1326-آنروزها که دخترم را بکلی فراموش کردیم

1321-1

فرهاد از لس آنجلس:
آنروزها که دخترم را بکلی فراموش  کردیم

از روزی که من با سایه ازدواج کردم، آرزویم داشتن حداقل 4 پسر بود، سایه هم با من موافق بود، چون در هر دو خانواده، سالها بود پسری بدنیا نیامده بود، عجیب اینکه 11 ماه بعد سایه دو پسر دو قلو بدنیا آورد و من از خوشحالی، اتاق بیمارستان را پر از گل کردم.
من آنروزها در شرایط مالی خیلی خوبی بودم، به همین جهت خانه بزرگی خریده بودم، برای دوقلوها، دو اتاق کنار هم، با یک در مشترک میان شان، پر از اثاثیه گرانقیمت و اسباب بازیهایی که در رویای هر بچه ای بود، تهیه دیده و همه فامیل و دوستان را به تماشا می آوردم. بعد از 3 سال، سایه دوباره حامله شد، من پیشاپیش برای سومین پسر هم لباس و اسباب بازی و اتاق مستقل تدارک دیدم، در 5ماهگی سایه دچار یک حادثه رانندگی شد، خطر بزرگی از سر خودش و مسافر در راه گذشت، ولی 4 ماه بعد که آن مسافر وارد شد، هم دختر بود، و هم دچار نوعی ناراحتی تنفسی.
مهتاب مدتها تحت نظر پزشکان بود، تا بمرور بهبود یافت. ولی هنوز اتاقش پر از لباس و اسباب بازی پسرانه بود، کم کم سایه آن اتاق را تغییر داد،ولی من همه حواسم به پسرها بود، از همان کودکی آنها را با فوتبال و ورزش های مختلف عادت دادم، بعد از ظهرها که از کار بر می گشتم حداقل دو ساعت سرم با آنها گرم بود، سایه دو سه بار توصیه کرد به مهتاب هم توجه کنم، ولی من عقیده داشتم، مادر بهتر می تواند بادخترش کنار بیاید.
مهتاب که بمن نزدیک می شد، مرا بغل می کرد، ولی من حواسم به پسرها بود، بعدها که فیلم های خانگی مان را تماشا می کردم، می دیدم که من درحال کلنجار رفتن با پسرها هستم و مهتاب گوشه ای ایستاده و با حسرت ما را تماشا می کند، یا بارها خواسته به ما نزدیک شود، ولی با ضربه ای ، تنه ای، مشتی و لگدی، به سویی پرتاب شده و گریان ازما دور شده است! عجیب اینکه در تمام آن سالها، من که مردی هشیار، تحصیلکرده و مهربان بودم، آن منظره ها را ندیده بودم، متوجه آن تبعیض بزرگ وآن بی اعتنایی های دور از انصاف نشده بودم.
پسرها بزرگ می شدند، در مدرسه می درخشیدند، عضو تیم فوتبال مدرسه بودند، تشویق نامه ها از هر سویی روانه خانه بود، درحالیکه مهتاب گوشه گیر، منزوی و بد اخلاق بود. از مدرسه همیشه نامه های عجیب می آمد، او را بی خیال، بی توجه، تندخو، و فراری از مدرسه معرفی می کردند، سایه می کوشید او را به طریقی به درس و مدرسه تشویق کند، ولی فایده ای نداشت. کم کم مهتاب از من و برادرانش دور شد، آنها را دشمن خود بحساب می آورد، حتی سر میز غذا هم از آنها فاصله می گرفت.
سال 95 وقتی پسرها 14 ساله و مهتاب 11 ساله بود، به امریکا آمدیم، در اینجا مهتاب به سوی دوستان تازه جذب شد، پسرها سخت به درس مشغول بودند، چون تیم فوتبال در مدرسه نبود، سرشان را به موسیقی گرم کردند، من هم بدلیل کار سخت ومشغله فراوان از آنها دور شدم، یکروز بخود آمدم که پسرها بکلی تغییر اخلاق داده بودند،حتی یکروز با مادرشان درگیر شده و او را از پله ها هل داده بودند. من تکان خوردم، بدنبال علت رفتم، خیلی زود فهمیدم پسرها معتاد شده اند. اصلا باورم نمی شد. از کارم مرخصی گرفتم، شب و روزم را برای بچه ها گذاشتم، آنها را با کمک یک پزشک آشنا بستری کردم، ولی درست ده روز بعد، ازترک اعتیاد دوباره آغاز کردند.
به جرات حدود دو سال دویدم، کلی هزینه گذاشتم تا دوقلوها از اعتیاد رها شدند، من و مادرشان، همه کار می کردیم، که آنها را سرگرم و خوشحال کنیم، در تمام این مدت، باز هم مهتاب  فراموش شد، تا یک مشاور کالج بما خبر داد، که مهتاب نیاز به تراپی دارد وگرنه اقدام به خودکشی خواهدکرد، تازه فهمیدیم که او را از یاد برده و مدتهاست متوجه تحصیل و دوستان و رفتار و خلاصه حضورش در خانه نشده ایم.
سایه بدنبال مهتاب رفت من هم گاه به گاه با او حرف میزدم، ولی مهتاب که حالا برای خودش خانمی  شده بود خیلی راحت توی چشمان من نگاه می کرد و می گفت: آیا براستی شما دختری بنام مهتاب هم دارید؟ شما مرا از همان کودکی فراموش کردید، در تمام این سالها یکبار دست نوازش بر سرم نکشیدید، مرا به بهانه ای به آغوش نگرفتید، با من به گردش و رستوران و خرید و سفر نرفتید، من در این مدت احساس می کردم، اصلا عضو این خانواده نیستم.کوشیدم از مهتاب عذرخواهی کنم، ولی دیر شده بود. او دیگر شکل گرفته بود، همانگونه که خود خواسته بود و حالا در اوج افسردگی، من وسایه می خواستیم به او محبت کنیم، چه محبتی؟ چه مهری؟ چه توجهی؟
مهتاب کاری پیدا کرد و در آستانه ورود به دانشگاه که ما اصلا انتظارش نداشتیم، از ما جدا شد، درحالیکه دوقلوها هنوز در کالج بودند، هر سال را به سال دیگر پیوند می زدند و بدون حمایت و همراهی من و سایه، هیچ بودند.
5 سال پیش من رستوران باز کردم، دوقلوها را هم درآنجا مشغول کردم، شب و روز مراقب شان بودم، تا دیگر به بیراهه نروند، از مهتاب فقط آخر هفته ها خبر داشتیم، می گفت رشته روانشناسی را دنبال می کند، می خواهد در چند زمینه تخصص بگیرد، خیلی مصمم وکوشا بنظر می آمد، دو سال پیش هم خبر داد فارغ التحصیل شده و در یک موسسه بزرگ دولتی استخدام شده و به سانفرانسیسکو نقل مکان می کند. وقتی گفتم ما دلمان برایت تنگ میشود، گفت مگر من که همه کودکی و نوجوانی ام دلم برای شما تنگ شد، اهمیتی دادید؟ این حرف تکانم داد، او راست می گفت. ما در مورد مهتاب بسیار ظالمانه رفتار کردیم.
دو سال پیش پسرها دوباره به مواد روی آوردند، آنروزها از ایران برای ما مهمان آمده بود، من وسایه از پسرها غافل شده بودیم، اصولا آنها  انگار با کمترین بی توجهی مسیر زندگی شان عوض می شد، این بار این مهتاب بود که به لس آنجلس آمد، برادرهایش را با خود به سانفرانسیسکو برد، از ما خواست کاری به آنها نداشته باشیم تا خبرمان کند.
دوقلوها سرحال، پر از انرژی، اهل ورزش و حرکت شده بودند، مهتاب آنها را به هر طریقی بود در همان سازمان دولتی بکارگرفت، ما نفهمیدیم چگونه این کار انجام شد،ولی دیدیم که پسرها بعد از سالها مسئول و پرکار و جدی شده اند، آپارتمان مستقلی برای خود گرفتند، دورادور می شنیدیم که هر سه باهم به سفر میروند در اندیشه تشکیل زندگی خانوادگی هستند.
اوایل اگوست، ما به جشن تولد دوقلوها دعوت شدیم، از دیدن آنها در بهترین شرایط جسمی و روحی خوشحال شدیم،مهتاب معجزه کرده بود، من در یک فرصت مناسب او را به گوشه ای کشاندم، بغل اش کردم صورتش را بوسیدم و گفتم می دانم که من و مادرت در حق تو کوتاهی کردیم،ولی شاید  فرصت جبران باشد، گفت پدر! می دانی چه سالها من در آرزوی چنین لحظه ای بودم، که مرا به آغوش بگیری؟ نیازی به جبران نیست، تو ومادر با ما بمانید، ما را برابر هم دوست بدارید، بعد از سالها بگذارید ما از شما مراقبت کنیم، مطمئن باشید فرقی هم میان شما و مادر نمی گذاریم! مهتاب را دوباره بغل کردم و احساس کردم دختر داشتن چقدر شیرین است.

1321-2

1326-10