1337-آنچه كه من سالها گم كرده بودم

 

1321-1

پگي يك خانم مهربان آمريكايي زنگ زده بود

آنچه كه من سالها گم كرده بودم

 

اولين سال ازدواج من و كيوان بود كه پدر ومادرش از ايران آمدند، در برخورد اول، آن همه مهر و محبت و تعارف، آن همه سوقات و بريز و بپاش، مرا دچار نوعي سردرگمي كرده بود، راستش براي من قابل قبول نبود، انگار همه رفتارها غيرعادي و شايد غيرمنطقي بود، بهمين جهت وقتي آنها تدارك مراسم نوروزي را ديدند، من عكس‌العمل نشان دادم، همان عكس‌العمل و شايد سردي و بي تفاوتي و سكوت، آنها را چنان آزرد كه قبل از نوروز به كانادا نزد دخترشان رفتند و 3‌ ماه بعد هم خبرشان را از ايران آوردند.
من زني تحصيلكرده و با تجربه هستم، زندگي گذشته‌ام، با يك دوره تاريك همراه است، چون وقتي 5‌ ساله بودم ، پدرم ما را ترك گفت و مادرم كه زني الكلي بود، در خانه  جهنمي براي من و برادرم ساخت، تا عاقبت از سوي مددكاران، ما را از مادرم جدا كردند و خوشبختانه مادربزرگم با توجه به آشناياني كه داشت، سرپرستي ما را عهده‌دار شد. ما دوباره به زير يك سقف آمديم. دوباره دست نوازش را بر سر خود ديديم، دوباره غذاي گرمي خورديم و بر بستري راحت خوابيديم.
متاسفانه سرنوشت با من و برادرم سر ناسازگاري داشت، چرا كه بعد از 9‌ سال مادربزرگ هم رفت، برادرم ظاهرا سرپرستي مرا بر دوش گرفت من باز هم با تنگناها روبرو شدم، دو سه ماه تنها به مدرسه ميرفتم و باز مي‌گشتم، تا عاقبت يكروزي برادرم نيز براه خود رفته و مرا تنها گذاشت.
من دختر سرسختي بودم، با تلاش بسيار درس خواندم، كار كردم، تا سرانجام به سر و ساماني رسيدم، براي خود زندگي مستقل و راحتي ساختم  و در آن شرايط بود كه با كيوان آشنا شدم، او در كمپاني بزرگ كار ميكرد، من محبت نديده، نوازش و مهر نچشيده، با جواني روبرو شدم كه همه وجودش پر از عشق و صفا بود، وقتي به شخصيت و درون پر ازمهر و گذشت و والايي  او پي بردم، از خودم پرسيدم پس اين تبليغات ضد ايراني و ضد خاورميانه‌اي چيست؟
كيوان برايم  توضيح داد  بازيهاي سياسي اقتضا ميكند كه ايران سرزمين 6‌ هزار ساله با تمدني 2500‌ ساله از ديدگاه بسياري از جهانيان سرزمين خشونت  و سنگدلي جلوه كند، كه براستي چنين نيست، بايد دوباره مردم سرزمين مرا شناخت. من با كيوان عشق را شناختم با كيوان با زندگي و زيبايي‌هايش آشتي كردم، با كيوان آموختم ديگران را ببخشم و كينه‌اي بدل نگيرم. ولي با اينحال وقتي ازدواج كرديم  و من با پدر و مادرش روبرو شدم، با توجه به استانداردهاي ذهني خودم، حركات و رفتار آنها را منطقي نمي‌ديدم گرچه بعدها در مردم سرزمين خودم نيز به نوعي اين جلوه‌هاي انساني و عاطفي را كشف كردم، ولي آن روزها فكر ميكردم كه حركات و برخوردهاي آنها احساسي ندارد و همه براي خوشامد من و جلب توجه بيشتر من است، همين تصور ناغلط سبب شد، آنها را كه با شور و علاقه خاصي تدارك نوروز را مي‌ديدند ، دلسرد و نا اميد و سرخورده روانه كانادا كنم، در آن شرايط كيوان زياد از اين برخوردها و عكس‌العمل‌هاي من با خبر نشد، چون پدر و مادرش با بزرگ‌منشي خاص، بهانه‌اي آورده و راهي خانه دخترشان در تورنتو شدند.
تولد دو پسر و رفت و آمد با خانواده‌هاي ايراني، كم‌كم دريچه‌هاي تازه‌اي را بروي من گشود، ضمن اينكه ايرادهايي نيز در آنها  ميديدم از جمله برخي كه غيبت ميكردند، بعضي كه بقول خودشان دروغ مصلحتي ميگفتند،  معدودي كه با سلاح تعارف، حتي زور ميگفتند، ولي در مجموع در ميانشان آنقدر مهرباني ديدم، آنقدر ياوري و كمك ديدم، آنقدر روحيه قوي و پراستحكام ديدم، كه درواقع از آنها  درس‌هاي تازه زندگي را آموختم، ضمن اينكه بدليل همان اولين برخورد با پدر و مادر كيوان، ديگر آنها به امريكا نيامدند، ولي مرتب سوقات و هداياي زيبايشان بدست‌مان ميرسيد، تا من ناگهان بيمار شدم، بيماري سرطان مرا چنان از پاي انداخت، كه از كار دست كشيدم، من و كيوان  دچار تنگناي مالي شديم، از بچه‌ها غافل مانديم و در همان روزهاي تاريك و سخت بود، كه بعد از سالها دوباره پدر و مادر كيوان از راه رسيدند، دشواريها، پرستاريها، ياريهاي بيدريغ آنها، كه در تمام شب و روز جريان داشت، مرا تكان داد، بخود آمدم، با جلوه تازه‌اي از انسانيت آشنا شدم، اصلا باورم نميشد، من كه هيچگاه طعم مهر پدر و مادر را نچشيده بودم، اينك در اوج بيماري از مهر پدر و مادر كيوان سيراب بودم. پزشك معالجم ميگفت معجزه رخ داده، تو به طرز حيرت‌آوري رو به سلامت ميروي و من اصلا باورم نميشد چون همه پزشكان از من قطع اميد كرده بودند، آنها بمن فرصتي حداكثر يكساله  داده بودند، همين سبب شده بود من وصيت‌نامه بنويسم، براي آينده بچه‌هايم، پيش‌بيني‌هايي بكنم و در دل براي كيوان كه هميشه عاشق من مانده بود، غصه بخورم، چون او براستي در آن دوره بمن نشان داد كه عشق واقعي و اصيل چه معنايي دارد.
در طي يكسال و نيم، بچه‌ها جان تازه‌اي گرفتند، به گوش خود مي‌شنيدم كه به شيريني خاصي به فارسي با پدر بزرگ و مادربزرگ خود حرف ميزنند و با ظرافت خاصي به آنها انگليسي مي‌آموزند، چه منظره قشنگي بود، چقدر عشق در آن رابطه موج ميزد و من چه آسان اين لحظات زيبا را در طي سالها از دست داده بودم.
باور كنيد روزي كه پدر و مادر كيوان بدليل بيماري دخترشان راهي ايران شدند من بجرات تا 80‌درصد بهبود يافته و سلامتي را در وجودم احساس ميكردم، روز خداحافظي، همه در آغوش هم اشك ميريختيم، پسرها ي من كه چنان به آنها چسبيده بودند كه  همه فرودگاه را به تماشا واداشته بودند، شبي  كه دو مسافر مهربان ما رفتند، ما  تا صبح نخوابيديم، من احساس كردم تكه‌اي از وجودم با آنها رفته است.
يكسال قبل من بكلي بهبود يافتم، بهبودي اعجازآميزي كه پزشكان را هم گيج كرده بود، از آن لحظه زندگي تازه‌اي را ساختم ارتباطم با پدر و مادر كيوان كه حالا عزيزترين موجودات زندگي من بودند شبانه روزي بود و بچه‌هايم همه سرگرمي‌ و اميدشان مكالمه تلفني و ارسال عكسهاي جديدشان بروي ايميل پسر عمويشان در ايران بود.
من از دو ماه پيش تدارك نوروز را ديدم، از سويي براي سفر دو عزيز مهربام اقدام كردم،  با توجه به دستورات‌شان، قشنگ‌ترين هفت سين را چيدم، بروي سفره هفت سين همه كتابهاي آسماني از انجيل و تورات و قران گرفته تا سعدي وخيام و حافظ و فردوسي را نهادم.
سه روز پيش پدر و مادر كيوان بروايتي پدر و مادر من، تكيه‌گاه پرمهر بچه‌هايم از راه رسيدند. امسال خانه ما پر از نور و صفاست. پر از صفاي نوروزي است، پر از گرمي و مهر است همان كه من سالها گم كرده بودم و اكنون در همه زواياي خانه و زندگي من موج ميزند.

1321-2

 

 

.