1569 - چه نیش زبان ها شنیدم و دم نزدم

1464-87

نسرین از لس آنجلس:

شاید 6 ساله بودم، که فهمیدم نه تنها بینی بزرگ و کجی دارم، بلکه اصولا چهره ام به دلیل چپ بودن چشمانم، ابدا دلپذیر نیست، این را از نگاه های اطرافیان، از دلسوزی های مادرم و بالاخره از تمسخر بچه های هم سن و سالم می فهمیدم. روزگارم با ورود به مدرسه به کلی سیاه شد، چون بچه ها برایم شکلک در می آوردند. زیرلب حرفهایی می زدند و می خندیدند. من کم کم از مدرسه بیزار شدم. تا آنجا که به بهانه بیماری سردردهای قلابی و تب و لرزهایی که اصلا واقعیت نداشت، از رفتن به مدرسه سر باز می زدم. گرچه مادرم از این بابت خوشحال می شد، چون من بقولی دم دستش بودم بهر صورتی بود من دبستان را پایان دادم به مجرد ورود به دبیرستان باز دردسرهای من شروع شد، هر روز ضربه روحی تازه ای می خوردم. گاه بچه ها درون کیفم، نامه عاشقانه ای به امضاء یکی از پسرهای محل را می گذاشتند، یا پسرها را وا می داشتند تا درگوشی بگویند عاشق چشمان من شده اند!
من زیر آن همه ستم، ظلم، ناجوانمردی، نا انسانی، خورد می شدم، ولی صدایم را هیچکس بجز مادرم نمی شنید من دبیرستان را به هر طریقی بود پایان دادم و بعد از دیپلم، یکروز که از زبان همسایه دیوار به دیوار شنیدم، که به همسایه دیگری می گفت معلوم نیست مادرش بغل کدام فروشنده دوره گردی خوابیده، که چنین دختری را پس انداخته است؟!
این پیام تلخ و گزنده، چون زهر سهمگین ماری، همه وجود مرا سوزاند و تصمیم گرفتم خانه را ترک کنم. یک شب تا صبح با مادرم حرف زدم به او گفتم به من اجازه بده بدنبال سرنوشت خود بروم، چند سالی از خانواده دور باشم، از نیش زبان ها، از تمسخر پسرها خصوصا پسرعموها، پسرعمه ها، پسردایی ها و خاله ها، که هرکدام نیشخند و زهرکلام خاص خود را داشتند.
مادرم اشک می ریخت و راضی نبود، ولی من تصمیم نهائی خود را گرفته بودم، یکروز صبح با همه مدارک شناسایی و یک چمدان کوچک لباس ها و وسایلم و مبلغی پول نقد، که از کار کردن در یک زیرزمین نیمه تاریک خیاطی پس انداز کرده بودم، خانه و محله و آشنایانی را که جز رنج برایم ثمری نداشتند ترک کردم و از اصفهان یکسره به تهران رفتم، در آنجا به خانمی که در اتوبوس کنارم نشسته بود، کمک کردم چمدان هایش را در اتومبیل پسرش جای دهد و وقتی از من پرسید در تهران آشنایی داری گفتم نه، آن خانم دعوتم کرد شب مهمان او باشم.
برای اولین بار در زندگیم، یک خانواده از دیدن چهره من نخندیدند، مسخره نکردند و خیلی طبیعی کنارم نشستند و با من شام خوردند و بعد هم مرا در گوشه ای از اتاق دختر 12ساله شان خواباندند. فردا صبح منصور پسر بزرگ آن خانم پرسید اهل کارکردن هستی؟ گفتم آماده هرکاری هستم، او مرا به یک شرکت برد و در مدت 4 ساعت همه امور بایگانی را به من یاد داد و بقولی مرا در اتاقی بدون پنجره رها کرد، تا هرچه در قدرت دارم کار کنم.
من دو ساعت زودتر سر کار می رفتم، همه روز با سختی ولی با دقت کار می کردم و حداقل دو ساعت دیرتر از همه نیز آنجا را ترک می گفتم. یک شب از اتاق بغلی شنیدم، که منصور که حالا ناجی مهربان من بود، به مادرش می گفت این دختر مثل موتور کار می کند. خستگی را نمی شناسد و خم به ابرو نمی آورد، من نمی فهمم چه موقعی صبحانه و ناهار می خورد، باور کن به اندازه 4 نفر کار می کند، میخواهم دو انباری ته خانه را بازسازی کنم و برایش یک خانه کوچک مستقل آماده کنم و به حقوق اش هم اضافه کنم. مادرش می گفت هرکاری ازدستت بر می آید بکن، ثواب دارد، در ضمن اجازه بده درس اش را هم دنبال کند. این دختر پر از استعداد است.
من با شنیدن این حرفها، تا صبح از شوق گریستم و خدایم را شکر کردم، که مرا فراموش نکرده است و راه ها را برایم بازمی کند. منصورخان همانگونه که گفته بود، در پائین خانه، برای من یک آپارتمان کوچک با همه امکانات ساخت و به من تحویل داد، بعد هم از من خواست بعداز ظهرها، بدنبال تحصیل هم بروم، قول داد اگر لازم باشد، هزینه دانشگاهم را هم میدهد.
من بعد از حدود دو سال، در رشته دامپزشکی قبول شدم، ولی تحصیل مانع کارم نشد، چون همه آن وظایف را صبحگاه یا دیرهنگام انجام می دادم و دیگر عضو آن خانواده شده بودم، گرچه هنوز من بخاطر ظاهر و بخصوص صورتم مورد تمسخر بودم، هنوز عده ای به بهانه های مختلف آزارم می دادند، خصوصا که رشته دامپزشکی از جهت بعضی اطرافیان، بهانه دیگری برای اذیت و تمسخر من شده بود.
در این زمان من با بهره از عینک های مخصوص و شیوه آرایش موهایم، تا حد زیادی عیوب ظاهری خود را پنهان کرده بودم. بهرحال من آن دوره را تمام کردم و صبح ها بکار مشغول و منصورخان و مادرش نهایت محبت را به من می کردند و من با اصرار، کارهای شرکت را شب ها بطور کامل انجام می دادم و با اکراه حقوق می گرفتم چون من آن کار را برای حقوق نمی کردم، ولی منصورخان بهرحال حقوقی می پرداخت. با تصمیم منصورخان وهمسرش و سرانجام مادرش، برای کوچ به امریکا، من سرگردان و سرگشته شدم، چون من به راستی کسی را در دنیا بجز آن ها سراغ نداشتم، که با من آنقدر مهربان و نزدیک و مشوق باشند، مادر منصور گفت قول میدهم به مجرد رسیدن به امریکا، امکان سفر تو را فراهم سازیم. آنها رفتند و من تا دو ماه دچار افسردگی و انزوا شدم، ولی وقتی منصورخان زنگ زد و گفت بزودی برایت اقداماتی را شروع می کنم، دلم قرص شد. شب و روز کار می کردم و پس انداز خوبی ساختم، ضمن اینکه گاه برای مادرم پولی از طریق مسافر و آشنایی حواله می کردم.
دو سال طول کشید، ولی سرانجام من دعوت نامه و مدارک مهمی دریافت کردم و راهی دبی شدم، در آنجا برای ویزا اقدام کردم وعجیب اینکه بدون هیچ دردسری ویزا گرفتم و راهی شدم.
در فرودگاه لس آنجلس، مادر منصورخان و عروس اش را منتظر دیدم که با همان مهر همیشگی مرا به خانه خود بردند و یکی از برادرهای منصورخان، از طریق کمپانی دوست خود، که درواقع کلینیک حیوانات خانگی بود اقدام نموده و مسئله اقامت مرا حل کرد و من در طی 3 سال با توجه به ابتکارات خود، مطالعات مرتب و روزانه خود، چنان تحولی در کارم ایجاد کردم، که آن کمپانی، اداره یک کلینیک بزرگ را به من سپرد و من با گذراندن دوره های تخصصی، امکان جراحی های مختلف را هم پیدا کردم و همین مرا نسبت به همه کلینیک های مشابه متمایز کرد.
در همان روزها بود، که با تشویق یکی از همکارانم ابتدا بینی و بعد هم چشمانم را به دست جراحان سپردم و بعد از آن جراحی ها، معجزه ای رخ داد که خود باورم نمی شد، چون من به کلی چهره عوض کردم، درواقع زیبا شدم، جذاب شدم و با توجه به اندام ورزیده و ورزشکاری که داشتم، چشم ها را خیره کردم، ولی من بدلیل بغضی که از مردها داشتم، زمزمه های عاشقانه شان را جدی نمی گرفتم، درست در شرایطی که صاحب یکی از مجموعه کلینیک های حیوانات، اصرار به ازدواج با من داشت، خبر بیماری پدرم و در اغماء رفتن او را شنیدم، بلافاصله با چند چمدان سوقات راهی شدم، من با فرستادن چمدان ها به خانه پدرم، با برادر کوچکم راهی بیمارستان شدم، در طول راه برادرم با حیرت به چهره من نگاه می کرد و من هر بار او را بغل کرده و پیشانی اش را می بوسیدم و می گفتم معجزه خداست. تعجب نکن، در بیمارستان تقریبا 30 نفر انتظار می کشیدند، پسرعموها و عمه ها، دایی ها و خاله ها که دوباره مرا به تمسخر بگیرند، ولی همه شان با دیدن من برجای خشک شدند، مادرم درحالیکه از هیجان می لرزید و مرا میبوسید می گفت باورم نمی شود، مثل فرشته ها شدی، مثل نوجوانی خودم شدی! من همه هزینه های بیمارستان پدرم را پذیرفتم، بهترین پزشکان را به بالین او آوردم و این مادرم بود که راه میرفت و به همه می گفت این خانم دختر من است، از خارج آمده، افتخار من است.
فردا صبح اولین کارم، یک هدیه برای آن همسایه ای بود که می گفت من بچه فروشنده های دوره گرد هستم، وقتی درخانه را باز کرد و بسته را به دستش دادم و گفتم هیچگاه فراموش نکن، که مادر من نجیب ترین و مهربان ترین و فداکارترین زن دنیاست و دوباره به آغوش مادرم بازگشتم.

1464-88