!گلي از: نيويورك فرار از قفس طلايي
admin | Nov 18, 2009 | Comments 0

!گلي از: نيويورك فرار از قفس طلايي
بعد از 20 سال زندگي و تحصيل در امريكا، به اصرار مادرم، 2سال قبل براي ديدار از فاميل و همچنين سفر به شهرهاي تاريخي ايران و خلاصه نگاهي به سرزمين 6هزارساله ام، راهي ايران شدم.
من وقتي ايران را ترك گفتم 10ساله بودم، در فرودگاه مهرآباد، تقريبا همه فاميل نزديك گرد آمده بودند، چون پدر و مادرم براي زندگي در خارج، بار سفر بسته بودند و بقول مادربزرگم، اين سفر، سفر سرنوشت بود و شايد ديگر هرگز خيليها، مهلت ديدار ما را نمييافتند. خوشبختانه مسيرمان تا امريكا، سريع تر از آنچه فكر ميكرديم طي شد و در نيويورك هم با ياري عموهايم، خيلي زود سر و سامان گرفتيم من از همان سال نخست به مدرسه رفتم، پدر ومادر هم به كاري روي آوردند، عموها در مورد اقامت گرين كارت شان اقدام كردند و بهمين جهت جاي نگراني نبود و تنها بايد همه ميدويديم، تا به قافله فاميل و آشنايان برسيم.
من و دو برادرم به گفته فاميل، در ناز ونعمت زندگي ميكرديم، چون پدر و مادر همه چيز در اختيارمان گذاشته بودند و براي هزينه هاي تحصيلي مان نيز محدوديتي وجود نداشت.
من در زمينه مديريت تحصيلاتم را دنبال نمودم، در 22سالگي در يك مدرسه امريكايي مشغول شدم، با اينكه مسئله ايراني بودنم، كلي مانع پيشرفتم بود، ولي من سرسختانه پيش ميرفتم، تا در 24 سالگي بعنوان جوانترين مدير يك بخش مهم كمپاني گمارده شدم.
همان روزها من به يكي از همكارانم دلبستگي پيدا كردم، چون خانواده ام به دوستي آزاد و نامزدبازي طولاني اعتقادي نداشتند، ما با هم ازدواج كرديم، متاسفانه بعد از 6ماه فهميدم شوهرم از يك زن ديگر فرزندي دارد و هنوز هم بديدار آن زن ميرود، چون تحمل نداشتم، طلاق گرفتم.
هنوز جابجا نشده بودم كه خواستگاري تازه به سراغم آمد، مرد مهربان و تحصيلكرده اي بود، به وفاداري و نجابت طرفين اعتقاد داشت، چنان مرا تحت تاثير قرار داد كه ناگهان متوجه شدم به او بله را گفته ام و چند ماه بعد هم زير يك سقف بوديم. نميدانم سرنوشت چه بازيها با من داشت چون بعد از يكسال فهميدم شوهرم هم عاشق من است و هم عاشق همكلاسي دانشگاهي اش! اين ضربه مرا از پاي درآورد، بطوري كه از كارم يكسال مرخصي گرفتم و به سفر رفتم، اصلا حوصله ديدن هيچكس را نداشتم، خوشبختانه سفر خيلي بمن كمك كرد، با روحيه بهتري بازگشتم، احساس ميكردم حوصله كاركردن ندارم، مادرم با ديدن اين حال و روز پيشنهاد كرد به ايران برويم، ميگفت با ديدن فاميل و آشنايان، شهرهاي ايران، زنده كردن خاطرات كودكي، بكلي عوض ميشوي.
من و مادرم با چند چمدان سوقات راهي ايران شديم، در فرودگاه اين بار جمعيت بيشتري به استقبال ما آمده بودند، متاسفانه مادر بزرگم ديگر زنده نبود، همان كه گفته بود شايد خيلي ها مهلت ديدار دوباره اي را نداشته باشند، خيلي ها پير و شكسته شده بودند، خيلي ها هم بزرگ شده و قد كشيده بودند. استقبال پر شور و گرم بود، برسر اينكه شب را در كجا بسر ببريم بر سر ما دعوا بود. من اين همه محبت و عشق را نديده بودم، باور كنيد من كه دو هفته اول را ا صلا احساس نكردم، چون مرتب مهمان بوديم، همه جا پذيرايي فوقالعاده بود، همه ميگفتند و ميخنديدند و ميخواندند، ميخواستند ما را تا نهايت سرگرم كنند.
دو سه تا از دخترهاي فاميل كه تقريبا هم سن و سال من بودند، گرانترين خانهها، اتومبيل ها، جواهرات را داشتند، مادرم توضيح داد كه شوهران پولدار دارند ميگفت در ايران امروز، پولدارها، مرز نميشناسند، ميليارد برايشان مفهومي ندارد، خاله ام ميگفت اگر تو اراده كني، پولدارترين شوهرها را برايت پيدا ميكنم و من برايشان توضيح ميدادم كه متاسفانه دو شكست سنگين، مرا از هر نوع عشق وارتباطي دور ساخته است.
يكي از دخترخاله هايم كه شوهري پولدار داشت، برايم گفت كه شوهرش دو سه بار در سال او را به اروپا، خاوردور، حتي امريكا و كانادا ميفرستد هربار دهها هزار دلار همراهش ميكند، هيچ كنترلي براي خرج كردن هايش وجود ندارد، در عوض او هم چشمانش را بروي زندگي پشت پرده شوهرش بسته است!
يكي از دوستان دوران مدرسه ام، كه براستي زيبا و خوش اندام بود، همسرمردي شده بود كه هيچ هماهنگي با او نداشت،ولي ميگفت من فقط در ثروت غرق هستم، من معناي پول را نميدانم، چون هيچگاه كمبودش را احساس نكردم، ميگفت من و شوهرم زندگي خاص خود را داريم من ميدانم كه شوهرم يك زن ديگر و يك صيغه دارد، من هم اعتراضي ندارم چون من هم براي خود زندگي خصوصي و احساسي جداگانه دارم! من اين حرفها و قصه ها را ميشنيدم و دچار حيرت و تاسف ميشدم، ولي در عين حال از خودم ميپرسيدم مگر زندگي در خارج با گروهي از مردان خيانت پيشه و دروغگو چه نصيب من كرد كه بايد بحال اينها تاسف بخورم؟!
يادم هست يكبار كه به شمال رفته بوديم، در ويلاي يك آشناي دور، با گروهي زن و مرد آشنا شديم، كه در ميان آنها آقايي بود كه از همان لحظه اول چشم از من بر نداشت و عاقبت هم بمن گفت دلش ميخواهد بيشتر درباره من بداند، در همان لحظه يكي از دوستانم از راه رسيد و ما را به هم معرفي كرد و هر دو را به جشن تولدش دعوت كرد و خودبخود من و علي با هم بيشتر نزديك شديم و دربازگشت، علي حاضر نبود از من دست بكشد، مرتب جلوي خانه خاله وعمه ام پيدا ميشد، هر بار با يك اتومبيل آخرين مدل ميآمد، هر بار هم برايم يك هديه گرانقيمت ميآورد و ميگفت، من قصد ازدواج با شما را دارم و تحت هيچ شرايطي اجازه نميدهم از ايران خارج بشويد! من ابتدا ميخنديدم، ولي وقتي گفت خودم را جلوي خانه آتش ميزنم، تكان خوردم، سعي كردم به او بفهمانم كه اهل ازدواج نيستم، ولي او در طي ده روز آنقدر بمن عشق داد، آنقدر هديه بارانم كرد، آنقدر مهماني برپا داشت و همه را دعوت كرد تا بهانه ديدار مرا داشته باشد، كه من تحت تاثير قرار گرفتم و كم كم به او علاقمند شدم.
قبل ازآنكه من بخواهم به عاقبت اين عشق بيانديشم، فاميل و آشنايان دست بالا كردند و چنان تداركي ديدند كه يك شب در خانه خالهام، بساط نامزدي برپا داشتند و بعد هم مرا پاي سفره عقد نشاندند، من در اين مدت حتي فرصت نيافتم به اين نكته فكر كنم، كه در هيچ شرايطي من امكان زندگي در ايران را ندارم، زماني به اين مسئله پرداختم كه مادر گفت تو ميتواني او را به دنبال خود به امريكا بكشاني.
در ماه عسل بود كه من به علي گفتم من اهل ماندن در ايران نيستم، تو بايد با من به امريكا بيايي، گفت در اين باره حرف ميزنيم، ولي من دوباره تكرار كردم، گفت اگر واقعا دلت ميخواهد برو اقدام كن ، برگرد، من هم بتو خواهم پيوست. من سه روز بعد براي تاريخ سفر و رسيدگي به بليط خود رفتم، ولي مرا به به اداره ديگري حواله دادند، به آنجا رفتم به من گفتند بايد اجازه كتبي شوهرت را براي خروج بياوري! من هاج و واج گفتم ولي من ميخواهم برگردم امريكا، چرا من بايد اجازه بگيرم؟ گفتند تا ده روز پيش مستقل و آزادي بودي، ولي اينك اجازه شوهر شرط اول است من تازه فهميدم زنداني شده ام، البته اين را هم بگويم كه علي عاشق من بود، زيباترين خانه را برايم خريد، همه جا پر از هديه هاي گرانقيمت او بود وقتي گفتم حداقل بيا با هم برويم امريكا، گفت من حداقل تا صاحب 4 بچه نشوم، با تو به خارج نميآيم، چون به بازگشت تو اميدي ندارم! ديگر برايم مسلم شد كه علي مرا زنداني قوانين ايران كرده و من بايد آنقدر بمانم تا بقول او صاحب 4 فرزند شوم، در آن شرايط لازم بچه ها را در ايران نگه ميدارد، بمن اجازه سفر ميدهد، آنهم به من كه دلي پراحساس دارم و اگر روزي مادر بشوم براي بچههايم جان ميدهم من يك سال و نيم به هر دري زدم، فايده نداشت، علي همچنان شيفته و دلبسته من بود، ضمن اينكه با خبر شدم او هم زير سرش بلند است، با توجه به مدارك و شواهد، دو سه دوست دختر و صيغه داشت، به شدت ترياك ميكشيد، ولي پولش با پارو بالا ميرفت.
خدا بمن كمك كرد بچهدار نشوم، حتي پزشكان نيز درمانده بودند و توصيه ميكردند به خارج برويم و درمان هاي جدي تري را دنبال كنيم، علي براي پدرم سرمايه فرستاد تا بكار خريد و فروش خانه و ملك بپردازد، برادرانم را به دوستان ثروتمند خود در امريكا معرفي كرد تا در كمپاني هايشان كار كنند و خودبخود نزديكترين عزيزانم نيز فرياد مرا نميشنيدند.
حدود 6 ماه قبل، من از طريق يك دوست صميمي ام، با يك خانواده كرد آشنا شدم، همه قصه ام را گفتم آنها حاضر شدند مرا بدون دريافت پولي، به آن سوي مرز تركيه برسانند، ضمن اينكه توصيه كردند گذرنامه امريكايي و همه مدارك خود را هم داشته باشم، من آنقدر صبر كردم، تا علي براي يك معامله بزرگ به دبي رفت و من دل به دريا زده و با آن خانواده راه افتادم، آنها منزل به منزل مرا بردند تا يكروز غروب مرا در آن سوي مرز در شهر وان به يك زن و شوهر كرد سپردند.
من وقتي احساس كردم براستي از سرزمين خوب و پر از مهر مادري ام بيرون آمدهام، دلتنگ بودم، از اينكه قفس طلايي شوهرم را پشت سر گذاشته ام از ته دل خوشحال بودم و مثل بچه ها بالا و پائين ميپريدم، تا بعد از ده روز به امريكا آمدم، به پدر و مادرم زنگ زدم و گفتم من در امريكا هستم و به اين زوديها حاضر به ديدار كسي نيستم، ميخواهم خودم را پيدا كنم، خودم را كه تازه به پروازم راه يافته بودم خودم را كه تازه زندگي را از دريچهاي متفاوت ميديدم و همه آن حوادث گذشته هم برايم كم رنگ جلوه ميكرد، خودم را در تولدي دوباره ديدم.
مهدی ذکایی
Filed Under: Editor's Column
About the Author:



