آن شب به مادرم حمله بردم

آن شب به مادرم حمله بردم

Gobar

آنروز كه من از دانشگاه بقولي پاكسازي شدم،دنيا برايم به آخر رسيده بود، با وجود اينكه نه خودم، نه خانوادهام مذهبي نبوديم.ولي من به دانشگاه راه يافته بودم و در حال تحصيل در رشته پزشكي بودم، ولي بدليل عشقي كه ميان من و يكي از دختران دانشجو پيش آمد، حسادت چنددانشجوي ديگر را برانگيخته و همان ها عليه  من توطئه چيدند و مرا به يك حركت سياسي چسبانده و سبب اخراج من از دانشگاه شدند. باور كنيد من تا دوماه بيمار بودم، غذا نمي‌خوردم، خانواده ام نيز ناراحت بودند، عاقبت پدرم تصميم گرفت مرا روانه لندن كند، تا دريكي از كالج هاي معتبر به تحصيل ادامه بدهم، من هم با ثريا همان دختري كه عاشقش بودم، حرف زدم، او هم رضايت داد با من همراه شود، پدرم ترتيب پذيرش ما را در يكي از كالج ها، توسط يكي از دوستان قديمي اش كه استاد با سابقه اي در دانشگاه هاي انگليس بود داد.من انگار پرواز ميكردم، ولي متاسفانه دو هفته مانده به سفرمان، خانواده ثريا مانع سفرش  شدند. من ضربه روحي سنگيني خوردم، حتي ميخواستم دور تحصيل در خارج را خط بكشم، ولي پدرم اصرار كرد و مرا روانه نمود. من به لندن آمدم، درحاليكه همه اميدهايم را در ايران جا گذاشته بودم، دوست پدرم ترتيب نام نويسي مرا در يك كالج داده و از پسرش خواست مرا در يافتن  مسير درست تحصيل و زندگي دراين كشور راهنمايي كند.
من در تمام مدت دركلاس درس حواسم به ثريا بود، اينكه با او چقدر خوشبخت مي‌شدم، بارها استادمان مرا بخود مي‌آورد، من عاقبت به همان دوست پدرم كه مورد احترام همه شان بود اطلاع دادند من در شرايط روحي خوبي نيستم، دو روز بعد پدرم زنگ زد و گفت تو نبايد با اين حركات و رفتار آبروي مرا ببري، تو در اصل به لندن رفته اي كه سرافرازي براي فاميل ببار آوري، ما حتي همه پس اندازهايمان را براي اين اقدام بكار گرفته ايم چون  مطمئنم همانطور كه در دانشگاه تهران موفق بودي، درآنجا هم سرافراز خواهي بود من به پدرم قول دادم به درس بپردازم، ولي متاسفانه امكان پذير نبود، يادم هست حتي براي كنترل آن وضعيت به سفارش يكي دوتا از دانشجويان قرص هايي مي‌خوردم كه بيشتر مرا از حال طبيعي خارج كرد تا بخود آورد. پدرم اين بار به لندن آمد، يك هفته  بامن حرف زد، تلاش مي‌كرد تا شايد من از آن قالب بيرون بيايم ولي ممكن نشد، پدرم نااميد شده بود، يكروز بمن گفت اگر اهل ادامه تحصيل نيستي، به ايران برگرد، پرسيدم اگر ثريا حاضر به ازدواج با من باشد، بر مي‌گردم پدرم گفت ثريا ازدواج كرده و رفته كانادا!
اين خبر مرا تكان داد گفتم حاضر به بازگشت نيستم، درضمن قادربه درس خواندن هم نمي‌باشم، پدرم گفت پس برو كار كن زندگيت را بچرخان،چون من ديگر قدرت پرداخت هزينه هاي زندگي تورا ندارم، نميدانم شايد پدرم ميخواست با اين حرفها مرا بخودآورد،  اما هرچه بود، من فردا با يك چمدان از آپارتماني كه پدرم اجاره اش را مي‌داد بيرون آمدم و رفتم به سراغ يك دوست هندي كه حاضر شد مرا بعنوان روميت بپذيرد، از فردا شب هم در يك ديسكو  بكار مشغول شدم، البته مي‌دانستم كه دچار مشكل اقامت ميشوم، چراكه ويزاي من بهرحال تحصيلي بود.
>جمال< همان روميت هندي، راهي براي اقامت من پيداكرد، مرا بعنوان داروساز در يك داروخانه هندي مشغول كرد، البته  خيلي كمكم كرد تا من رمز و رموز كار را بياموزم، حقوق زيادي نمي‌گرفتم، همين كه هزينه هاي زندگيم را تامين مي‌كرد خوشحال بودم، در آن شرايط تازه قدر زحمات و تلاش هاي پدر را مي‌فهميدم، ولي در نهايت من يك آدم سرگشته و بلاتكليف بودم من روزها در داروخانه و شب ها در ديسكو كار مي‌كردم، در همان ديسكو هم بمرور با موادمخدر  آشنا شدم، بيشتر بچههايي كه به آنجا مي‌آمدندآلوده بودند، در همان ديسكو با دختري اهل برزيل آشنا شدم، مونيكا دريك استريپ تيز كلاب هم مي‌رقصيد، برخلاف آنچه من تصور ميكردم مونيكا دختر هرزه اي نبود، با وجود كار درآن كلاب، بسيار جدي بود، او از مادرش نگهداري ميكرد، براي خواهرهايش در برزيل پول مي‌فرستاد. دوستي اش با من نيز در ابتدا خيلي ساده بود، ولي بمرور رابطه مان عاطفي شد، من دلم ميخواست با او ازدواج مي‌كردم،ولي او وقتي فهميد من آلوده مواد هستم، تركم كرد و التيماتوم داد حتي از كنارش هم ردنشوم باز من ضربه خوردم، همين ضربه مرا بيشتر در موادمخدر غرق كرد بطوري كه بيشتر درآمدم صرف همان مواد مي‌شد، يكروز درون قطار، با پسر دوست پدرم روبروشدم، او مرا نشناخت، من تازه فهميدم چه بروز خود آورده‌ام.
سه سال در آن شرايط زندگي مي‌كردم، يكروز كه از كلاب بيرون مي‌آمدم سينه به سينه مادرم برخوردم، برجاي خشك شدم مادر با ديدن من به گريه افتاد،هق هق ميزد، مي‌پرسيد چه به سر من آمده؟ من مي‌گفتم طوري نشده كمي لاغر شده ام، مادر مي‌گفت تو پير شده اي، تو مثل شبح شده اي.
مادر گفت من يك ماه است به لندن آمده ام يك آپارتمان اجاره كردم، آمده ام تو را جمع و جور كنم، ترا بخدا بيا پيش من، بيا تا ببينم چه بروزت آمده، من هركاري از دستم بر آيد مي‌كنم، گفتم كجا زندگي ميكني؟ آدرس آپارتمان را داد نزديك همان آپارتمان قبلي خودم بود. قول دادم شب به سراغش بروم، همانطور كه قول دادم ساعت دو نيمه شب زنگ در را زدم،طفلك مادرم با چشمان سرخ شده از اشك در را باز كرد، خودم را بروي  تخت انداختم، چند سال بود در يك جاي ترو  تميز نخوابيده بودم، توي خواب و بيداري بودم كه مادر كفش و جوراب وكت وشلوارم را در آورد و برويم پتويي كشيد. فردا ساعت 2‌ بعد از ظهر بيدار شدم، وقتي به داروخانه رفتم ‌به بهانه دير آمدن عذرم را خواستند، گرچه ماهها بود پي بهانه مي‌گشتند چند روزي فقط شبها در كلاب بودم، يك شب كه پول كافي براي خريد مواد نداشتم به سراغ مادرم آمدم، گفت پول نقد ندارد، من چنان عصباني شدم كه او را هل دادم، طفلك مادر پيرم روي زمين غلتيد در يك لحظه احساس كردم نفس نمي‌كشد ولي خوشبختانه چشم باز كرد و گفت عيبي ندارد، فقط تو بخود بيا، برگرد به آن دوستان خوب.
ديدن چهره معصوم و لرزان مادرم، مرا تكان داد، با خودگفتم چرا دارم باخودم و خانواده ام چنين مي‌كنم؟
از خودم پرسيدم آيا فكر مي‌كني ثريا برايش مهم است كه من حتي مرده باشم؟ با همان حال پريدم توي حمام، آب داغ ر اروي خودم باز كردم، در همان حال توي حمام نشستم و  گريه سر دادم مادرم به سراغم آمد، پرسيد چرا با لباس رفته اي زير دوش؟ بعد هم گفت بگو من چه كنم؟ گفتم كمكم كن، يك پزشك پيداكن، حاضرم ترك كنم، حاضرم برگردم به روزهاي خوب، نميدانم مادرم با چه كسي تماس گرفت فقط يادم هست كه مرا جلوي يك كلينيك پياده كرد و من دو ساعت بعد بستري شدم. روز چهارم با پدرم روبرو شدم، از خجالت روي برگرداندم، پدرم بعد از سالها مرا بغل كرد و پيشاني ام را بوسيد و گفت تنها آرزويم  اين است كه تو را دوباره سر پا و سرحال ببينم، باور كن كمرم دوباره راست ميشود.
من 6‌ ماه بعد دوباره به كالج برگشتم، واقعا پدرم كمرش راست شد، چهره اش شگفت و بعد از سالها  مرا به دوستان قديمي اش معرفي كرد. اين پسرم وفاست، همه اميد وآينده من و مادرش.