1326- شبترانه هاي فرهاد و شهيار

1326-57

1326-2

1326-3

1326-4

گزارش پنجم:
داریم به ساعت پرواز نزدیک می شویم. تا هفدهم  نوامبر2012، ساعت 8 شب، چند ترانه راه است؟ چند بوسه؛ چند دلشوره؛ چند تاپ تاپِ خمیر، شیشه بر پنیر که نه- گرومب گرومبِ دلضربه ها!
شمارش معکوس باید آغاز شده باشد. فرشتگان شهرِ سینما و صحنه و ترانه، زیر بال یک دیگر، به پچ پچ رسیده اند.
-ده ها نوازنده ی بزرگ برصحنه اند. از «رامان ستگنارو» و «چارلی بشاره» گرفته تا اردشیر فرح و همایون خسروی.
-فرشته ی اعظم، لبخندی بازیگوشانه دارد. می گوید:
-به دخترکان زیبا و خوش صدای همراه چرا اشاره نمی کنید؟1326-6
-- به «کیت کمپبل» و «ستریولیزا»
داریم به سفر جادویی نزدیک می شویم.
شهیار شاعر، به تابستان 1999 فکر می کند. به گرمای آن همه خاطره ی خوش. به حضور در جشنواره ی بزرگ و معتبر
San Jose در شمال کالیفرنیا.
San Jose Jazz Festival. بزرگترین جشنواره ی جز جهان. جشنواره ی رایگان.
The World’s Largest Free Jazz Festival در بخش موسیقی جهان World Music، این شاعر شماست که قدغن و برهنگی و چند ترانه ی دیگر را اجرا می کند. شب غریبی که دل، مثل همین حالا، تاپ تاپِ خمیر بازی در آورده بود!
در آغاز برنامه،خطاب به تماشاگران (همه آمریکایی و چند تایی هم ایرانی) گفتم:
-شب خوش:
-«فدریکو گارسیالورکا» Federico  Garcia Lorca شاعر بزرگ اسپانیایی یک روز گفت: هر بار که در برابر گروهی سخن می گویم، فکر می کنم که دری را به اشتباه باز کرده ام!
-و اینک منم. یک شاعر- ترانه نویس ایرانی تبار.
ای کاش نوازنده ی Jazz بودم. اما شاعرم. شاعری درSan Jose.
یا بهتر است بگویم: San Jose درشاعر.
اما بگذارید یادآوری کنم که هر نوازنده ی Jazz، خود یک شاعراست. پس هر شاعر هم، نوازنده Jazz است.
بنابراین، شاید این در را به درستی گشوده ام. این جا، جایگاه درستی است. خوب است که من این جا هستم. از جشنواره که مرا دعوت کرده است، سپاسگزارم. از «هنری» مدیرش. و از مدیر برنامه هایم هم می توانستم تشکر کنم، اگر چنین جواهری  را در اختیار می داشتم. اما من از مدیر برنامه، خلاص ام! آزاد از مامور و مدیر! وخوب است که آدم آزاد باشد.
دوست دارم از سرزمین مادری ام هم سپاسگزاری کنم. به سبب این همه سالِ غم انگیز و دشوار که به من ارزانی داشته است.
من در سرزمین ام، قدغن ام. گرچه بچه های ایران، ترانه های مرا از بر دارند.
- آهای مادر! خوبی ! شانزده سال است که تو را ندیده ام!
هنوز زیبایی؟
در سرزمین من، هیچ چیز شرم آورتر از تخیل آدمی نیست.
می توانید حدس بزنید، یعنی چه؟ می توانید تصور کنید؟
نه! می دانم که جان لنون John Lenon هم نمی تواند تصور کند!
***
باری، قصه به این جا که رسید. شاعر، شبترانه ی خود درجشنواره ی San Jose سال 1999 را با قدغن آغاز کرد.1326-5 و آن گاه: برهنگی و .... اینک، همان حال است وهمان شور و همان هیجان!
فرهادجان بشارتی اما، با آن حضورِ همیشه آرام و مهربان. کسی ست که مرا دراوج خشم و بی تابی، آرام می کند. این بار، حضور اوست که بازی را شیرین تر کرده است. چون می دانی که اگر دست راست تو، دارد این کلمه ها را کنار هم می چسباند، دست چپ، سرگرم آماده ساختن ِ ده تا کار دیگر است. و این را در گذشته، به این شکل زیبا و حرفه یی، تجربه نکرده یی.
خبرها، همه خوب خوب اند. فراتر از دورترین رویاهامان. فراتر از انتظارمان، چراکه همیشه، برای بسیارانی، این جا، شهر فرشتگان بال بریده بوده است. اما نه این بار! از جوان ومیانسال، همه و همه، بر این شبترانه، آغوش گشوده اند. ما را باور کرده اند. که سه ساعت شوی ِ استثنایی، در برابرشان بر صحنه می نشانیم. شبترانه ی It’s about Time:، عروسی ِ بی عروس و داماد نیست.
عزیزی به من گفت: مقلدان که نخست به سراغ «قانون نواز» رفتند، حالا نام «شبترانه» را کش رفته اند. که آهای بشتابید، که ما داریم با شبترانه، به جاده می زنیم. نمی خواهم در این لحظه تلخ شوم، اما چه می توان گفت به جماعتی که از خود چیزی ندارند. تصادفی اند و از بد حادثه، DivaوSuper Star شده اند. اگر می خواهید فرق اش را دریابید، به شبترانه ی فرهاد و شهیار بیایید. اگر هنوز جا باشد. چرا که می دانم، به لطف ِ عزیزان همسرزمین، تالار Saban به ظرفیت کامل می رسد. یعنی تا Sold out شدن، راهی نیست. و این برای فرهاد و من،که عمری بیرون این گودِ با نمک، کارکرده ایم و صندلی ها را نشمرده ایم. اتفاق نادری ست. 1326-7
که یک بار، برای همیشه، به تنبل های گم کرده راهی که می گویند: ما سخت و دشواریم! بگوییم نه! ما درست درست ایم! نه سخت و دشوار! ما بلدیم و شما مثلا آسان ها، نابلد نا بلدید! شماکه در آخرین لحظه، ساعتی مانده به برنامه عروسی وارتان، دارید در به در به دنبال «تارزن» می گردید! این پاسخ دندان شکنی ست به تمام دشمنان بی استعدادِ «ترانه ی نوین ایرانزمین».
***
داریم به ضیافت نزدیک می شویم. بگذارید از همه ی رسانه ها، و برفرازشان از نشریه ی خوب جوانان سپاسگزاری کنیم. از همکاران مان ، که از راه های دور و نزدیک تماس می گیرند تا تبریک بگویند وبرای مان، پیروزی آرزو کنند.
از اسفندیار منفردزاده ی عزیز که از سوئد، مهر و سخاوت اش را به سمت ما پرتاب کرد، تا فرید زلاند که بر روی خط برنامه ی «قدغن ها» آمد تا همه را به این سفرِ جادویی،دعوت کند.
از فرزاد حسنیِ نازنین نیز، که همراهی و همدلیِ باارزش اش برای ما، یک جهان انرژی بوده است، سپاسگزاریم
***
بار دیگر، از شما مردم عاشق، از شما درختان بی زمین با دل های ابریشمین، سپاسگزاریم. شما نشان داده اید که شهر فرشتگان، آن گونه که همه می پنداشتند، نیست!
که شهری ست پر از فرشته های بیدار وهشیار و همراه... فقط از یاد نبرید که سر ساعت 8 شب ِ شبترانه ی رویایی، آغاز می شود. سر ساعت 8 شب. در آرزوی دیدارتان.