مادري كه فتنه ها برانگيخت

zokaei-2

بيتا از لوس آنجلس

مادري كه فتنه ها برانگيخت

من هرگز نمي‌خواستم راز چند ساله دردآلود خود را با كسي در ميان بگذارم، ولي وقتي چند هفته قبل قصه يك پدر و پسر را خواندم، با خود گفتم بازگويي اين واقعيت ها را، حداقل چشم و گوش ميليونها آدم را در سراسر دنيا باز مي‌كند.با هم به ده سال پيش بر ‌گرديم، در آن سال، كه من تصميم گرفتم ايران را ترك كنم، راستش را بخواهيد از جنگ شبانه روزي پدر و مادرم به تنگ آمده بودم، مادرم مي‌گفت پدرم خيانتكار و دغل و كلك است وپدرم مي‌گفت به چهره معصوم مادرتان نگاه نكنيد، او يك مار خوش خط وخال است،كه فتنه ها برانگيخته است!گاه شبها من وخواهرم در بستر خود از ترس مي‌لرزيديم، كه پدر ومادرمان در اين كشمكش بي پايان، بلايي سر هم نياورند، حتي در آن شبها و روزهاي دلهره و ترس، اگر پدر ومادر از هم جدا مي‌شدند، ما نفسي راحت مي‌كشيديم، چون اين برخوردها و حتي كتك كاريها، سبب شد، ما با فاميل وآشنايان هم رفت وآمدي نداشته باشيم، من و خواهرم جرات نمي‌كرديم دوستان مان را به خانه بياوريم، چون مي‌دانستيم، آنها شاهد اين زدوخوردها خواهند شد، چرا كه والدين ما ملاحظه هيچ كس را نمي‌كردند. خواهرم بهاره كه از من دو سال بزرگتر بود، با مدير يك شركت كه در آن كار مي‌كرد ازدواج كرد، طفلك بهاره مي‌دانست كه آن آقا همسر ديگري هم دارد، ولي به من مي‌گفت شايد از اين طريق،خودم را نجات بدهم، كمترين حسن اش اين است كه شبها راحت مي‌خوابم و با چند نفري رفت وآمد مي‌كنم!وقتي بهاره ازدواج كرد، من ديگر براي خروج از ايران درنگ نكردم، چون ناگهان خودم را تنهاترين موجود روي زمين ديدم. خوشبختانه من ديپلم گرفته بودم، زبان انگليسي را از طريق نوارها و ويديوها آموخته بودم، در ضمن از طريق يك كار نيمه وقت، پس اندازي هم داشتم.به بهانه سفري 10‌ روزه با دوستانم، گذرنامه گرفتم، ظاهرا با دوستانم به تركيه رفتم، همانجا براي ويزا اقدام كردم، كه براي اولين بار موفق نشدم،ولي دست نكشيدم، در يك بوتيك كار گرفتم، مدل لباسهايش شدم، مدير بوتيك عاشق من شده بود، من مرتب قول مي‌دادم با آمدن پدر و مادرم، رضايت آنها را براي ازدواج مي‌گيرم، او هم صبر كرد، ضمن اينكه بمن حقوق خوبي مي‌داد و به دو سه بوسه كوتاه روزانه هم قانع بود!خوشبختانه من براي اولين بار، با توجه به تجربه و اطلاعات تازه موفق به دريافت ويزا شدم، بدون اطلاع صاحب بوتيك، بار سفر بستم و به لوس آنجلس آمدم، چون دو سه دوست قديمي ام در اين شهر بودند. وقتي به شهر فرشته ها پا گذاشتم، دستم خالي بود، در حاليكه پدرم براستي مرد ثروتمندي بود، او بيش از 4‌ مجموعه آپارتماني داشت، دو ويلا در شمال، دو سه باغ در اطراف كرج و حداقل 5‌ مغازه و شريك يك كارخانه مقوا سازي بود، ولي متاسفانه هيچگاه دست و دلباز نبود، تنها زماني كه من به لوس آنجلس رسيدم، تلفن كردو گفت شايد در آينده پول يك آپارتمان را بمن هديه بدهد، كه آنرا هم نداد.من در اينجا به كالج رفتم، در دو رشته تخصص گرفتم، در يك كلينيك معروف بكار پرداختم و همزمان با كمك پدر يكي از دوستانم، مراحل گرين كارتم هم طي شد و با خيال راحت وارد بازار كار شدم، من بدليل سابقه اختلاف و درگيري پدر ومادرم از ازدواج پرهيز مي‌كردم، بهمين جهت بدنبال عشق هم نبودم، بارها پيشنهاد دوستي دريافت كردم، حتي چند خواستگار برايم پيدا شد، هر بار آنها را به بهانه اي ردكردم هيچگاه فكر نمي‌كردم به كسي دلبستگي پيداكنم. ولي چنين نشد، با يك انسان خوب آشنا شدم، مردي كه از من 13‌ سال بزرگتر بود، همان سن و سالي كه ايده‌ال من بود، شاهرخ از آلمان آمده بود، تازه در كالج نام نويسي كرده بود، هنوز با محيط آشنا نبود، ولي بسيار زياده خواه بود، هزاران آرزو داشت، مي‌خواست روزي ميلياردر بشود.دوستي من و شاهرخ از روزي كه او دچار سرماخوردگي شديد گرديد آغاز شد، من تصميم گرفتم به او كمك كنم، برايش سوپ و دارو تهيه كردم، سه چهار روزي مرتب به آپارتمانش ميرفتم و از او پذيرايي مي‌كردم، تا بمرور خوب شد، اين كار من شديدا او را تحت تاثير قرار داد، ضمن اينكه من هم به او عادت كردم، بعد از آن ديگر هر روز همديگر را مي‌ديديم.رابطه مان خيلي زود عاشقانه شد، هيچكدام توقع چنين رويدادي را نداشتيم، ولي دست خودمان نبود، بعد از 6‌ ماه، كار مابه جايي رسيد كه شاهرخ به آپارتمان من آمد، من از او خواستم عجالتا دور كار را خط بكشد وسخت بدنبال تحصيل باشد، من هزينه هاي زندگي و تحصيلاش را تامين مي‌كنم، ابتدا نمي‌پذيرفت ولي وقتي ديد من صادقانه حرف ميزنم، با شوق قبول كرده و من هم همه مخارج اش را پذيرفتم با هم در انديشه ساختن يك زندگي مشترك بوديم، داشتيم مقدمات را تهيه مي‌كرديم،كه پدرم در ايران فوت كرد، ضربه روحي بدي بمن وارد آمد، همان زمان شاهرخ ميخواست با هم ازدواج كنيم. من كه احساس تنهايي و بيكسي مي‌كردم، تن به ازدواج دادم، البته او را دوست داشتم ولي هنوز آمادگي كامل براي اين رويداد را نداشتم.زندگي مان واقعا عاشقانه وآرام بود، بعد از 3‌ سال من صاحب دختري شدم، شاهرخ هم فارغ التحصيل شد و به كار پرداخت و قرارمان اين بودكه هرچه زودتر خانه اي بخريم و زندگي مان راكامل تر بسازيم.درست 7‌ سال پيش بود، كه مادرم ازايران زنگ زد و گفت ميخواهد بديدار ما بيايد، از اينكه من شوهر خوب وخوش تيپ و تحصيلكرده اي دارم صميمانه خوشحال بود. ما هم برايش دعوت نامه فرستاديم و بعد از 3‌ ماه عازم مادرم را در فرودگاه لوس آنجلس به آغوش كشيدم و هر دو از شوق گريستيم.مادرم وقتي به خانه آمد وبا شاهرخ روبرو شد، گفت هيچكس دامادي به خوش تيپي من ندارد و اقلا ده بار شاهرخ را بوسيد!من ساعات كارم ديرتر از شاهرخ بود، به همين جهت از او ميخواستم زودتر به خانه برود، براي مادرم غذا و ميوه و قهوه بخرد، از او پذيرايي كند، بعد هم شاهرخ ده روز مرخصي گرفت و من خواستم مادرم را به همه اماكن ديدني لوس آنجلس واطراف ببرد، از اينكه مادرم را بعد از سالها خوشحال مي‌ديدم احساس خوبي داشتم.در يكي از پارتي هاي دوستانه، خانمي بنام شهلا كه از اولين سال ورودم به لوس آنجلس مي‌شناختم، در گوشم گفت كمي مراقب مادرت وشوهرت باش! من خنديدم و گفتم هر دو عزيزترين موجودات زندگي من هستند، گفت مي‌دانم،ولي مادرت چنان رفتار مي‌كند كه انگار شاهرخ شوهر اوست نه تو!من با اين حرفها كمي تكان خوردم، حتي قضيه را به شوخي به مادرم گفتم، او برآشفت و گفت اگر به مادرت شك داري، بروم هتل بگيرم!خنديدم و گفتم نه مادرجان اگر دختري به مادرش هم اطمينان نداشته باشد، پس به چه كسي داشته باشد؟!متاسفانه يكروز بخودآمدم كه مادرم با تكيه به ثروت پدرم در ايران والبته بهره از چهره واندام هنوز زيبايش، شاهرخ را از من دزديد وبا خود به ايران برد.تا 3‌ ماه خبري از آنها نبود، بعد مادرم برايم نامه نوشت كه براي تو شوهر جوان تر و بهتر و خوش تيپ تر زياد است، مطمئنم اين خوشبختي را از مادرت نمي‌گيري! در عوض برايت پول يك آپارتمان مي‌فرستم ناقابل است، بپذير!من بلافاصله به مادرم پيغام دادم، شما را بهم بخشيدم، نيازي به پول آپارتمان هم نيست، من با دخترم دنياي ديگري دارم، مرا بحال خود بگذار.از آن ماجرا 6‌ سال مي‌گذرد، شاهرخ مادرم را رها كرده و به لندن رفته است.مادرم مرتب برايم پيام مي‌گذارد كه او را ببخشم، من جوابي ندادم، و نمي‌خواهم بدانم بر آنها چه ميگذرد، ولي گاه ياد حرف پدرم مي‌افتم كه مي‌گفت مادرتان مار خوش خط وخالي است، كه فتنه‌ها بر مي‌انگيزد... ولي فتنه ها عاقبت گريبان خودش را گرفت.