1358- مادری که 17 سال منتظر بود

1321-1

بیژن از نیویورک:
مادری که 17 سال منتظر بود

سال 96 بود که مادرم مرا در فرودگاه مهرآباد بدرقه کرد، زیرگوشم گفت مرا از یاد نبر،  با من تماس بگیر، من همه زندگیم را به پای تو می ریزم، من کسی راجز تو ندارم.
مادرم راست می گفت،چون پدرم وقتی من 8 ساله بودم درگذشت و مادرم هرگز تن به ازدواج دوم نداد، با اینکه حتی عمه هایم او را تشویق به وصلت تازه ای می کردند، می گفت من هیچگاه مرد کاملی چون هاتف پیدا نمی کنم، بگذارید با خاطره های اوخوش باشم. از پدرم یک خانه و یک داروخانه برجای مانده بود، که بهرحال مادرم را تامین میکرد، او نیازی به کار نداشت،ولی برای سرگرمی، گاه درخانه به خیاطی مشغول می شد،همه درآمد آنرا هم بنام من پس انداز می کرد و می گفت می خواهم اولین اتومبیل را با پس انداز خود بخری، که چنین هم شد، من در 19 سالگی اتومبیل رویایی خود را خریدم.
بعد از دبیرستان به دانشگاه رفتم، ولی بدلیل یک موردفعالیت سیاسی ام، بعد از دو سال از دانشگاه اخراج شدم، این حادثه روحیه ام را بکلی بهم ریخت، تا دو سه ماه از خانه بیرون نمی آمدم، تا مادرم پیشنهاد کرد به خارج بروم، من کمی تردید داشتم، ولی وقتی دو سه بار با پسرعموهایم در امریکا حرف زدم، بار سفر را بستم. دستمایه خوبی داشتم، مادر برایم  از سالها پیش تدارک دیده بود.
به نیویورک آمدم، پسرعموها کمکم کردند، هم بدنبال درس بروم و هم کاری دست وپا کنم. نزدیک خانه آنها، یک آپارتمان کوچک اجاره کردم، به مادرم زنگ زدم وگفتم همه چیز را برای سفرت آماده می کنم، یک آپارتمان کوچک نقلی دارم، که بدرد تو می خورد. دلم برای غذایت تنگ شده، برای محبت ها و نوازش هایت تنگ شده است. داشتم همچنان حرف میزدم که صدای گریه  مادرم توی گوشی پیچید، پرسیدم چرا گریه می کنی؟ گفت می پرسی چرا؟ من همه آرزوهایم در تو خلاصه شده است، روزشماری میکنم، تا به آنجا بیایم و شب و روز از تو مراقبت کنم، فقط اجازه بده بمرور خانه، داروخانه را بفروشم و پولهایش را حواله کنم و بعد روانه شوم. من بعد از یکسال، عاشق شدم، همین بکلی ذهن مرا پرکرد، کمتر به مادرم زنگ میزدم، بهانه ام درس و گرفتاری کاری بود. مادرم می گفت اشکالی ندارد، من هم سرم گرم پیدا کردن مشتری خوب برای خانه و بعد هم داروخانه است.
در طی 8 ماه، من دو سه بار با مادرم حرف زدم، در این مدت عشق مرا بدجوری در بر گرفته بود، انگار همه  دنیا در همان لحظات خلاصه شده بود. یادم هست بعد از یکسال، مادرم زنگ زد و گفت ترتیب فروش آنها را داده و بمرور پولها را حواله می کند. من خوشحال بودم، چون می توانستم خانه دلخواه را بخرم، درون اتومبیل شیکی که نشانه کرده بودم، بنشینم و با عشق بزرگ زندگیم، به سفر بروم. مادر در طی 6 ماه، همه پولها را حواله کرد و گفت فقط آپارتمان کوچکی راکه اجاره داده بود برای روز مبادا حفظ کرده است، می گفت شاید روزی خواستی با همسر و بچه هایت به ایران سری بزنی، حداقل یک سرپناه داشته باشی.
من با دریافت پولها، یک آپارتمان بسیار شیک خریدم، عشقم از شوق پرواز میکرد و می گفت دل توی دلش نیست که زندگی مشترک مان را در این آپارتمان شروع کنیم، من هم پر از شوق بودم، ولی در ضمن می خواستم مادرم در این مراسم حضور داشته باشد. برای مادرم یک دعوت نامه که البته زیاد هم معتبر نبود، پست کردم، مادر به ترکیه رفت، برای ویزا اقدام کرد، ولی بی نتیجه برگشت ایران و تلفنی گفت مثل اینکه فصل خوبی نبود، همه می گویند باید 6ماه صبر کنم.
من غرق آپارتمان جدید، خرید مبلمان، سفرهای عاشقانه بودم، بکلی یادم رفته بود، مادرم درایران چشم انتظار دعوت نامه تازه ای است، حتی به او تلفن هم نمی زدم، گاه روی انسرینگ خانه، صدای مادرم را می شنیدم که گفته بود: پسرجان! مراقب سلامتی ات باش، زیاد بخودت زحمت نده بمن زنگ بزن، می دانم شدیدا گرفتاری، خوشحالم که سرانجام آپارتمان را خریدی، از دیدن عکس هایش تا صبح گریستم، چقدر شیک و شاهانه است، توی آن آپارتمان، برای من فقط یک اتاق کوچک در نظر بگیر، همین که صدای نفس های تو را بشنوم کافی است، همین که بدانم به سلامت سر به بالین خواب گذاشته ای کافی است.
نامزدم فشار می آورد، که هر چه زودتر ازدواج کنیم. من هم چون عاشق و دیوانه اش بودم، می ترسیدم او را از دست بدهم، همان روزها به مادرم زنگ زدم گفتم دوباره برای ویزا اقدام کند، به او گفتم می خواهم ازدواج کنم و دلم میخواهد توکنارم باشی.
مادرم دوباره به ترکیه رفت، باز هم باجواب رد روبرو شد. گفت نگران نباش، این بار به یک کشور دیگر میروم و بعد هم گفت اگر صلاح است زودتر ازدواج کنی، دست نگه ندار،خدا پشت و پناهت باشد، داماد شو، من دورادور جشن می گیرم،وقتی هم به امریکا آمدم، برایم یک جشن کوچک بگیر، لباس دامادی به تن کن و با من عکس بگیر، تا من برای همه فامیل پست کنم.
من با نامزدم ازدواج کردم، زیر سقف خانه ای که پر از عشق بود، زندگی مشترک مان را آغاز کردیم، یکسال بعد هم صاحب دختری شدیم و این خوشبختی کامل شد. برای مادرم عکس های عروسی و مهمان تازه را فرستادم، وقتی تلفن زد تا تشکر کند، صدایش گرفته بود، پرسیدم چرا؟ گفت مریض شده، عمل جراحی داشته، دوره نقاهت را می گذراند، ولی مرتب می گفت نگران نباش، حالم بهتر میشود، بزودی به دبی میروم، از آنجا ویزا می گیرم،خودم را به تو وعروسم ونوه ام می رسانم، به مادرم می گفتم عروس ات اهل اسپانیاست، باید زبان او را بفهمی، می گفت میروم زبانش را یاد می گیرم.
دوباره سرم گرم زندگیم شد، کار جدیدی را شروع کردم، یک سفر یک ماه ونیمه رفتم، بعد هم همسرم مدتی دچار ناراحتی معده شد. همین ها مرا حدود 9 ماه از مادرم بی خبر گذاشت، تا یکروز خیلی نگران شدم. به او زنگ زدم، گفت حالم بهتر است، اجازه بده با عروسم حرف بزنم، گفتم با چه زبانی؟ گفت تو هنوز مادرت را نمی شناسی؟ من گوشی را به همسرم دادم و با نهایت حیرت دیدم که او با زبان اسپانیش با مادرم حرف میزند، یک لحظه گوشی را گرفتم و شنیدم که مادرم به اسپانیش حرف میزند، پرسیدم چگونه ممکن است؟! گفت عشق همه چیز را ممکن می کند. این اقدام مادرم خیلی مرا در برابر همسرم سرافراز کرد. مادرم گفت هنوز آمادگی سفر ندارد، وقتی آماده شد، تلفن میزند.
من گاه به گاه، تلفنی با مادر حرف میزدم و مادر مرتب برای من وهمسرو دخترم هدیه می فرستاد، تا خاله ام از سوئد زنگ زد و گفت مادرم سه سال است به سرطان دچار شده و نخواسته من بدانم! تکان خوردم، به او زنگ زدم،گفت نمی خواستم ناراحت ات بکنم، گفتم چرا نمی آئی؟ گفت من دیگر قدرت سفر ندارم، اگر شما بیائید، مرا خوشحال می کنید. گفتم بزودی می آیم.
8ماه درفکر سفر بودم، ولی هر بار حادثه ای پیش می آمد، حتی دو بار بلیط هم گرفتم و به مادرم زنگ زدم و تاریخ ورودم را گفتم. ولی بخاطر یک گرفتاری کاری میسر نشد، یک شب مادر زنگ زد و گفت خودت را اذیت نکن، هروقت موقعیت خوبی پیش آمد، بیا، ولی خواهش میکنم بیا.
بدنبال یک خواب هولناک، من بعد از 17 سال، به ایران رفتم، از دیدن مادرم در بستر بیماری، همه وجودم لرزید، باورم نمی شد، این موجود نحیف و لرزان و شکسته که در بستر افتاده، همان مادر پرانرژی و همیشه خندان و خستگی ناپذیر من باشد.
آن شب تا 4 صبح کنار بستر مادرم بیدار ماندم، یک لحظه دستهایم را رها نکرد،  4 صبح با اصرار او به بستر رفتم، اما صبح با صدای گریه خاله ام از جا پریدم و به بالین مادر رفتم، لبخندی شیرین روی صورت رنگ پریده اش بود. خاله ام گفت او برای لحظه دیدار تو، 2 سال با مرگ جنگید وحالا آرام و خوشحال رفت.
احساس کردم بار سنگینی از گناه، قصور وعذاب وجدان بر شانه ام سنگینی می کند، اما تنها آن لبخند بر چهره مادرم بود که مرا آرام می کرد.

1321-2