1571 - تا به سرزمین آرامش برسم، از هفتاد خوان اندوه و ترس گذر کردم

1464-87

آرزو از نیویورک:

به دلیل خواستگاران فراوان، پدرم تصمیم گرفت هرچه زودتر مرا شوهر بدهد، در جمع خواستگاران همه نوع دیده می شد، ولی پدرم حامد را ترجیح داد، چون جوانی مذهبی و متعصب بود، می گفت زن باید خانه داری، بچه داری و شوهرداری کند!
حامد ظاهرا خیلی مودب و مهربان بود، بطوری که پدرم می گفت مرد خانواده است، مادرم می گفت زن نگهدار و بچه دوست است و خواهرم نیز عقیده داشت علاقه حامد به خانواده خودش و پدر ومادرمان، نمونه اصالت و مردانگی اوست.
علیرغم میل من، خانواده ناچارم کردند، با حامد ازدواج کنم و سه روز بعد از جشن عروسی، زندانی آپارتمان نیمه تاریک اش بشوم، آپارتمانی که با پرده های کلفت و سیاه محافظت می شد، من فقط حق داشتم شبکه های تلویزیون دولتی را تماشا کنم، امکان تماشای سریال و فیلم از شبکه های آزاد داخل و البته خارج را نداشتم.
با خودم می گفتم آنقدر عشق و مهر و نجابت و فرمانبرداری نشان میدهم، که روزی کوتاه بیاید و مرا از این زندان رها کند. متاسفانه همه تلاش من بیهوده بود، تنها دلخوشی ام، رفتن به خانه پدر و مادر و دو خواهر بزرگترم بود، حداقل با دیگران حرف میزدم، یواشکی سریال و فیلم می دیدم، پنهانی با تلفن خواهرانم، با دوستان قدیمی ام سخن می گفتم. مرتب به خواهرانم التماس می کردم، ما را به خانه خود دعوت کنند و یا به خانه ما بیایند.
کم کم بیماری شک و تردید و سوءظن حامد اوج گرفت. یک شب بدلیل اینکه من درخواب می خندیدم، بیدارم کرد و خوابم را پرسید، راستش چیزی یادم نمی آمد، گفت با مردی حرف میزدی وهمین بهانه ای برای کتک زدن من شد. باور کنید نه تنها خنده در خواب بلکه در بیداری هم فراموشم شد، یک شب که در خواب می گریستم، بیدارم کرد و مرا به بهانه اینکه درغم دوری از عشق خود گریه می کردم کتکم زد! ماجرا را به پدر و مادر و خواهرانم گفتم، آنها عقیده داشتند عشق بی حد حامد، سبب چنین عکس العمل هایی میشود، اما کسی فریادرس من نشد. یک شب ضمن کتک مرا هل داد و من سرم به کمد خورد و بیهوش شدم و به بیمارستان انتقال یافتم، تازه پدر و مادرم باور کردند که من در زندانی با اعمال شاقه زندگی می کنم. پدرم با حامد درگیر شد و سرانجام یک وکیل گرفت و بعد از یکسال درد و رنج و شکنجه و تهدید سرانجام من طلاق گرفتم و از زندان حامد آزاد شدم.
بعد از طلاق، از سایه خودم هم می ترسیدم، با التماس از پدرم خواستم اجازه بدهد، من ایران را ترک کنم، گفت کجا می روی؟ گفتم ابتدا میروم هند، نزد دوست قدیمی ام که در دانشگاه تحصیل می کند، بعد بالاخره راهی پیدا می کنم که بروم اروپا یا امریکا. نمیدانم چه شد که دل پدرم به رحم آمد و گفت 6 ماه برو، اگر بی نتیجه بود برگرد، قول دادم، دستمایه کافی به من داد و با دوستم در هند تلفنی حرف زد و مرا روانه کرد.
در هند سه بار مریض شدم، ولی طاقت آوردم، در یک رستوران کاری گرفتم، از ساعت 8 صبح تا 9 شب جان می کندم، 20 دلار می گرفتم ولی راضی بودم، یکروز در همان رستوران، یک آقای روسی دعوتم کرد، با او شام بخورم، گفتم اجازه ندارم، با صاحب رستوران حرف زد، حتی 50 دلار پرداخت، تا با من شام بخود. من حیران مانده بودم، که این دیگر چه نوع مردی است؟ گفتم از من چه می خواهی؟ گفت من 12 سال پیش یک دوست دختر ایرانی داشتم، که در ترکیه با هم آشنا شدیم، متاسفانه براثر مسمومیت غذایی از دست رفت. تو درست شبیه به آن دختر هستی، من حاضرم تو را با خودم به مسکو ببرم، حاضرم با تو ازدواج کنم، گفتم چه شغلی داری؟ گفت درکار خرید وفروش دارو هستم، دکتر داروساز هستم، گفتم واقعا قصد ازدواج داری؟ گفت همین فردا ترتیب اش را می دهم .
آنتوان در نهایت هیجان و شادی من، در یک مرکز مخصوص دو روز بعد با من ازدواج کرد و مرا به هتل خود برد. من به پدر ومادرم زنگ زدم و خبر دادم، آنها هم خوشحال شدند و آنتوان ده روز بعد مرا به مسکو برد و من با پدر و مادرش آشنا شدم، بنظرم انسانهای خوبی می آمدند، ولی بنظر می آمد همه از آنتوان حساب می برند!
آنتوان مرتب به سفر میرفت و من بعد از 3 ماه حامله شدم و بعد دوقلوهایم را به دنیا آوردم، که همه امید من به زندگی شدند. یک شب که لباسهای آنتوان را از چمدان سفرش بیرون می آوردم، به یک کیف کوچک برخوردم، که درونش پر از عکس های آنتوان در آغوش زنان دیگر بود، تکان خوردم، آن شب تب کردم، آنتوان به خیال اینکه من سرما خورده ام، کلی برایم دارو تهیه کرد. راستش می ترسیدم، از او در این باره بپرسم ولی بی اختیار فردا او را دنبال کردم و دیدم که وارد یک ساختمان شد، بعد هم تا 4 ساعت بیرون نیامد. بعد از رفتن اش، من به سراغ سرایدار ساختمان رفتم و گفتم می خواهم با آنتوان حرف بزنم، گفت برو طبقه سوم شماره 305، من بلافاصله رفتم بالا، در زدم، خانم بسیار زیبا و خوش اندامی در را باز کرد، گفت شما؟ گفتم من همسر آنتوان هستم! چنان جا خورد که روی زمین زانو زد.
من به درون رفتم، او را روی مبل نشاندم، درحالیکه به سختی انگلیسی حرف میزد، گفت من رزا هستم با آنتوان در یونان آشنا شدم و او گفت که من شبیه دوست دختر قبلی اش هستم! گفتم به من هم همین دروغ ها را گفت. رزا گفت من یک دختر هم دارم، ولی اگر چنین است، همین فردا بر می گردم یونان! گفتم نمی ترسی؟ گفت می دانم آنتوان خطرناک است، ولی من تحمل ندارم. خداحافظی کردم و درحالیکه همه وجودم پر از دلواپسی و دلشوره بود، به خانه برگشتم، نیمه های شب آنتوان به سراغم آمد و گفت تو چرا به آن آپارتمان رفته بودی؟ خواستم دروغ بگویم، ولی چنان ضربه ای به صورتم زد که خون از بینی ام بیرون زده و همه لباسها، مبل و فرش را پر از خون کرد، خواستم از در بیرون بروم، مرا روی تخت خواباند، با چسب دست و پا و دهانم را بست و گفت کاری می کنم همین جا بمیری، هیچکس هم نفهمد. بعد دو قلوها را بغل کرده و از خانه بیرون رفت.
در آن لحظه احساس می کردم دارم می میرم، ولی ناگهان به خود نهیب زدم، باید مقاومت کنم، باید از آن جا فرار کنم، از روی تخت پائین افتادم، چسب ها باز شد، بلند شده و صورتم را تمیز کردم لباسهایم را پوشیدم، همه مدارکم را برداشتم و از درون لباس های آنتوان مبلغ قابل توجهی دلار، در کیفم جای دادم و آمدم بیرون، با تاکسی خودم را به فرودگاه رساندم با اولین پرواز که به ترکیه می رفت خودم را به آنکارا رساندم و وقتی در یک هتل اتاقی گرفتم، تازه نفسی به راحت کشیدم، تازه به گریه افتادم، تازه دلم هوای دوقلوهایم را کرد. راستش من اهل مشروب نبودم، ولی آن شب یک بطری شراب را تا آخر خوردم و خوابیدم.
فردا پرسان پرسان به دفتر یک وکیل رفتم، کانادایی بود، به حرفهایم گوش داد. در پایان گفت خیلی ناراحت شدم، ولی راستش من با مافیای روسی در نمی افتم! گفتم پس چه کنم؟ در همان لحظه یک آقایی وارد دفتر وکیل شد، گفت من بیرون اتاق حرفهایتان را شنیدم، من روزنامه نگار امریکایی هستم، حاضرم کمکت کنم تا دوقلوها را پس بگیری.
«تونی» مرا به یک کافی شاپ برد، من همه چیز را برایش توضیح دادم، با من گریست و گفت تا آخر با تو می آیم، چون جنس این آدم ها را خوب می شناسم و تونی از فردا دست به کار شد، من شب وروز با او بودم، از طریق مکالمات تلفنی، ایمیل و نفوذ دوستانی که در مسکو داشت، اولا مطمئن شد، ازدواجی میان من و آنتوان ثبت شده است، بعد هم آنتوان بدلیل خلافکاریها امکان سفر به امریکا و حتی کانادا را هم ندارد. تلاش شبانه روزی تونی ثمر داد و یکروز به من خبر داد که آنتوان حاضر شده درصورت نکشاندن این ماجرا به رسانه های امریکایی، دوقلوها را به ترکیه بفرستد. من آن شب از شوق نخوابیدم، عجیب اینکه تونی هم نخوابید، او قلبی داشت به اندازه اقیانوس ها.
باز هم 3 ماه گذشت، تا میان تونی و آنتوان ایمیل هایی رد و بدل شد و تونی همه گونه قول داد، ماجرا را به هیچ رسانه امریکایی نکشاند و عاقبت یکروز غروب، که من جلوی پنجره هتل، رفت و آمد اتومبیل ها و مردم را تماشا می کردم، ناگهان در باز شد و تونی با دوقلوها وارد شد. من چنان آنها را در آغوش خود فشردم که تونی نگران شد و بچه ها را از من دور کرد در عوض در آغوش پر از مهر او فرو رفتم.
4 ماه بعد وقتی درون هواپیما به سوی نیویورک پرواز می کردیم یکی از دوقلوها در آغوش من و دیگری در آغوش تونی به خواب رفته بودند و این زیباترین منظره در زندگی من بود.

1464-88