زهره رمزي ستاره هنرمند تاتر، تلويزيون وسينما

زهره رمزي  
 ستاره هنرمند تاتر، تلويزيون وسينما

‌استوار و مقاوم در برابر بيماري سرطان ايستاد و پيروز از اين مبارزه بيرون آمد

hafthonar1.1

درجامعه ايراني در خارج، زنان هميشه نقش كارساز و كليدي دارند، زنان باحمايت از خانواده، ايستادگي در برابر مشكلات، گاه از مردها جلو افتاده اند، زنان در جنگ بيماري ها، شكست ها،ناكامي ها از خود قدرت فوق العاده اي نشان داده اندو نمونه اش را اينروزها درجامعه هنري مي‌بينيم.
>زهره رمزي< را كه استوار وشكست ناپذير، در برابر بيماري سرطان ايستاده، ستاره هنرمندي است كه سالهاست در فيلم ها و سريال ها و تاترهاي امريكايي نقش هاي حساسي داشته، در حاليكه در تلويزيونها  و تاترها و فيلمهاي ايراني نيز توانايي خود رانشان داده است.hafthonar1.2
عجيب اينكه در طي 8‌ سال كه زهره خيلي پنهاني و دور از چشم فاميل و دوست با سرطان سينه جنگيد، همچنان در زمينه ريل استيت فعال بود، از سحرگاه تا غروب مي‌دويد و همين نيز باعث شده بود، هيچكس در باورش نگنجد كه او حتي يك سرماخوردگي ساده دارد!
زهره مي‌گويد من هميشه اراده قوي و عشق به زندگي داشته ام، من از صبح كه بيدار مي‌شوم، چه آنروزها كه نوجوان بودم و يا خيلي جوان وچه امروز كه كوله باري از تجربه با خود دارم و هنوز خود را پرانرژي و جوان مي‌دانم، آن روي سكه زندگي ، يعني زيبايي و خوشبختي و بهره از همه خوبي ها و امتيازات زندگي را مي‌بينم، من هميشه بدي ها وزشتي ها، شكست ها را كوچك مي‌شمارم ، چون من از نوجواني در صحنه تحصيل و كار بوده ام.
وقتي 8‌ سال پيش به من خبر دادند دچار سرطان سينه شده ام، دچار ضعف و ترس نشدم، مثل خيليها از خودم نپرسيدم چرا من؟ بلكه كوشيدم با آن  بجنگم، اين جنگ 8‌ سال ادامه داشت، تا  اپريل گذشته، ناگهان بيماري را در تنگاتنگ خود ديدم، حالا ديگر با من نفس مي‌كشيد، با من قدم ميزد، توي چشم من نگاه مي‌كردو مي‌گفت اين بار هم مي‌خواهي بر من پيروز شوي؟ من برسرش فرياد ميزدم كه بله، باز هم پيروز مي‌شوم، بنا به توصيه وهشدار متخصصين تن به عمل جراحي دادم چون بدنم  جراحي ها و درمان ها را نمي‌پذيرفت، دچار عفونت شديد در ناحيه عمل شدم،ولي از پاي نايستادم، حتي  پزشكان را دچار حيرت  كردم، دوستانم گيج  شده بودند خانواده ام درمانده بودند كه براستي چه مي‌كنم؟ آيا همه چيز روبراه است؟ يامن ادا در مي‌آورم، تظاهر مي‌كنم؟ در مرحله اول كوشيدم از دوستان ضعيف، از آنها كه براحتي روحيه آدم را خراب مي‌كنند پرهيز كنم. گرچه بيشتر دوستان من مثبت انديش بودند، من  خيلي زود فهميدم كه مسئله سبزي خواري من، ميوه خواري من، پرهيز از انواع گوشت، پرهيز از هر نوع چربي حيواني، انتخاب تغذيه درست، ورزش مرتب بمن كمك مي‌كند برپاي بايستم، من 3‌ بار روانه بيمارستان شدم، ديدم كه اطرافيان رنگ بر چهره ندارند، ولي من سرحال و پر انرژي بيمارستان را ترك گفتم، همان روزها هم بدنبال كارم بودم، شايد آنروزها اگر به كار مورد علاقه ام بازيگري مشغول مي‌شدم، زودتر خوب مي‌شدم، ولي همان كار ريل استيت كه هميشه با مردم رابطه دارد مرا ياري داد.hafthonar1.3
بعد از يك دوره سخت عمل نقاهت، من چند بار در نمايش تازه مسافران با مسعود اسداللهي روي صحنه آمدم، بعد اسداللهي بيشتر نقش مرا فيلمبرداري كرد و به نوعي در نمايش جاي داد و به راه خود ادامه داد،  من هم اينروزها  مي‌كوشم تا دوباره به صحنه تاتر برگردم، دلم براي  بازي مرتب در نقش هاي متفاوت  و حتي پرتحرك، بااحساس و يا كمدي تنگ شده است.
من با بازيگري بزرگ شده ام، از 5‌ سالگي و سال اول دبستان با بازيها و خواندن ها و رقصيدن ها، معلمين مدرسه مان را در شيراز كلافه كرده بودم، خودم مي‌دانستم كه هنر بازيگري در همه روح و تن من جاري است، حتي زماني كه با خانواده به مهماني  ميرفتم، در بازگشت به خانه، نقش همه مهمانان را بازي ميكردم و پدر ومادر و مادر بزرگم را از خنده روده بر مي‌كردم.  اينگونه عشق بازيگري در همه وجود من ريشه دواند.
بعدها من در تاترهاي مدرسه بعنوان بهترين بازيگر معرفي مي‌شدم، هميشه در مقام اول مي‌نشستم . آنروزها گوهر خيرانديش وشوهرش جمشيد اسماعيل خاني در تاتر شيراز فعال بودند، اسماعيل خاني اولين كسي بود كه مرا دعوت به بازي رسمي كرد. بعد كه براي تحصيل به لندن رفتم، در تاترهاي كالج  روي صحنه ميرفتم، ضمن اينكه در رشته كامپيوتر و مادلينگ و ميكاپ كلاس‌هايي را گذراندم، به ايران برگشتم، ازدواج كردم وسپس باز به لندن آمده و بعد راهي امريكا شدم،  سال 1979‌ به اتفاق شوهر و پسرم به سانفرانسيسكو رفتيم، من در سن حوزه به كالج مادلينگ رفتم، كوچ ما  ادامه داشت، به نيويورك وكلاسهاي رقص انجاميد تا سرانجام به لس آنجلس آمديم ومدرسه بازيگري رفتم.
عشق  بازيگري مرا به تحصيل وكنكاش در اين زمينه وا داشته بود، همزمان از شوهرم جدا شدم، خود بخود مسئوليت سرپرستي بچه ها به گردن من افتادولي عشق بازيگري در وجودم شعله ور بود.
در كار تلويزيون همكاري با پرويز صياد و مري آپيك، در يك سري برنامه ها و سريال‌ها وحتي گويندگي برنامه ها، برايم با تجربه هاي خوبي همراه بود، در سريال هاي صمد هم بازي كردم، اين بازيها گاه همه نگاهم را به سوي ايران مي‌برد دلم براي كودكي ها و نوجواني هايم تنگ مي‌شد.
بازي در فيلم In to the Night‌ با ميشل فايفر و ايرنه پاپاس درهاي تازه اي روي من گشود، بازي در سريال
 Young and restless‌‌ شانس ديگري بود. در ضمن در صحنه تاتر و فيلم هاي ايراني نيز فعال بودم، در تاتر ‌هائي چون >ليليت< با رضا ژيان و كارگرداني زويا زاكاريان .
مرگ يزدگرد با هلن افشان و محمود هاشمي، در روياي امريكايي با مسعود اسداللهي، ويدا قهرماني و عبدالعلي همايون، در نمايش نقطه بيدار به كارگرداني پرويز ناظريان، بعد در سريال موفق >پيوند< كه طرفداران زيادي داشت، در يك برنامه موفق با شهيار قنبري، در همان حال در فيلم سرحد به كارگرداني پرويز صياد با چارلز برانسون در Murphi Law‌ ظاهر شدم، كه هر كدام برايم قدم بزرگي بود.
در ‌نيمه دوم سالهاي 1990‌ بار ديگر ازدواج كردم، شوهرم مخالف بازيگري ام بود، به اتفاق به لاس وگاس آمديم، من دوباره به كلاس رفتم، اين بار كلاس ريل استيت بود. فعاليت در اين رشته بدليل ارتباط با مردم برايم دلنشين بود.
بعد از 7‌ سال، كارمان به جدايي كشيد.من دوباره زندگي را از صفر شروع كردم. با خود گفتم بايد روي پاي خود بايستم، كه براستي ايستادم، گرچه فشارهايي روي من بود،‌ولي من عادت به گذر از فراز و نشيب ها داشتم من عادت به افتادن و دوباره برپاي ايستادن داشتم.
در آغاز امسال بيماري به سراغم آمد، ولي من محكم جلويش ايستادم، برسرش فريادزدم، كه من در طي سالها تنم زير شلاق بسياري از آتش ها، طوفان ها، درون تونل هاي گداخته سوخته ولي تاب آورده است.
فرياد من، فرياد بسياري از زنان ايراني در خارج است كه كوشيده اند نام زن ايراني را سرافرازانه نگهدارند اينك با همه نيرو، با همه سابقه طولاني تحصيل و تجربه در كار تاتر وسينما، آماده آغازي تازه هستم. وجودم پر از عشق به هنر بازيگري است، تشنه صحنه هستم و ميخواهم آنرا جدي تر بگيرم، گرچه هنوز سرگرم كار ريل استيت هستم،ولي آنرا حاشيه اي مي‌بينم.