شب فراموش نشدني بزرگداشت عباس پهلوان

Farrahi1.1

 

شب فراموش نشدني بزرگداشت عباس پهلوان

 Farrahi1.2

يكشنبه شب مجلس بزرگداشت عباس پهلوان به مناسبت يك سالگي مجله ي فردوسي امروز، در Dream Palace‌ در گلندل برگزار شد. مجلس پرشكوهي بود، برنامه ها آگاهانه تنظيم شده بود و متنوع. هم پيامهايي از اهل قلم به صورت فيلم ارائه شد كه از شخصيت و كارنامه ي درخشان فعاليت هاي مطبوعاتي پهلوان سخن رانده بودند كه از آن جمله بود پيامهاي لعبتFarrahi1.3 والا، هادي خرسندي، توفيق ممتاز، اسماعيل خويي و عليرضا نوري زاده و همچنين پيام مكتوب، كاوه ي گوهرين (از ايران) و هم در سالن عليرضا ميبدي سخن گفت و همچنين دكتر صدرالدين الهي و خانم عترت الهي، هما ميرافشار، شهرام همايون و فرهنگ فرهي.
گرداننده ي برنامه اردوان مفيد بودكه با شور و هيجان سخن مي‌گفت. يكي از برجسته ترين ويژگي هاي اين گردهمايي ديدار دوستان قديم هم بود ديداري كه به علت اشتغال ها و كارهاي روزمره كمتر ميسر واقع ميشود آنچه ذوق و شوق بسيار در دوستاني به وجود آورد حضور سيروس شرفشاهي مدير صبح ايران بودكه به علت سوءتفاهمي با عباس پهلوان ماهها بود كه يكديگر را نمي‌ديدند... و درود بر پهلوان  و عسل كه براي اوكارت دعوت فرستادند و درود گرم بر سيروس شرفشاهي كه دعوت را پذيرفته بود. من شوق و وجد وشادي را در چشمهاي بسياري از دوستان ديدم وقتي آندو هم را مي‌بوسيدند. و كم نبودند آنها كه حضورشان وديدارشان كه مدتي قطع شده بود فضاي مجلس را گرمي بخشيده بود و خوشا!
خبر زمين خوردگي اسماعيل خويي در لندن و صدمه وآسيب مهلكي كه خورده بعد از پخش فيلم پيامش زبان به زبان در مجلس گشت و تاثر و تاسف  فوق العاده به وجود آورد و راستي هم سخن دل انگيز او وشعر زيبايي كه براي پهلوان سروده بود همه را به هيجان آورد، سروده ي نخستين او اين بود:Farrahi1.4
پنجاه و پنج سال نوشتي وخامه ات
از نو به جا نهاده بسي يادگار تو
اي پهلوان پير كه درعرصه ي قلم
هر سال بيش گشت توان ات زبار تو
پيوسته پيش تاختي به ره آرمان خويش
با توسن قلم كه بود راهوار تو
بادا اميد نيك ترين همنشين تو را
بادا خرد خجسته ترين يادگار تو
هم بار خشم، خشم فزاينده باورت
هم ياد مهر، مهر به آينده يار تو
اي پيشتاز جان به كف ! اي بهر مردمان
آزادي و برابري و حق شعار تو
نابودي ولايت شهشيخ را خبر
بپراكناد خامه ي واقع نگار تو!
و پيام منظوم هادي خرسندي كه بر پيشاني سروده اش آمده بود:
>براي پنجاه و پنج سال قلمزني پهلوان عباس پهلوان و به ياد شب هايي كه عرق كشمش 55‌ به سلامتي همدگر بالا مي‌رفتيم< هادي به راستي ايرج ميرزاي زنده ونامدار عصر ماست. طنزهاي  او روان، ساده و پرمعناست و درودگرم بر او باد!Farrahi1.5
سلامم به آن مرد صاحب قلم
وايضا به خواننده ي محترم
درودم بر آن خوش سخن پهلوان
يل خامه در دست مازندران
بسي رنج بردي در آن جفت پنج
بنازم نه تو رفتي از رو نه رنج
خوشا بي رئيس وخوشا بي مدير
بماني نويسنده و سردبير
كه ديگر در اين سن كه ما را رسيد
نشايدكه بار تحمل كشيد
...........
نگويم كه قدر جواني خويش
ندانسته بوديم ايام پيش
همانا كه كلي در آن روزگار
ندانسته، دانسته كرديم كار
اين بخشي از سروده ي او بود كه با اين بيت پايان يافته است:
به خوانندگانت سلام مرا
رسان تا رسد نامه ي ديگرا
و الهه بقراط روزنامه نگار شايسته ي احترام پيامي فرستاده بود كه همان عنوان آن كلي پر معنا و برانگيزاننده است.Farrahi1.6
>پهلوان ها فردوسي فردا را در ايران منتشر خواهند كرد<
نائيني از سوئيس پيام فرستاده بود وهوشنگ معين زاده از پاريس. ناگفته نماندكه كاوه ي گوهرين پژوهشگر، نويسنده، منتقد و شاعر از تهران پيامي  فرستاده بود كه داريوش باقري عضو شاخص و زبده ي كانال يك آنرا قرائت كرد كه از عباس به عنوان >قصه نويس نام آشنا< يادكرده بود بانگاهي ژرف و نثري جذاب (كه البته طولاني بود كه بايدآنرا خواند كه در ويژه نامه ي بزرگداشت عباس هم خوانديم)، و اما دكتر الهي خاطره هايي از عباس گفت كه تازگي داشت و شايد بخت ياري ام دهد و  بتوانم چاپش كنم<
هما ميرافشار سخن گفت شاعر و ترانه سراي پرآوازه ومثل هميشه سخن از دل ميگفت ولاجرم بر دل مي‌نشست چقدراين بانوي بزرگ و مقاوم احترام برانگيز و دوست داشتني است.
ميبدي هم خاطره اي از عباس گفت واين كه براي نخستين بار عكس شاعر معروفي راچهار رنگ روي جلد فردوسي چاپ كرد با اين عبارت كه....
جاودانه شاعر روزگارمان، پاتوق بچه ها شب ها در كافه نادري بود نشسته بوديم كه جاودانه شاعر از راه رسيد با يك كيف سامسونت در دست نشستيم و گپ وگفت مان ادامه يافت... عباس از شاعر پرسيد فردوسي  امروز را ديدي؟ شاعر گفت نه... عباس گفت ببين  ...موقع خداحافظي رسيده بود بلند شديم كه برويم شاعر كيفش را برداشت كه در كيف باز شدوبيست سي تا  مجله فردوسي همانروز از كيف جاودانه شاعر روزگار بيرون ريخت (سالن از خنده منفجر شد.)
شهرام همايون تمركز سخن را روي همسر نازنين عباس گذاشت و او را نمادي از زنان مقاوم و فرهيخته ايران دانست و اين كه در تمامي  دوران زندگي مشترك عباس چه زجرها كشيده، چه مقاومت ها كرده، تحمل و صبوري او مثل زدني است به او درود مي‌فرستم...< و ناهيد خانم را روي صحنه دعوت كرد و ستايش خود را از او ادامه داد و چه صحنه ي دل انگيزي بود.
وقتي به سالن نگاه مي‌كردم و اين چهره هاي  شاخص و تابناك شهر را مي‌ديدم وشكوه و جلال مجلس را... فكر مي‌كردم به راستي چقدر ما به اين مجالس گرم وصميمي نياز داريم، چقدر به اين صفا و مهر ويكرنگي محتاجيم و بعد مي‌انديشيدم  به راستي چه كس يا كساني هزينه ي اين مجلس را تامين كرده است؟ و در دل آنها را ستايش ميكردم، بي نيازي شان را تحسين مي‌كردم وتلاش خستگي ناپذيرشان را مي‌ستودم...
من هم سخن كوتاهي گفتم و يادآور شدم كه مجله فردوسي سردبيرهاي بلند پايه اي داشت اما درخشان ترين دوره را فردوسي به هنگام سردبيري عباس پهلوان داشت چرا؟ از اينرو كه راهگشا بود  اسماعيل نوري علاء جامعه شناس، شاعر و منتقد را آورده بود كه كارگاه شعر بر پا كرده بودكه شاعران جوان را هدايت ميكرد شعراني كه بسياري از آنها شاعران پرآوازه ي سالهاي بعد شدند... اولين پاورقي هاي نادرمطبوعات آنروز را ايرج پزشكزاد مي‌نوشت  >دائي جان ناپلئون< كه آوازه  و شهرت آن با سريالي كه تقوايي هم ساخت و كتاب آن كه به چاپ هاي متعدد رسيد. انتقاد فيلم را فيلمساز و منتقد برجسته ي سينما دكتر هوشنگ كاووسي مي‌نوشت ... و... و... و ... واينها همه نسل جوان را خاصه جذب كرده بود.
به عباس پهلوان گرامي كه >فردوسي امروز< را با همكاري عسل عزيز تدارك ديده است تبريك مي‌گوئيم و موفقيت هاي بيشتري براي آنها آرزو داريم...
اما ناگفته نگذاريم كه كار اردوان مفيد تحسين برانگيز بود جز اين كه حق نبود افرادي را كه خود ميخواست براي حضور در صحنه به هنگام  بريدن كيك دعوت ميكرد و چون متر ومعياري براي آنها كه صدا ميكرد نداشت درنتيجه كم نبودند آنها كه صدايشان نكرده بودند و آزرده شدند كه حق داشتند و يكي دو تا هم نبودند... وحيف.
ليلا فروهر آمده بود بي ريا و مشتاق باچشم آذر ودوستداران خود را با ترانه هايش هيجان زده كرد و درودي دارم براي بيات خواننده ي جوان كه دو سه ترانه از ترانه هاي فاخر زنده ياد محمد نوري را خواند كه به دلها نشست هم ترانه هاي برگزيده ي او را از ترانه سراها و آهنگسازان پر توان انتخاب كرده بود و هم چنان شبيه نوري مي‌خواند كه حيرت همگاني را برانگيخته بود، درود گرم بر او باد!
آرزو داريم اين مجالس دست كم هر فصل يكبار برگزار شود!