كسي باور نمي‌كند مريم با من زندگي مي‌كند!

كسي باور نمي‌كند مريم با من زندگي مي‌كند

7‌ سال قبل كه من وارد امريكا شدم، 41‌ساله بودم، از يك رابطه نافرجام عاشقانه بيرون آمده بودم، از هر رابطه احساسي و اصولا دوستي و نزديكي با جنس مخالف پرهيز مي‌كردم، بهمين جهت وقتي به خانه پسرخاله ام بهرام در گلندل وارد شدم و او پيشنهاد داد همان شب به يك جشن تولد برويم، من بطور جدي گفتم اگر پاي دخترها وسط باشد من نيستم، بهرام  به خنده گفت مگر ميشود به جشن تولد رفت و پاي دخترها را بريد؟Sabor
بهرصورت من آن شب در آپارتمان بهرام ماندم، به تماشاي تلويزيون نشسته بودم، سرم گرم بود، وقتي بخود آمدم، كه بهرام با يك خانم جوان واردشد، ظاهرشان نشان ميداد هر دو مست هستند، من بلافاصله بدرون اتاق كوچكي كه قبلا بمن نشان داده بود رفته، چراغ را خاموش كردم وظاهرا خوابيدم، ولي بجرات تا دوساعت بر اثر سر وصداهاي آندو خوابم نبرد. فردا صبح سر ميز صبحانه خبري از اين خانم نبود، من هم خيالم راحت شد، بهرام كلي بامن درباره دخترها حرف زد مي‌خواست مرا قانع كند كه اگر يكبار در عشق و رابطه با دخترها وزنها شكست خوردم، دليل بر قطع هر گونه رابطه اي نيست، بهرحال من حرف خودم را ميزدم واو هم حرف خودش را، ولي در پايان قرار شد من تجديد نظري بكنم.
يك هفته بعد به اصرار بهرام من به يك جشن تولد ديگر رفتم، خانه پر ازدخترها و پسرهاي جوان بود و من كنار استخر نشسته بودم كه دستي به شانه ام خورد، برگشتم بادختري بسيار خوش صورت و مهربان و معصوم برخوردم،  قبل از آنكه من حرفي بزنم گفت شما پيمان هستيد؟ گفتم بله، گفت من مريم هستم، يكي از دوستان بهرام، يعني بهرام دوست صميمي برادرم ناصر است حالا هم چون من ديدم شما تنها هستيد، به سفارش بهرام آمدم تا سرتان را گرم كنم، من  خنديدم  گفت خنده ندارد، من فقط آمده ام درباره شهر گلندل توضيح بدهم كه بخش مهمي از آن را ارامنه ايران تشكيل ميدهد، بـخـشي را ارامنه ارمنستان و بيروت. شايد 20‌درصد هم امريكايي واسپانيش و اورينتال باشند.
گفتم اتفاقا من در ايران كلي دوست ارمني داشتم، بعد از انقلاب  هم دو سه بار به باشگاه آرارات رفتم ولي هر بار مرا بدليل ارمني نبودنم، از سوي مامورين كميته اخراج كردند! مريم خنديد و گفت ولي اينجا نگران نباشيد، كسي با شما كاري ندارد فقط يادتان باشد كه ارامنه پشت هم هستند، بهتر است شما هم با كسي سر شاخ نشويد.
من رشته سخن را عوض كردم وپرسيدم شما در چه رشته اي تحصيل مي‌كنيد؟ گفت من آسيستان دندانپزشك هستم، از كارم هم راضي هستم، خيلي دلم ميخواهد رشته دندانپزشكي  را در دانشگاه ادامه بدهم، ‌ولي كمي برايم مشكل است چون بايد هزينه زندگي خودم و مادرم را تهيه كنم، گفتم پدرتان چي؟ گفت پدرم  5‌ سال پيش درايران فوت كرد، من  برادرم مادرم وخواهرم را به امريكا آوردم، خواهرم ازدواج كرد و رفت كانادا،حالا من مانده ام و برادرم و  مادرم كه مثل فرشته مي‌ماند.
كمي من هم درباره خانواده ام توضيح دادم، بعد صداي بهرام آمد كه شام حاضر است برويم داخل سالن، من زودتر رفتم، يك بشقاب از غـذاهاي مختلف براي مريم آماده كرده و بـدستش دادم، باحيرت گفت شما از كجا مي‌دانستي من قرمه سبزي و كباب كوبيده دوست دارم؟ گفتم من پيشگو هستم! مريم خنديد  دقايقي بعد برايم يك ليوان شراب آورد، با اصرار من ابتدا قدري نوشيد، بعد من به سلامتي اش نوشيدم. در يك لحظه توي گوشم گفت عجيب است من دارد از تو خوشم مي‌آيد! من هم گفتم اتفاقا مــن هـم چـنـيـن حسـي دارم، درحـالـيـكه با خود قسم خورده بودم دنبال رابطه احساسي نروم.
رابــطــه مــن و مـريم بـا چـنـيـن برخوردهايي آغاز شد وخيلي زود مبدل به عشق پرشوري شد. من بــديــدار مـادرش رفـتم، زن فهميـده ودنيـا ديده اي بود، برادرش ناصر در ايالت ديـگــري بــود. جلـســه دوم ديدارمان دست مريم را در دست من گذاشت و گفت دخترم را كه مثل فــرشـتـه هـا معصـوم اسـت بتـو مي‌سپارم.
من ابدا قصد ازدواج نداشتم، ولي همزمان با شروع درس كالج و بعد هم يك كار نيمه وقت، تصميم گرفتم با هم وصلت كنيم، احساس مي‌كردم با يكساعت دوري از اوغم همه وجودم‌ را مي‌گيرد، عاشقش شده بودم.
بعد از ازدواج به اصرار مادرش به همان آپارتمان آنها نقل مكان كردم، مريم شد همه نفس زندگي من،  مادرش شد مادر مهربان من. گاه به مادرم در ايران زنگ ميزدم و ميگفتم مادر واقعا بايد حسودي بكني چون من فريبا خانم را به اندازه تو دوست دارم. عشق من به مريم از مرز معمول  گذشته بود. من اورا  ستايش مي‌كردم چون او سمبلي از پاكي، وفاداري و گذشت بود. او همه چيز را ابتدا براي من مـي‌خـواسـت و بعد براي خودش، يكبار كه من يمار شدم او نيز بيمار شد.
انـســان عجيبـي بـود اجـازه نـمـي‌داد مـن حتي در يك مورد از زنــدگـي مـان ايراد بگيرم.او همه  چـيـز را در حـد كــمــــال آمــــاده مـــــــي‌كــــــرد. وقــــتــــــــــي گـــفـــتـــم بـــچــــــه مـــي‌خـــواهـم گـفــت دلـم ميخواست با تو همه دنيا ر مي گشتم بعد بچه دار مي‌شديم، من مي‌گفتم با بچه هم ميشود همه دنيا را گشت وقتي پسرمان هوتن بدنيا آمد، من چـهـره مهربان ديگري از مريم  ديدم، او مي‌كوشيد در برابر ورود مهمان تازه از من هيچ دريغي نكند، بيشتر بمن ميرسيد، گرچه او مـادري عـاشق و دلسوز ومشغول بود، گاه مي‌گفت نمي‌خواهم بخاطر اين مسافر تازه از تودريغي داشته باشم.
پسرمان 3 ‌ ساله بودكه به اولين سفر رفتيم، به آريزونا كه يكي از دوستان قديمي زندگي ميكرد، قرار شد فردا به فنيكس برويم و از آنجا با يك اتومبيل كرايه راهي سدونا محل اقامت  آن دوست بشويم. ساعت 4‌ بعد از ظهر بود كه  راه افتاديم، در نيمه هاي راه ناگهان يك كاميون بزرگ جلوي من سبز شد، بنظرم آمد راننده اش مست است، چون حالت ويراژ داشت، در يك لحظه از ما جلو افتاده وبعد  از چند دقيقه ترمز شديدي كرده  با همه بزرگي اش، به سمت ما برگشت و قبل از آنكه من بتوانم از معركه فرار كنم بمن كوبيد. من ديگر هيچ نفهميدم، 24‌ ساعت بعد من در بيمارستان چشم باز كردم، در همان لحظه اول سراغ مريم و هوتن را گرفتم، پرستار گفت همسرتان براي نجات پسرتان جان خود را فدا كرد. من همه بدنم يخ شد، از روي تخت  به زمين افتادم، بلافاصله مرا به اتاق ديگري انتقال دادند، به شدت مي‌لرزيدم و اشك مي‌ريختم، مرا با يك تزريق آرام كردند و اين بار وقتي چشم باز كردم هوتن و دوستم بالاي سرم بودند.
من با چه حال خرابي به گلندل برگشتم، خود قصه اي غم انگيز دارد، دوستان وآشنايان به سراغم آمده تا مرا  تسكين بدهند، ولي براي من مهم نبود، من همه اميدم را از دست داده بودم، آنقدراطرافيان به من گفتند تا  من تصميم گرفتم ظاهرا خود را آرام كنم. ولي از آن زمان مريم به زندگي من بازگشت،من شب وروز او را مي‌بينم با او حرف ميزنم، با او غذامي خورم.
هوتن حالات مرا براي معلمين  مدرسه گفت، براي دوستان وآشنايان تعريف كرد، آنها نگران به سراغم آمدند و توصيه نمودند به يك روانشناس مـراجعه كنم، ولي من با وجود مراجعه به روانشناس به هيچ جا نرسيدم، من نمي‌توانم بدون اين ارتباط زنده بمانم وزندگي كنم. از سويي همه مرا از انعكاس و تاثيرش به هوتن ميگويند. من درمانده ام كه چكنم؟ من اگر حضور مريم  را نديده بگيرم حتي قدرت  كار كردن ندارم، حتي نمي‌توانم از بستر بيرون بيايم، از سويي دلم براي پسرم مي‌سوزد شايد اين عجيـب تـريـن قصـه زنـدگي آدمها باشد، نمي‌خواهم بمن توصيه كنيد هر چه زودتر به روانشناس مراجعه كنم، چون من چنين كردم ولي نتيجه اي نداشت بمن راه حل ديگري ارائه بدهيد، ‌مرا از اين برزخ نجات دهيد.
پيمان- گلندل

دكتر دانش فروغي روانشناس باليني ودرمانگر دشواري هاي خانوادگي
 به آقاي پيمان از گلندل پاسخ ميدهد

عشق پرشوري را با مريم آغاز كرديد، هميشه داستانهاي عاشقانه به عاقبتي خوش منتهي نمي‌شود. زيرا ما مرز رابطه هاي معمول و تبادلي راكه متكي بر منطق باشد با احساسات پرشور عوض مي‌كنيم. عشق بسيار شيرين و براي زندگي زناشويي لذتبخش است ولي وسواس عشق نيست. با مريم زندگي خوشي راآغازكرديد و از او صاحب فرزندي  شديد. هوتن پسر شما اينك مرگ مادر را از يكسو و دشواري افسردگي شما را از سوي ديگر در انديشه مرور ميكند. شما وقتي نزد روانشناس رفته ايد، نميدانم آن روانشناس چه تجربه اي در كار خود داشته است ولي براي من روشن است كه در حوادث شديد واندوه آفرين آدمي از مراحل پنجگانه اي كه يكبار ديگر در اين نوشتار، شايدسالها پيش به آن اشاره كرده ام مي‌گذرد. عدم پذيرش از دست دادن فرد مورد عشق و علاقه اولين مرحله است. شما نمي‌خواهيد بپذيريد كه مريم فوت شده است... شما خود را در مرگ او مقصر مي‌شماريد.درحاليكه درايجاد تصادف منجر به مرگ مريم كوچكترين تقصيري نداشته ايد. آنچه اتفاق افتاد مي‌توانست براي هر فردي در آن شرايط اتفاق يافتد.
از سوي ديگر زماني كه انسان در مرحله كتمان  واقعيت است نمي‌خواهد خود را در گذر از مراحل خشم وافسوس خوري هاي مربوط به اينكه >اگر چنين وچنان مي‌كردم< نجات بخشد. بنابراين هر لحظه باخود مي‌انديشيد كه اگر آن روز در آن ساعت از آن محل عبور نمي‌كردم شايد چنين حادثه اي پيش نمي‌آمد. بهمين دليل اينك شما در مرحله افسردگي كامل  هستيد و راهي به سوي آينده اي روشن نمي‌بينيد. زندگي را بدون مريم تاريك مي‌بينيد. شما در اين لحظه آنچه راكه مي‌خواهيد اين است كه خاطرات گذشته و عشق فيمابين را زنده و پايدار مي‌طلبيد ولي نمي‌خواهيد يك لحظه بخود بگوئيد كه من پسري دارم كه اينك در دبستان آموزگاران را از شرايط زندگي خود و پدرش آگاه كرده است. اين پسر درحال رنج بردن است زيرا هم مادر خود را از دست داده است و هم پدر را در شرايط مطلوبي نمي‌بيند.
بنظر من اگرديدن روانشناس نتوانسته است به شما ياري برساند ترديدي ندارم كه با كمك دارو درماني احتمالا مي‌توانيد به مقدار زياد خود را براي زندگي آينده و پشتيباني و سرپرستي فرزند خود آماده كنيد.نياز شما هم به روانشناس و هم به روانپزشك است تا اندوه حاصل از فقدان همسر را با كمك روانشناس براي خود و فرزندتان آسان كنيد.