سرانجام كسي مي‌خواست از راز پدربگويد-‌قسمت ‌سوم

سرانجام كسي مي‌خواست از راز پدربگويد

Nashenakteh

‌قسمت ‌سوم

خلاصه هفته هاي گذشته
زير دستورات پدري بزرگ شديم كه تحصيل كرده فرانسه و انگليس بود،از خانواده ثروتمندي بود، صاحب چند كارخانه و چند شركت در داخل و خارج بود، با من و دو برادر و دو خواهرم با ديكتاتوري رفتار ميكرد، من و برادر بزرگم روزي به تنگ آمديم و خانه را ترك گفتيم، من با ارژنگ ازدواج كرده و به فرانسه كوچ كردم، برادرم به امريكا رفت، بعد از چند سال پدرم در ايران فوت  كرد، درحاليكه به گفته مادرم تقريبا بجز خانه همه ثروت زندگي خود را به نقد مبدل كرده  و به اروپا فرستاده بود وخانه راهم به يك  بنيادخيريه بخشيده بود من همه خانواده را به پاريس آوردم، همزمان فهميدم  برادربزرگم درامريكا خودكشي كرده وبعد از مدتي نامه اي با چند چك دريافت كرديم كه به خط پدرم بود تقريبا براي هر كدام 2‌ ميليون فرانك داده بود،به بانك رفتيم و همه اندوخته اش را بيرون كشيديم همه گيج بوديم، تا من شاهرخ خان دوست قديمي پدرم را پيدا كردم، كه مدعي بود 6‌ ميليون فرانك سهم پدرم را درحسابي دارد كه به ما انتقال ميدهد بعد بدنبال دريافت نامه اي از پدر، شاهرخ خان بقيه اندوخته را بما تحويل داد، همان زمان ها من و ارژنگ از هم جدا شديم. برادر كوچكم عاشق دختري فرانسوي شد و از ما جدا شد، من آرايشگاهي دائر كردم يكرور آقايي به سراغم آمد و يك كيف در آرايشگاه جا گذاشت.
•••
تا بخود آمدم، آن ناشناس در ميان جمعيت گم شد، من هاج و واج بدرون سالن برگشتم، كيف را با احتياط گشودم، درون آن مدارك ونامه هايي بود كه همه به خط پدرم بود! اين رويداد تازه مرا كاملا گيج كرده بود. چون درحاليكه هر بار ظاهرا پدرم براي ما هديه مي‌فرستاد و زندگي ما را دچار دگرگوني مي‌كرد، در عوض، بدنبال آن چند حادثه منفي نيز رخ داد، خودكشي برادرم در امريكا، فرار برادر ديگرم از خانه، طلاق ارژنگ عاشق ترين شوهر دنيا از من، و اين همه و همه مراكه فرزند بزرگ خانواده بودم و مسئوليت هايي را بدوش داشتم، دچار سردرگمي كرده بود، با خود مي‌گفتم اين مدارك و نامه ها، با خود چه خواهند داشت؟ اميدوارم دوباره سبب يك از هم پاشيدگي تازه نشود.
مدارك را بدرون كيف برگرداندم و تصميم گرفتم درون خانه در برابر مادر ودو خواهرم بگشايم، بهرحال هرچه باشد، دستجمعي از آن با خبر خواهيم شد.
شب همه دور يك ميز جمع شديم، من مدارك و نامه ها را بيرون آوردم، درون آن سندهايي از يك شركت بزرگ در لندن، حساب هاي بانكي، مبالغ بالا، به نام من ومادر و دو خواهرم و برادر كوچكم بود من درآن لحظه تكان خوردم، چون اگر پدرم اين مدارك را قبل از مرگ خود تنظيم كرده بود، از كجا مي‌دانست كه برادر بزرگم خودكشي كرده است؟! از سويي درحساب بانكي به نام برادر كوچكم، مرا در شركت بعنوان وكيل  و نماينده سرپرست معرفي كرده بود!
همه بهم نگاه مي‌كرديم، همه حيران بوديم،آيا براستي پدر زنده بود؟! اگر چنين بود چرا چهره نشان نمي‌داد؟ ا زسويي مادرم با اطمينان مي‌گفت كه پدر را بخاك سپرده است! همه مان در شرايطي بوديم كه قدرت اعلام يك نظر قطعي را نداشتيم، معماي پدر بجاي  اينكه ما را خوشحال كند، كاملا سرگشته و بلاتكليف كرده بود. حالا تازه مي‌فهميدم كه  مادر راست مي‌گفت پدر همه ثروت  و مايملك  خود را به خارج انتقال داده بود.
من وكيل خانوادگي مان را صدا زدم،مدارك را به او دادم تا بررسي كند ودر ضمن واقعيت معماي پدر را برايش گفتم، او عقيده داشت پدرم مرد با هوش وسياستمداري بوده، اوآينده را، شرايط يك يك شما را پيش بيني كرده ودر اين ميان به يك دوست و آشناي كاملا  مورد اعتماد همه اسرار را گفته و همه مدارك را سپرده تا در زمان هاي مناسب بدست شما برسانند، پدر مي‌خواسته ابتدا شما خود را بسازيد با مشكلات و فراز و نشيب ها كنار بيائيد بعد پا جلو بگذارد. هرچه هست، پدرتان عاشق همه شما بوده، دلواپس آينده شما بوده گرچه بقول شما، ديكتاتورما~ب بوده ولي درنهايت يك پدر مسئول وعاشق خانواده بوده است.
وكيل مان براي نقل و انتقال اين احكام از من نامه هايي گرفت و خود ابتدا به لندن رفت و از آنجا  تلفن زده و گفت اين شركت معتبر تر از آن است  كه تصور ميكنيد، يكي از دوستان بسيار قديمي پدرتان آنرا اداره مي‌كند وسالهاست انتظار شما را مي‌كشد وكيل مان دربازگشت همه مدارك بانكي را بررسي كرد، بعد از نظر مالياتي پيگير بود، چون نمي‌خواستيم در دام اداره ماليات بيفتيم، از سويي مي‌ديديم كه پدر همه اين نقل و انتقالات را قبل از مرگ خود انجام داده تا ما از كلي ماليات رها باشيم.
هنوز براي ما مشخص نبود كه اين نامه ها، اين مدارك چرا با مسايل روز زندگي ما هماهنگي دارد؟ از جمله اينكه در مدارك تازه هيچ نام و نشاني از برادر بزرگم و شوهر سابق من ارژنگ نبود، درحاليكه در مدارك اوليه از ارژنگ نام برده شده بود!
من به اتفاق مادرم به لندن رفتيم، با امين دوست قديمي پدرم آشنا شديم، او درحاليكه درگذشت پدرم را پذيرفته بود ولي هنوز ترديدهايي داشت و مي‌گفت من اخيرا مداركي دريافت داشتم كه بامسائل روز بستگي داشت و خط ودستور پدرتان در آن ديده مي‌شد. هر بار كه اين حرفها زده مي‌شد،مادرم به گريه مي‌افتاد، حق هم داشت، چون از خود مي‌پرسيد اگر شوهرم زنده است چرا خودي نشان نمي‌دهد؟
من دراين ميان سالن بزرگ و استثنايي و پر هزينه آرايش و زيبايي و بوتيك راكه با هم به نوعي آميخته بود آماده كردم، و آنرا به دخترخاله هايم كه از ايران و سانفرانسيسكو آمده بودند سپردم، به آنها گفتم اين پاداش دوستي ها و دلسوزيهاي آنهاست، ولي خواستم كه صادقانه آنرا اداره كنند و وكيل مان را هم مسئول رسيدگي  به همه مسائل آن مكان بزرگ و مجهز نمودم،خود به اتفاق مادر و دو خواهرم به لندن آمديم.
امين ما را با اداره شركت آشنا كرد، براي من وخواهران وحتي مادرم مسئوليت هايي تعيين كرد و گفت او در طي سالها وظيفه دوستي خود را انجام داده و حالا نوبت خود ماست كه اين كمپاني را اداره كنيم.
من بعد از سه ماه، كه تقريبا با همه امور كمپاني آشنا شدم، براي يافتن برادر كوچكم به پاريس برگشتم و در ضمن بهانه اي براي رسيدگي به امور چند سالن بزرگ آرايش وبوتيك بود، اصولا من آن سالن را به طريقي آماده كرده بودم كه خانمها از در وارد مي‌شدند، همه آرايش صورت و سر و بدن وموها را انجام داده و سپس لباسهاي دلخواه خود را مي‌خريدند و آماده راهي جشن و مهماني وعروسي مي‌شدند.
متاسفانه درگيري ميان دخترخاله هايم مرا تا حدي نا اميد كرد چون مسئله اين كه چه كسي مسئوليت اصلي را بعهده دارد، آنها را بجان هم انداخته بود و من در پايان تصميم گرفتم هر كدام را ماهي يكبار بعنوان مسئول تعيين كنم و همين سبب حل مشكل و يك رقابت جانانه و مسئولانه شد من بعد از دو هفته برادرم سامان را پيدا كردم، او به اتفاق دوست دخترش در يك آپارتمان  رو به رودخانه سن زندگي مي‌كرد. هر دو يك كافي شاپ باز كرده بودند، بنظر مي‌آمد خيلي خوش هستند، در يك لحظه با خود گفتم اگر من زندگي ساده ايندو  را از هم بپاشم عشق شان راهم نابود مي‌كنم، شايد ثروت زياد آنها را دچار سردرگمي كند، واقعا احساس كردم دنياي قشنگي دارند به سامان گفتم اگر هرگونه نيازي داشتي مراخبر كن، گفت نياز به اتومبيل داريم، گفتم من ترتيبي ميدهم كه فردا دو اتومبيل تحويل بگيريد آنها چنان به شوق آمدند كه همديگر را بغل كردندوبوسيدند، همين  به من فهماند كه بايد آنها را در همان عالم رها كنم تا كمي عاقل تر و با تجربه تر شوند.
من كه به آپارتمان مان در پاريس رفته بودم تا سر و ساماني به آن بدهم، متوجه يك پيام تلفني شدم، يك خانم بودكه شماره تلفن گذاشته بود و ميخواست با من درباره موضوع مهمي حرف بزند، من بلافاصله به آن شماره زنگ زدم، خانمي جواب داد، گفتم من سپيده هستم، گفت مي‌خواهم درباره پدرتان با شما حرف بزنم گفتم چه حرفي؟ گفت پيام مهمي برايتان دارم! من همان روز قرار ديدار گذاشتم و جلوي در خانه كنار يك كافي شاپ، قرارمان بود، سر ساعت رفتم، خانمي پشت بمن روي نيمكت نشسته بود.