شدم، با او غیر مستقیم حرف زدم، حرفهایش متضاد بود، گاه دستپاچه می شد، من تصمیم گرفتم پیگیر باشم، دو تا از دوستانم را مامور کردم او را دنبال کنند، دوستانم به اطراف محل کارش رفتند، بعد از 4 روز خبر آوردند که او را با یک دختر بالا بلند و موطلائی دیده اند، شب گریبان اش را گرفتم، عکس هایی را که بچه ها با تلفن دستی گرفته بودند، نشان اش دادم، جا خورد، دوباره به گریه افتاد، با مشت به سرش کوبید، فریاد زد گفت من دیوانه شده ام، نمیدانم چرا اینکار را کردم. سفر تو سبب شد، من تنها شوم، این خانم را در یک کلاب دیدم، مرا رها نکرد، بعد هم مرا تهدید کرد اگر رهایش کنم، شکایت می کند، اشتباه کردم، میدانم قابل بخشش نیستم، هرکاری بگویی می کنم، من تسلیم هستم.
از او خواستم از خانه خارج شود، مدتی بکلی از جلوی چشم من دور باشد. این حادثه بیمارم کرده بود، اگر دوستان خوبم نبودند، شاید الکلی می شدم، ولی آنها به دادم رسیدند، مرا به لاس وگاس بردند، بعد به سن دیه گو رفتیم، تا حدی آرام شدم، در این فاصله ارسلان دوستان و فامیل را واسطه کرد، برایم نامه های عاشقانه نوشت، حتی بچه ها را واداشت با من حرف بزنند. از سویی مادرم اصرار داشت او را ببخشم. من با اکراه او را به یک جلسه مشترک دعوت کردم، مادرم ودوستانم حضور داشتند، دو ساعت با هم حرف زدیم، قول داد، قسم خورد، دستهای مرا جلوی همه بوسید و من گفتم تو را می بخشم، ولی اینکه با تو رفتاری چون گذشته داشته باشم، بعید است، او پذیرفت و از فردا همه سعی خودش را برای رضایت من کرد، ولی من او را باور نداشتم، تا یک شب مرا به نام دیگری صدا زد، من دیگر طاقت نیاوردم، از فردا بدنبال جدایی رفتم و کار را یکسره کردم.
سال 2011، بعد از 4 سال جدایی،خبر آوردند که ارسلان الکلی شده، شب و روز مرا صدا میزند، حاضر است حتی بعنوان نگهبان خانه درکنار من باشد، من پیغام دادم مرا بکلی فراموش کند، بعد هم با آقایی آشنا شدم که انسانی وارسته و با وقاری بود، من عاشق مهران نبودم، ولی به او علاقمند شدم، شخصیت او رامی ستودم، مهران را مردی کامل می دیدم، تا از من تقاضای ازدواج  کرد، او هم از همسر سابق اش یک پسر داشت، من و مهران تصمیم به ازدواج گرفتیم، چون روابط او با بچه ها صمیمانه شده بود، من بعد از سالها احساس آرامش می کردم. قرار عروسی را در آستانه نوروز گذاشتیم، همه فامیل و آشنایان خوشحال بودند.
مراسم عروسی را ساده برپا داشتیم، در نیمه های مراسم، ارسلان وارد مجلس شد، میکرفن را بدست گرفت و گفت من مرد خیانتکار و دغل و دروغگویی بودم، من قدر این فرشته را ندانستم، این فرشته مرا دو بار به خاطر خیانت بخشید، ولی من بازهم دست نکشیدم، من آمده ام بگویم که مهران خوشبخت ترین مرد عالم است، من افتخار می کنم بچه هایم چنین پدری داشته باشند، بعد میکرفن را زمین گذاشت و رفت.
فردا بزرگترین سبد گل را جلوی در خانه دیدم، برویش نوشته بود، فقط بمن اجازه بدهید هفته ای یکبار بچه ها را ببینم، این تنها خواسته من است.

1321-2

1325-11