امين از لوس آنجلس در پي سپيده، تا شهر فرشته ها
admin | Nov 18, 2009 | Comments 0

امين از لوس آنجلس در پي سپيده، تا شهر فرشته ها
با سپيده در دانشگاه آشنا شدم، همه در سال آخر بوديم، هر دو با هم فارغالتحصيل شديم، هر دو اهل اصفهان بوديم و هر دو در پي عشق و تشكيل خانواده و همين ما را بهم پيوند داد. البته در شرايطي فارغ التحصيل شديم كه كاري در دسترس نبود بعد از ماهها، هر كدام به شغلي كاملا بيگانه با تحصيلاتمان پرداختيم، در اوج سادگي و بقولي نداري، با هم ازدواج كرديم، خانواده هايمان نيز در شرايطي نبودند كه ياور ما باشند، سخت كار ميكرديم، زندگي مان با دشواري ميگذشت تا صاحب دختري شديم اين مسافر تازه، كلي مسئوليت روي دوشمان گذاشت. من و سپيده دو شيفت كار ميكرديم، تا ساعت 9 شب، بچه را به مادرش ميسپرديم، تا خبر رسيد نوهها زياد شدهاند، مادربزرگ تحملاش را از دست داده، به سرمان زد به تهران برگرديم و بعد هم يكروز چشم باز كرديم، در آتن بوديم، در يك سرزمين غريب بدون ياور و راهنما.
سپيده خيلي زود در يك خانه ايراني، كاري پيدا كرد، هم پرستار بچه هايشان شد و هم آشپزخانه شان، حداقل دلمان خوش بود كه هم دخترمان در محيط خوبي بزرگ ميشود و هم خودمان غذاي كافي داريم. من كم كم بخاطر بيكاري و بدون هدف بودن، عصبي و پرخاشگر شدم، سپيده صبورانه مرا تحمل ميكرد، حتي ميخواست در آپارتمان كوچك مان بمانم، تلويزيون تماشا كنم، كتاب و مجله بخوانم حتي با دوستانم در ايران و اروپا تلفني حرف بزنم، بيرون از خانه ساعاتي را بگذرانم و نگران هزينه هاي زندگي نباشم.
من در رفت و آمدهايم با چند ايراني آشنا شدم، يكي از آنها با خانمي اسپانيايي دوست شده بود، بقول خودش در ناز و نعمت بود، به من پيشنهاد ميداد، يك زن توريست پولدار پيدا كنم، ميگفت بايد به فكر آينده ام باشم، زندگي با اين شرايط، با يك زن و بچه و بدون آينده، مرگ تدريجي است.
من هم خسته شده بودم و هم دلم نميخواست دست از سپيده و دخترمان بكشم، چون سپيده واقعا فداكارانه در خدمت من بود، دو سال تمام او بود كه همه هزينههاي زندگيمان را تامين ميكرد و به تنها پساندازمان كه نقدينه هاي پنهان و لابلاي لباسها بود، اعتنايي نداشت.
يكروز كه در رستوراني، با يكي دو تا از دوستان تازه، ناهار ميخورديم، با دو سه خانم ميانسال توريست روبرو شديم، دوستان خيلي زود با آنها سر صحبت را باز كردند، بعد هم مرا وارد معركه كردند و قرار شد همگي با هم به يك جزيره برويم، 48 ساعتي را دور هم باشيم، من بلافاصله به سپيده زنگ زدم و گفتم با دوستانم به سفري دو روزه ميروم، خوشحال شد و گفت اميدوارم تمدد اعصابي باشد.
گروه 6 نفره ما راهي آن جزيره شد، در حاليكه من و آن دوستان، در قالب راهنما، بعد هم وسيله سرگرمي و لذت آن خانمها بوديم، من براي اولين بار بود كه چنين ماموريتي را ميپذيرفتم، ظاهرا همه چيز به خوبي و خوشي ميگذشت، آن خانمها بريز و بپاش ميكردند و ما هم خوش بوديم، يكي از آن خانم ها بنام كتي بدجوري به من پيله كرده بود، ميگفت اگر دلم بخواهد، مرا با خود به انگليس ميبرد، برايم از خانه و زندگي خود، از دو سه رستوران بزرگي كه دارد گفت، و اينكه نياز به مردي چون من دارد، تا ياورش باشد، قصه همسر و دخترم را برايش گفتم، گفت پس اندازت را برايشان بگذار، قول بده گاه برايشان حواله اي ميفرستي و در آينده به آنها سر ميزني، همين ها كافي نيست؟!
من آنقدر مست پذيرايي و ولخرجي ونوازش آن خانم بودم كه نفهميدم چگونه يكشب روبروي سپيده نشستم و به او گفتم من براي هموار كردن راه آيندهمان، شايد تن بيك ازدواج مصلحتي بدهم، بعد از دو سه سال آنها را هم به اروپا خواهم برد سپيده گريه ميكرد و ميگفت ولي ما بزودي راهي براي زندگي مان پيدا ميكنيم، اگر تو بروي، من دق ميكنم، دخترمان چه ميشود؟! من تا صبح او را قانع كردم، چمدان بستم و سه روز بعد با كمك همان خانم و نفوذي كه در سفارت داشت، راهي لندن شدم.
همه شب و روز من در خدمت كتي بود كه او را خوشحال كنم، نوازش كنم. به او لذت بدهم، از سرتاپايش تعريف و تمجيد كنم، چون غلامي حلقه بگوش، با هر فرمان او در برابرش ظاهر ميشدم، بطوري كه سپيده و دخترم را فراموش كردم، كتي برايم ترتيب ويزاي انگليس را داد و برايم كاري ترتيب داد، سرم روزها گرم كار در رستوران بود و از 5 بعد از ظهر هم خدمت به او!
چهار سال گذشت، يكروز غروب كتي گفت ديگر مرا نميخواهد! من هاج و واج مانده بودم، باورم نميشد آن سخن را ميشنوم، پرسيدم يعني چه؟ گفت هيچ، فقط ديگر تو را نميخواهم، به كس ديگري دل بستهام و همزمان آقايي جوانتر وارد رستوران شد. هر دو در آغوش هم فرو رفتند و من درحاليكه در يك لحظه قصد حمله به آنها را داشتم، از خود پرسيدم من براستي چه كسي در زندگي كتي هستم؟!
كتي شب همه اثاثيه مرا درون چمدان جاي داد و جلوي درگذاشت و يك چك هم به دستم داد و گفت موفق باشي! من سرگردان خيابانها شدم. به ناچار درون يك تاكسي نشسته و ظاهرا بدنبال يك هتل، نيمي از لندن را طي كردم، اما در يك محله دور، جلوي يك هتل پياده شدم و اتاقي گرفتم و روي تخت افتادم و با همه وجود فرياد زدم كه چرا؟
فردا صبح وقتي بيدار شدم، تلخي آن حادثه را بيشتر چشيدم، باورم شد در طي چهارسال عروسكي در دست كتي بودم و بعد هم مچاله شده بدور انداخته شدم، از درون اثاثيه ام، عكس هاي سپيده و زهره دخترم را بيرون كشيدم، چقدر از خودم خجالت كشيدم، بخاطر آوردم كه سپيده چگونه فداكارانه بيش از دو سال همه هزينههاي زندگي مان را تامين كرد، مرا چون شاهزاده اي در صدر نشاند و براي رضايت و شادي من هركاري ميكرد و من چگونه او را رها كردم و بدنبال يك سراب رفتم.
يك هفته بعد بار سفر بستم و راهي يونان شدم، يكسره به همان خانه رفتم، تا به پاي سپيده بيفتم، ولي صاحب خانه گفت سپيده دو سالي است كه از يونان خارج شده است، پرسيدم چگونه؟ گفت با راهنمايي يك خانواده، از طريق پناهندگي به امريكا رفت، متاسفانه آدرسي هم از او نداريم.
من از همانجا، به فاميل و دوستان سپيده زنگ زدم، هيچكس خبري از او نداشت، حتي برادرش دركانادا هم ضمن سرزنش من، گفت دو سال تمام است، حتي يك پيام تلفني و نامه اي از سپيده و زهره ندارد.
از طريق يك دوست قديمي در لوس آنجلس، در همين مجله محبوبم جوانان، پيامي براي سپيده دادم و از او خواستم هرچه زودتر با من تماس بگيرد، ولي باز هم خبري نشد، تا من بعد از 4 سال خودم را به امريكا رساندم، تقريبا از طريق دفاتر تلفني، مراكز اطلاعات شهرها، سپيده را جستجو كردم، ولي انگار او قطره آبي شده و در اقيانوس فرو رفته بود.
در لوس آنجلس كاري را شروع كردم، با هيچكس رفت و آمد و دوستي نداشتم، زندگيم در كار و اتاق كوچكم خلاصه شده بود، همه ديوارهايش پر از تصاوير بزرگ سپيده و زهره بود و اينكه روزي دوباره آنها را ببينم.
8 سال پيش در يك حادثه تيراندازي گنگ ها در دان تاون لوس آنجلس، من بشدت مجروح شدم، تا يك هفته در بيهوشي بودم و هيچكس از دوستان و آشنايان هم خبري نداشت تا چشم گشودم، بالاي سرم يك صورت آشنا ديدم، باورم نميشد، سپيده بود، در لباس سپيد. فكر كردم خواب ميبينم، ولي براستي خود سپيده بود، دستش را گرفتم و بوسيدم و گفتم گناهكارم، شرمنده ام، ميدانم كه حتي قابل بخشش نيستم،گفت من تو را سالهاست بخشيده ام، از همان سالها كه پشيمان و سرگشته بدنبال من و زهره به آتن رفتي، حالا هم براثر اتفاق تو را يافتم، دوستم پرستار اين بيمارستان است، پرسيدم زهره كجاست؟ با حركت چشمانش به پائين تخت نگاه كردم، يك سپيده نوجوان آنجا ايستاده بود، نميدانستم چكنم، فقط با صداي بلند گريستم بطوري كه همه پرستاران به اتاق من هجوم آوردند.
مهدی ذکایی
Filed Under: Editor's Column
About the Author:



