عشق بازيگري مراتاكجا برد

عشق بازيگري مراتاكجا برد

كرج كجا؟ رزاريتا كجا؟ من بچه كرج،امروز توي زندان نمناك و تاريك مكزيك بقولي آب خنك مي‌خورم! آنروز كه من در يك نمايشنامه كمدي درمدرسه مان دركرج بازي كردم وصداي هوراي حاضرين در سالن مرا به شوق آورد، بايد يك كسي در گوشم مي‌گفت پسر! برو بدنبال تحصيل، برو بدنبال سرنوشت سالم  ودرست وآينده اي روشن، نه بدنبال صحنه هنر، كه نه در ايران برايم شانس آورد و نه در خارج.
من از همان كودكي و نوجواني عاشق بازيگري بودم، البته  چهره خوبي هم داشتم، در دوره دبيرستان مرتب درنمايشنامه ها بازي مي‌كردم و مرتب تشويق مي‌شدم، ولي پدرم زياد موافق نبود و مي‌گفت هنر عاقبتي ندارد، مگر نمي‌بيني هنرمندان قديمي در تنهايي وبيكسي و بي پولي ازدنيا ميروند؟
من به اين حرفها ونصيحت ها توجه نداشتم، همه هوش وحواسم متوجه بازيگري بود، ولي براي رضايت پدرم، با بهترين نمرات از دبيرستان فارغ التحصيل شدم، بعد هم با همه تلاشم دركنكور قبول نشدم، ولي با پارتي بازيهاي پدر ودوستانش ، در وزارت دارايي استخدام شدم و حقوق خوبي هم مي‌گرفتم، ولي همچنان بدنبال بازيگري بودم.يادم هست  سال 1355‌ به سراغ ساموئل خاچيكيان رفتم، اوبامهرباني  با من روبرو شد، از من تست گرفت و گفت استعداد داري، ولي بايد ازنقش هاي كوچك شروع كني، من هم با نقش هاي دست دهم شروع كردم، در 3‌ فيلم خاچيكيان بازي داشتم، بعد با رضا صفايي آشنا شدم، اومرا در دو فيلم خود نقش داد، ولي هيچكدام مرا راضي نمي‌كرد. تصميم داشتم به خارج بيايم، ولي مي‌ترسيدم همه موقعيت شغلي خودم را درايران از دست بدهم، با اينحال با يك تور به اروپا آمدم، يك ماه درلندن و پاريس ورم بودم، با ايرانيان مقيم اين شهرها حرف زدم همه نااميدم كردند،مي‌گفتند  به خارجي ها امكان نمي‌دهند، من مي‌گفتم پس چرا به عمرشريف امكان دادند، مي‌گفتند آن يك استثناء بود.
بعد از بازگشت با خودم گفتم پس انداز كافي تهيه ميكنم، بعد يك سال مرخصي بدون حقوق مي‌گيرم و به بهانه  فراگيري زبان به امريكا ميروم و شانس خود را مي‌آزمايم.Zendan
همين كار را هم كردم، البته  وزارت دارايي قول درستي در مورد پذيرش دوباره من نداد، چون مي‌گفتند  قانون مرتب عوض ميشود، مديران  هر كدام حكم جديدي مي‌دهند ولي  چون قصد تحصيل داري، شايد امكان بازگشت وجود داشته باشد من با پس اندازم كه آنروزها حدود 30‌ هزار دلار بود ويزاي امريكا  گرفتم وبه لوس آنجلس آمدم.
آنروزها هنوز ايرانيان را ثروتمند و پرقدرت مي‌شناختند در ضمن نام پرشيا، نام خوب و درخشاني بود، من بعنوان علي پرشيا در هاليوود نقش هاي كوچكي گرفتم، كه برايم بسيار اميدبخش بود، همزمان با يك دختر مكزيكي بنام  الكساندرا آشنا شدم كه سابقه طولاني در بازي در سريالها و فيلم ها داشت، او بمن  مي‌گفت چهره تو بدرد فيلم هاي تاريخي ميخورد، بهتر است بروي در مكزيك فيلم بازي كني، من مي‌گفتم زبان نميدانم، مي‌گفت زود ياد مي‌گيري،بعد هم  چون روابط مان جدي و احساسي شده بود، بامن به مكزيك آمد، در آنجا يكي دو نقش كوچك گرفتم كه مورد توجه قرار گرفت، خود الكساندرا هم در همان فيلم بازي دادند، ولي فيلم بدنبال درگيري تهيه كننده ها نيمه تمام ماند،  من ناچار به لوس آنجلس برگشتم و بدنبال اقامت رفتم باكمك يك وكيل و يك صاحب رستوران گرين كارت گرفتم كه بدليل پيش آمدن انقلاب خودبخود در فكر بازگشت به ايران هم نبودم.
بازي در نقش هاي بي اهميت مرا نا اميد كرد، تصميم گرفتم بدنبال شغلي بروم، چون سابقه مكانيكي داشتم، در يك تعميرگاه درگلندل مشغول  كار شدم، صاحب آن يك ايراني بسيار فهميده بنام وازگن بود، خيلي بمن محبت كرد، خيلي كا ربمن آموخت، بطوري كه من به يك تعميركار خوب و صافكار و رنگ كار ماهر تبديل شدم. وازگن بمن ماهي 3‌ هزار دلار حقوق و درصدي هم بابت كارهاي  بزرگ مي‌داد، در همسايگي خودش برايم آپارتماني اجاره كردو همسرش آنوش هم برايم غذا مي‌پخت، اين كار رفاقت و مهرباني بمن انرژي داده بود بكلي  حال و هواي  بازيگري از سرم رفته بود، در انديشه تشكيل زندگي بودم، در ضمن هفته سه روز بعد از ظهر به كلاس زبان و كامپيوتر ميرفتم، اين زندگي آرام تا 7‌ سال ادامه يافت، من امكان خريد آپارتمان كوچكي در همان حوالي  را پيداكردم، همزمان  با دختري ارمني ايراني بنام سرينا  آشنا شدم كه به بهانه ديدار من، هفته چهار روز اتومبيل اش خراب مي‌شد، وازگن توي گوشم  خواند كه سرينا دختر خوبي است، پدرش مخالف ازدواج او با غير ارمني است ولي مادرش رضايت دارد، تو دل مادرش را بدست بياور، پدرش ناچار تسليم ميشود. من هم يكروز كه مادر سرينا براي صافكاري اتومبيل اش آمده بود كلي با او  با احترام حرف زدم، بخاطر تربيت چنان دختري به او تبريك گفتم، روزي هم كه اتومبيل  راتحويل دادم، كلي تخفيف از وازگن گرفته و كلي چراغ ووسائل درون اتومبيل رابه خرج خودم عوض كردم، كه سبب شد مادر سرينا خود را مديون احساس كند. سه روز بعد كه با سرينا به يك كافي شاپ رفته بودم، گفت اگر الان براي خواستگاري بيايي، پدر ومادرم رضايت ميدهند، من هم همه برنامه ها را ريختم،ولي درست همان روز، من سينه به سينه الكساندرا برخوردم، بنظر خوشگلتر ولاغرتر مي‌آمد، مرا بغل كردوبوسيد و گفت 8‌ ماه است بدنبال تو مي‌گردم، يك دوست  قديمي ات بمن آدرس داد، آمده ام تو را به مكزيك ببرم، يك نقش اول برايت دارم، گفتم ولي من ديگر از آن نقشهاي الكي خسته شده ام، گفت با من بيا سناريو  را بخوان، بعد تصميم بگير.
من بدون اينكه با وازگن حرف بزنم و يا سرينا را درجريان بگذارم راه افتادم و به مكزيك رفتم، دو روز بعد قصه سريال را خواندم واقعا نقش مهمي  بود، الكساندرا  گفت من تصاوير و تكه هايي از فيلم هايت را به تهيه كننده و كارگردان سريال نشان دادم، آنها تو را پسنديدند، من هم نقش همسرت را دارم، البته  نقش من بيش از نيم ساعت نيست.
آخر هفته با الكساندرا و يك ايجنت به آن استوديو رفتيم، ساختمان زياد  شيكي نبود، ‌ولي پر از دختر و زن بود  از من دو ساعت تست گرفتند، لباس هاي مختلف به تنم كردند، عاقبت مرا پسنديدند، الكساندرا گفت بايد مبلغي به آن ايجنت بپردازي،وگرنه براحتي اين نقش را به ديگري مي‌دهد، پرسيدم  چقدر؟ گفت حدود  25‌ هزار دلار، گفتم چرا؟ گفت براي اينكه با تو قرارداد حداقل 2500‌ دلاري مي‌بندند. 24‌ ساعت فكر كردم تا تصميم گرفتم اين كار را بكنم، درحسابم 30‌ هزار دلار داشتم، 25‌ هزاردلارش را با يك چك به آن ايجنت دادم و فردا يك قرارداد.... جلويم گذاشتندكه 50‌ صفحه بود، من كه توانايي خواندن آنرا نداشتم، الكساندرا و آن آقاي ايجنت خواندند و گفتند همه چيز درست است، امضا كن تا بتواني كل دستمزدت را بگيري. من هم امضا كردم.
فردا صبح كه در هتل چشم بازكردم، خبري از الكساندرا و ايجنت  نبود، قضيه را دنبال كردم فهميدم هر دو اخيرا دست به اينگونه كلاهبرداريها ميزنند و جيب ساده دل هايي چون مرا خالي مي‌كنند. خيلي عصباني شدم، از جا پريدم، لباس پوشيدم، با توجه به آدرسي كه از سالها قبل از خانه مادر الكساندرا داشتم، با تاكسي روانه شدم زماني رسيدم كه الكساندرا داشت سوار اتومبيل خود مي‌شد، وقتي مرا ديد دستپاچه شد، گفت من پولت را پس مي‌آورم. فرياد زدم ديگر هيچ چيز را باور نمي‌كنم، در همان  حال با مشت به صورت الكساندرا كوبيدم، عقب عقب رفته و پشت سرش به به لبه تيز نرده هاي كنار خانه خورد و روي زمين افتاد، در يك لحظه همه جا پر از خون شد و دو ساعت بعد مرا به اتهام قتل روانه زندان كردند، در زندان با وازگن تماس گرفتم طفلك همه كار راكرد وكيل گرفت، ولي از جرم من كم نشد، من تا دو سال ديگر آزاد ميشوم، وازگن آپارتمان مرا هنوز حفظ كرده و مي‌گويد شغل ات سرجاش هست. ولي سرينا را از دست دادم، او شوهر كرده و دو بچه دارد و من بجرات يكي از مهربان ترين دختران دنيا را از دست دادم.