روانشناسي خانواد-دكتر دانش فروغي1265

froghi

 

آن كه نبات عارضش آب حيات مي‌خورد
                                       درشكرش نگه كند هركه نبات مي‌خورد
                                                                                                                                                                             حافظ

از ايران زنگ مي‌زد:>درست سه روز است كه از امريكا به ايران بازگشتهام. آنهم بدليل آنكه تحمل ديدن بعضي از چيزها را در خانه پسرم نداشتم. پسرم با زني مسن تر از خود ازدواج كرده است. نمي‌گويم زن بدي است ولي در سني نيست كه بتواند فرزندي بدنيا بياورد. من وشوهرم هر سال به امريكا مي‌آئيم تا پسرم را به بينيم و هربار به اصرار او وهمسرش چند ماهي مي‌مانيم. آنچه در طي اين سالها آمد ورفت مشاهده كردم اين بود كه همسر پسرم كه از شوهر قبلي اش سه فرزند بزرگ و متاهل دارد تقريبا همه ي وقت خود را در خانه مادرشان مي‌گذرانند. آنها و بچه هاشان روزي نيست كه به آن خانه نيايند و مثل مهمان پذيرايي نشوند. در اين سفر نتوانستم تحمل كنم و با پسرم به مشاجره پرداختم كه اين چه وضعي است كه در پيش گرفته اي؟ و اين چه زني است كه انتخاب كرده اي؟ بجاي آنكه خودت بچه داشته باشي در حال بزرگ كردن نوه هاي همسرت هستي و حرفهايي ازين قبيل كه سبب شد پدرش هم جانب مرا بگيرد و پسرم را در محاصره قرار دهيم سروصداي ما درخانه بقدري بلند شد كه عروسم از ماجراي دعواي من با پسرم با خبر شد. سرو صدا راه نيانداخت ولي رفتار آرام او سبب شد كه پسرم به ما پرخاش كند. ما هم قهر كرديم و بالاجبار خانه را ترك كرديم وبا اولين  هواپيما به ايران برگشتيم اينك پرسش من از شما اين است كه آيا پسر من بايد با مادر و پدرش كه مهمان او هستند اينگونه رفتار كند؟ من هر هفته مجله جوانان  را مي‌خواندم و حالا هم يكي از دوستان پاسخ شما را به من خواهد داد. هرچه آن دوست اصراركردكه به خانه او بروم froghi1نپذيرفتم فكر ميكنم ما پس از  سالها زحمت براي فرزندمان اورا از دست داده ايم و اين درد بزرگي است كه نمي‌توانم تحمل كنم. آيا ما بد كرديم كه خواستيم پسرمان را خوشبخت به بينيم؟... مگر ما براي ديگري دلسوزي كرديم كه اينگونه مجازات شديم؟<
بانوي گرامي: آنچه در رابطه تلفني به شما گفته‌ام بطور منظم تري در اينجا مي‌نويسم كه دوست شما زحمت رساندن اين پيام را به شما بكشد. بنظر مي‌رسد كه شما  ازينكه  پسرتان با فرد مسن تر ازدواج كند رضايت نداشته ايد. پسر شما بالغ و شاغل و با هوش است.او صلاح زندگيش را مي‌شناسد. دوم آنكه هستند بسياري از جوانان كه بجاي جوان گرايي بسوي زنان مسن تر توجه دارند. از مصاحبت و تماس باآنان  بيشتر لذت مي‌برند. سوم آنكه عروس  شما در تمام سفرهايي كه به امريكا داشته ايد با آغوش باز شما را پـذيـرفـته است. چهارم آنكه اگر مادري پس از ازدواج مجدد همچنان فرزندان خود را در كنار خود دارد دليل بر مهر مادري بسيار است. اگر پرسش اين باشد كه همسر او اگر راضي نباشد چه رفتاري را بايد در پيش بگيرد پاسخ من اين است كه بهتر است به ميل همسرش رفتار كند و فرزندان بزرگسال خود را كه ازدواج كرده اند اينگونه در كنار خود نگاه ندارد تا باعث اختلاف شود ولي در اينجا پسر شما از وجــودآن بـچــه هـا نـاراضـي نيست...! شايد نزديك بودن سنين آنها به يكديگر اساس رابطه را قوي تر واستوارتر نگاه ميدارد و پسر شما احساس مي‌كند بچه هاي بزرگ دارد كه ميتوانند دوستان خوبي براي او باشند. از سوي ديگر بايد ديد كه اين بچه ها با شوهر مـادر خـود چـه رفـتاري دارند؟ ترديدي ندارم كه آنان جز عشق چيزي ديگري به اين مرد نشان نداده اند. اين محبت است كه طرف مقابل را وادار به بازتاب دوستي و رابطه ي خوب مي‌كند. بنابراين شما وارد ساختار چنين خانواده  خوشبختي شديد. كه همه ي اعضاي آن شاد و راضي بودند مگر اينكه شما براي فرزند خود آرزوهاي ديگري در سر مي‌پرورانيد. مثل اينكه الان چقدر دخترهاي جوان آرزو دارند كه جواني  بيايد و آنها را به امريكا بياورد...! و يا چقدرخانواده هاي پولدار كه حاضرند خرج هم بكنند كه يك جوان دانش آموخته  وشريف (مثل پسر شما) با دختر آنها ازدواج كند.اما بهتر است روي ديگر سكه را هم به بينيم. آيا ميدانيد كه چقدر ازدواجهايي ازين قبيل در آن  نه عشق و نه پايه ي دلبستگي و توافقي وجود داشته اسـت. فـقط بدليل رسيدن به هدف هاي شخصي پس از چند ماه و يا چند سال از هم پاشيده است؟ بوده اند دختراني كه براي ازدواج به امريكا آمده اند و بعدا  فراري شده اند...! مي‌پرسيد به كجا؟ نميدانم بايد از خودشان پرسيدكه آيا نم كرده‌اي درامريكا داشته اند يا نه؟ اما پسر شما زني دارد كه عاشق اوست.آنچنان در ريزش مهر سيل آساست كه پسر شما در برابر مادرش مي‌تواند استوار بايستد و از عشق خود دفاع كند و برخلاف بسياري از مردان كه هرچه مادر و خواهر و عمه و .... فاميل بگويند به هـمـسران خود سلوك و تحمل را پيشنهاد مي‌دهند بگويد كه سن بيشتر داشتن وتوجه به اطرافيان همه در چارچوب رابطه زن وشوهر مورد تصويب و بررسي قرار مي‌گيرد. هيچكس بجاي ديگري نمي‌تواند احساس خوشبختي و يا بدبختي كند. اگر كسي ميگويد خوشبخت است نمي‌توانيم به زور به او بفهمانيم كه نبايد خوشبخت باشد.
تلفن ديگر از سوي بانويي بود ساكن لوس آنجلس ايشان به اين دليل مي‌خواستند با من گفت وگو كنند كه اين پيام را به خوانندگان برسانند:
..> در دنياي تجرد ويا طلاق آنقدرها خبري نيست چند سال پيش از شوهرم جدا شدم. با هم سازگار نبوديم. مرد بدي نبود فقط با هم توافق نداشتيم. الان كه فكر ميكنم شايد منهم توقع بيش از اندازه داشتم. جوان بودم. دلم ميخواست همه ي هوش و حواسش با من باشد. به مادر و خواهرش حسادت  ميكردم. دليل حسادتم اين بود كه او بمحض ديدن مادر وخواهرش مثل عاشقي كه سالها از ديدن معشوق خود دور مانده باشد آنها را در بغل مي‌فشردو  مرتب تكرار ميكردكه شما عشق من هستيد! اگر آنها عشق همسرم بودند پس من چكاره بودم؟ خلاصه اينكه توضيح اودرباره اينكه اين رابطه ابدا ارتـبـاطـي به عشق زناشويي ندارد بگوشم فرو نمي‌رفت چون تحصيل كرده بودم و ميدانستم از نظر مالي مشكلي نخواهم داشت بقول معروف  پـايم را در يك كفش كردم وطلاق گرفتم. وقتي جدا مي‌شديم هر دو گريه مي‌كرديم. حتي مي‌ديدم كه همسرم بسيار ناراحت است وفقط به اصرار من جدا ميشود. در آخر كار مادر وخواهرش موضوع را جدي تر ديدند گفتندما حاضريم شوهر ترا فقط در مراسم به بينيم. اصلا حاضريم معاشرت نكنيم ولي دير شده بود. نالان ولي  مصمم برگه هاي طلاق را امضا كردم. شوهرم گفت: ميروي ولي پشيمان مي‌شوي... مدتي از جدايي ما گذشت و مي ديدم كه دوستان مجرد هر روز مرا تشويق مي‌كنند كه چقدر با شهامت هستي. چقدر شجاع و مصمم هستي هر كسي جاي تو بود شايد ديدن آن خانه و زندگي و از همه مهمتر شوهر نرمي كه تو داشتي بهمان ملاقات هاي گاه بگاه بامادر و خواهرش قناعت مي‌كرد وزندگيش را بهم نمي‌زد ولي تو به مادر و خواهرش درس دادي كه تا آخر عمر فراموش نكنند. متاسفانه امروز مي‌فهمم كه من اين درس را بخودم داده ام. شوهرم دو سه بار در سال اول ودوم جدايي بديدارم آمد. خواهش كرد كه بيا تا سقف  بشكافيم و طرحي نو دراندازيم ولي من با اينكه دوستش داشتم آنقدر امروز و فردا كردم كه خسته شد و خداحافظي ابدي كرد و رفت. يكسال بعد شنيدم كه يكي از دوستان مجرد من كه همواره شجاعت مرا ستايش ميكرد با شوهرم بيرون ميرود. اين حرف را از خودش شنيدم. او  ازمن پرسيد كه اگر من با شوهر سابقت بيرون بروم ناراحت نميشوي؟ دوستي ما را قطع نمي‌كني؟ باغرور جواب دادم هرگز! ولي همان شب تا صبح خوابم  نبرد. اين دختر كه دركنار من اينگونه از شخصيت زن دفاع ميكرد و رابطه شوهر را با مادر و خواهرش دليل كودكي و بسته بودن بندناف مي‌دانست چگونه يكباره ترك عقيده كرده است؟ بعدها فهميدم كه او مرتب  (مشاور) شوهرم بوده است. به او زنگ ميزده و به او دلداري ميداده است كه دنيا بزرگ است. فلاني ترا دوست دارد جدايي اش بدليل اين نيست كه عاشق تو نيست. من دوستم را مي‌شناسم كه چقدر صميمي و مهربان است. تو مردي. روي پاي خودت بايست و ثابت كن كه سزاوار زندگي بهتر هستي . توبايد زني داشته باشي كه آنقدر دوستت داشته باشد كه كلام مادر و خواهر تو براي او پيام عشق باشد. اگر بد ميگويند اوبا لبخندبا آنان روبرو شود، اگر متلك گفتندبه آنها بگويد  شما چقدر حرفهاي شيرين مي‌زنيد... و حالا اين دختر در حال ازدواج با شوهرم است. غرورم را شكستم وبديدار شوهرم رفتم.او همه ي اين ماجراها را برايم بازگوكرد و اشكش در آمده بود! گريه كردم. گفتم ببخش نفهميدم. گفت ولي تو مرا دور انداختي. هرچه راكه دور ريختي دوست تو جمع كرد. طوري جمع كرد كه من از هم نپاشم. كه بتوانم سرپا بايستم. بكارم ادامه بدهم.تو مرا از قلب خودت بيرون انداختي و او مرا آرام آرام به سوي خود برد يكوقت ديدم كه اگر گفت وگو و >مشاوره< من با اين زن نباشد نمي‌توانم زندگي كنم.اينكار را تو با من كردي. حالا آمده اي كه دوباره در يك دل شكسته مأوا كني و درخانه اي كه سقف آن ريخته است زندگي از سر گيري... و پاسخ من جز تاسف بتو چيز ديگري نيست. مرا بگذار وبگذر..<
بانوي ساكن لوس آنجلس ميگفت آيا اميدي  به فراموشي گذشته ها و برنامه ريزي براي آينده  وجوددارد و...؟.<
گفتم: هنگامي كه عشق نباشد آدمي به بهانه هاي گوناگون متوسل ميشود تا ثابت كند كه رابطه خوبي ندارد. شايد آن دوست >مشاورشوهر< هنوز با همسر سابقش مساله اي ناتمام دارد و بهتر است  بـانـويـي كـه نـقش مشاور داشته است به روانشناس مراجعه كند به نظر مي‌رسد كه يك مرد به زني پناه برده است  و زني نقش نجات دهنده او را بازي ميكند. روان درماني ميتواندبه اين هر سه ياري برساند. كه آيا بانوي پشيمان از جدايي تازه عاشق شده است؟