قصه سگ كوچولوي بهترين دوست من

قصه سگ كوچولوي بهترين دوست من

سنگ صبور عزيز
من هميشه به دوستي فرامرز مي‌نازيدم، دوستي وفادار و با گذشت بود، من و فرامرز از ايران با هم دوست بوديم، هر دو در خيابان فرح شمالي همسايه بوديم، خانواده هايمان با هم صميمي بودند، رفت وآمدداشتند و برادر بزرگ فرامرز هم با دخترخاله من ازدواج كرد، صاحب 4‌ فرزندشد و بعد از انقلاب به استراليا رفتند.
من زودتر از فرامرز به انگليس آمدم، در اينجا  ماندگار شدم، چون پدرم دو سه تعميرگاه بزرگ اتومبيل داشت من هم در اينجا يك تعميرگاه باز كردم وبا راهنمايي هاي پدرم، كارم خيلي گرفت، بطوري كه بعد از 6‌ سال صاحب يك خانه بزرگ، پس انداز خوب، همسري مهربان شدم، همسري كه بدليل وسواس خاص، خانه اي زيبا، مرتب و تميز برايمان ساخته بود، بقول فاميل و دوستان حتي يك ذره خاك در تمام خانه ما ديده نمي‌شد و مثل يك الماس همه جا برق ميزد.
من هميشه تلفني با فرامرز حرف ميزدم ياد آن روزهاي قشنگ نوجواني، محبتها،  حمايت‌ها  و فداكاري هاي او مي‌افتادم و اينكه يكبار حتي در يك رودخانه، مرا از دام مرگ رهانيد.
يادم نمي‌رود كه هر دو از يك دختر در محله خوشمان مي‌آمد، فرامرز به نفع من، خودش را كنار كشيد و مرتب مي‌گفت من زياد از رويا خوشم نمي‌آيد، بدرد تو مي‌خورد كه با احساس هستي.
من از لندن تلفن مي‌كردم و مي‌گفتم پاشو بيا اينجا، قول ميدهم بتو خوش بگذرد، يكبار ويزاي توريستي گرفت و دو ماه مهمان ما بود، خيلي با هم خوش بوديم، بعد بدليل  بيماري مادرش برگشت، تا دوباره بار سفر ببندد 4‌ سال طول كشيد، ولي خوشبختانه براي هميشه به لندن آمد، من از همان آغاز برايش كاري در تعميرگاه خود آماده كردم. چون فرامرز صادق و معتقد ووفادار بود، من همه امور مالي خودم را به او  سپردم و او با دل وجان مراقب بود و در آخر همان سال ديدم كه چقدر صرفه جويي كرديم وچقدر سود حاصل مان شد.
فرامرز عاشق سگ بود، از همان ماه هاي اول هم يك سگ >ماتيز< خريدو همه سرگرمي آخر هفته اش همان سگ كوچولو بود  همه جا با سگش مي‌آمد، بجر خانه ما كه همسرم مخالف بود، بهمين جهت وقتي فرامرز براي شام به خانه ما مي‌آمد خيلي سريع مي‌رفت چون طاقت دوري از ماتيز را نداشت خوشبختانه وقتي ازدواج كرد با خانمي وصلت نمود كه او هم به حيوانات خانگي دلبستگي داشت و او هم با خودسگي آورد، كه جفت شوند و تنها نباشند.
فرامرز و همسرش سميرا ، صاحب دو فرزند شدند، زندگي شان پر از  تفاهم و عشق بود، دوستي من وفرامرز هم هر روز محكم تر مي‌شد.
پدرم پيشنهاد داد اورا در تعميرگاه شريك كنيم، چون عقيده داشت آدم صادق و پركاري چون فرامرز بهترين ياور من خواهد بود. من با ميل پذيرفته و او را شريك خود كردم، همين اقدام من رونق تازه اي به كارم داد بطوري كه بعد از 3‌ سال ما  شعبه دوم تعميرگاه را داير نموديم، خوشبختانه دو سه  تعميركار ورزيده ارمني ايراني هم از راه رسيدند و وسايل و امكانات تازه اي هم تهيه ديديم و سخت پيش رفتيم.
يادم هست حدود 4‌ سال پيش من و همسرم فتانه و دو دخترمان به اتفاق فرامرز و همسرش و پسرشان راهي  پاريس شديم، سفري خاطره‌انگيز بود، بطوري كه بعد از بازگشت، فرامرز بمن گفت حقيقت را بخواهي من دلم ميخواهد از همين حالا وصيت كنم كه اگر من روزي برايم اتفاقي افتاد  تو سرپرست همسر  و پسرم و سگ هايمان باشي. من خنديدم و گفتم از كجا معلوم كه برعكس نباشد؟  فرامرز گفت ولي بدلم آمده كه من عمري طولاني ندارم، هرچه هست بايدقول  بدهي مراقب و سرپرست شان باشي.من هم به او دست دادم وگفتم مطمئن باش.
من وفرامرز، در يك منطقه بسيار امن و زيباي لندن، دو خانه  پيدا كرديم كه بهم چسبيده بود، بلافاصله خانه هاي خود را فروخته و اقدام به خريد همان خانه ها  كرديم، حالا ديوار به ديوار هم زندگي مي‌كرديم، بعد از يكسال ونيم، به پيشنهاد فرامرز، يك درميان  دو خانه باز كرديم كه درواقع نيازي به بيرون رفتن و دوباره  وارد شدن به خانه همديگر را نداشته  باشيم و درضمن مراقب بچه ها هم باشيم.
همسرم فتانه دو سال پيش براي ديدار خانواده به امريكا رفت، حدود 2‌ماه آنجا ماند ودر اين مدت فرصت مناسبي بودكه سگهاي مورد علاقه فرامرز و همسرش به خانه ما رفت وآمد كنند و من مي‌ديدم كه دخترمان  چقدر به سگها علاقه نشان ميدهند، من تلفني با فتانه حرف زدم و گفتم اگر من يك سگ كوچك براي بچه ها بخرم،اشكالي دارد؟ فتانه فرياد برآورد كه من ابدا سگ را به خانه نمي‌پذيرم وحتي از آن درمشترك ميان خانه هايمان ناراحتم، چون مي‌ترسم هر لحظه سگهاي فرامرز وارد خانه ما بشوند.
من فهميدم كه فتانه ابدا آمادگي سگ را ندارد، ولي بهرحال بچه هاي ما مرتب به خانه فرامرز ميرفتند و با سگ هايشان بازي ميكردند من هم شديدا به آنها علاقمند شده بودم چون مهر و محبت بدون شائبه سگها و وفاداري وحس خوبشان بمن هم انرژي ميداد. دلم برايشان تنگ مي‌شد، اغلب اوقات تا چشم فتانه را دور مي‌ديدم به سراغ شان مي‌رفتم آنها هم بمن عادت كرده بودند.
هنوز نميدانم اين سرنوشت چرا بازيهايش گاه غم انگيز وخانمان برانداز است،چون جمع ما چنان صميمي و گرم و شيرين بود كه شايد صد سال هم عمر مي‌كرديم از هم جدا نمي‌شديم، ولي سرنوشت رقم ديگري زده بود. يكروز كه فرامرز و همسرو پسرش و سگهايشان راهي  مهماني دايي همسرش بودند دچار حادثه اي ميشوند.
من در حال تماشاي تلويزيون بودم كه تلفن زنگ زد، يك پزشك از بيمارستان زنگ زده بود خبر تصادف هولناك فرامرز وخانواده اش را مي‌داد من بلافاصله حركت كرده و به بيمارستان رفتم، متاسفانه همسر فرامرز و يكي از سگ هايش در همان لحظه از دست رفته بودند، فرامرز هنوز نفس  مي‌كشيد  مرا بالاي سرش خواند،دست مرا گرفته و درحاليكه رنگش هر لحظه سفيد تر مي‌شد همه خانواده و حتي سگها را بمن سپرد و گفت آنها را تنها نگذارم، آنها را به كسي نسپارم و بعد از دنيا رفت، شب غم انگيزي بود، در اين ميان پسرش بهنام و يك سگ كوچولويشان سالم ماندند.
من به خانه خود فرامرز رفتم، شب را آنجا گذراندم، سعي داشتم پسرش را آرام كنم، سگ كوچولويش گريه ميكرد باور كنيد كاملا مي‌فهميد چه اتفاقي افتاده است حتي غذا نمي‌خورد، همه اطرافيان تحت تاثير قرار گرفته بودند حتي فتانه براي سگ شان غذا تهيه كرد تا مراسم خاكسپاري و ختم شان برگزار شد و من تازه فهميدم  فرامرز در وصيت نامه  خود سرپرستي همه خانواده وسگهايش را بمن سپرده و مرا مسئول نگهداري آنها كرده است.
من با خود مي‌گفتم بهرحال خانه فرامرز بايد فروخته شود، در آن شرايط پسرش و سگ اش را من بايد به خانه ببرم، توجه و برخورد فتانه  با سگ فرامرز و تهيه غذا و پتو، دلم خوش كرده بودم كه او ديگر مشكلي ندارد، ولي بعد از فروش خانه وقتي من درباره انتقال پسر فرامرز وسگ اش حرف زدم فتانه خيلي جدي گفت پسرش را مي‌پذيرم ولي سگش را در هيچ شرايطي قبول نمي‌كنم.
من حتي براي سگ فرامرز يك نفر را پيدا كردم كه نگهداري كند و ما مرتب به او سر بزنيم ولي پسر فرامرز بيمار شد و بستري گرديد، مثل يك آدم بزرگ دچار افسردگي شديد شد، بطوري كه پزشك خانوادگي شان گفت نبايد از سگ اش جدا شود.
دو هفته است كه من ناچارم پسر فرامرز را شبها در يك هتل سكني بدهم، خودم هم با آنها بسر برم روزها وقتي پسر فرامرز به مدرسه ميرود، سگ را به همان شخص بسپارم ولي اين مسئله بكلي زندگي مرا از هم پاشيده است، ضمن اينكه فتانه كوتاه نمي‌آيد و در هيچ شرايطي حاضر نيست سگ را بپذيرد وپسر فرامرز هم از سگ اش جداشدني نيست.
من درمانده ام اما باور كنيد هيچ روانشناسي، هيچ دوست با تجربه، هيچ كسي تا امروز نتوانسته كمي راه حلي نشان بدهد، شما بگوئيد چكنم؟
فرزين - لندن

 

دكتر دانش فروغي روانشناس باليني و روان درمانگر دشواري هاي خانوادگي
به آقاي فرزين از لندن پاسخ مي‌دهد

دوستي شما با فرامرز، احساس صميميت و وفاداري شما نسبت به او نشان از ثبات عقيده و استواري در رابطه دارد. روزهاي نوجواني و قول وقرارهاي آن ايام تاثيرات عميقي بر روان آدمي دارد زيرا همگان از همان ايام بر اساس تربيت خانوادگي و تجربياتي كه آموخته اند گونه اي >رفتار< را با محيط اطراف خود مي‌آموزند و شخصيت ويژه و مشخص در ميان اطرافيان پيدا مي‌كنند. آنچه از رابطه خود وفرامرز  مطرح  ساخته ايد بخودي خود مي‌توانست به طوري اجراشود  كه در زمان حاضر چنين دشواريهاي را تجربه نكنيد. مثلا از روزي كه ديديد همسرتان از نگهداري سگ خرسند  نيست شايد بهتر بود كه به دلايل اين عدم علاقه پي مي‌برديد. بعضي از افراد بدلايل تجربي خود حاضر نيستند در خانه خود به نگهداري سگ و گربه بپردازند. اما همسر شما با همه ي بي علاقه گي به سگ پس از مرگ فرامرز و همسرش حاضر شد كه براي سگ مورد علاقه او غذا تهيه كند و باين وسيله پسر دوست شما را خوشحال كند. نكته ديگر اين است كه شما در گزارش خود صحبتي از مشورت با همسر خود نكرديد. اگر با فتانه مي‌نشستيد و سود و زيان نگهداري از پسر فرامرز و سگ او را مورد توجه قرار مي‌داديد و دراين مورد با هم گفت وگو مي‌كرديد شايد فتانه تحت شرايط ويژه اي حاضر ميشد كه اين سگ در خانه شما زندگي كند ولي سگ مثل يك كودك نوپا نياز به نگهداري دارد، فردي بايد مسئول نظافت و پياده روي با او بشود. درزمان حاضر مهم اين است كه پسر فرامرز بتواند از اندوه جدايي از پدر ومادر رها شود. بيشترين دلبستگي او به سگ بدليل اين است كه اين سگ بخشي از خانواده او بوده است و او ميخواهدبا زندگي دركنار اين سگ جدايي از پدر ومادر را تحمل كند. بنابراين نخستين اقدام امروز  شما شايد اين است كه پسر فرامرز با روانشناس به روان درماني بپردازد. با همسر خود صحبت كنيد واگر موافقت كرد با او به روانشناس مراجعه كنيد. تا با او گفت و گو شود وقتي پسر فرامرز به روان درماني بپردازد احتمالا  موضوع نگهداري از سگ را در شرايط غير همزيستي دائم با او  مي‌پذيرد.  مثل اينكه بسياري از كودكان ممكن است سگهاي خود را روزانه در مدت معيني به بينند. گفت وگوي شما وهمسرتان با روانشناس بشرط آنكه از ادامه ي درمان نا اميد نشويد كليد حل اين رابطه را به شما خواهد داد.