سفري كوتاه به زندگي هنري دو چهره سينما، تئاتر و موسيقي ايران

Mix1315-17

 

ليلا فروهر: وقتي در فرودگاه آلمان پليس و نگهبانان به استقبال ما آمدند بيهوش شدم
شهره آغداشلو: در هواي گرگ و ميش و خلوت خيابانهاي تهران سرزمينم را ترك كردم

Mix1315-18Mix1315-19

ليلا: زمستان 58‌در تهران.
بازگشت به ايران باعث شد تا ممنوع الخروج بشوم. تصميم گرفتم تا بجاي خانه نشستن و غصه خوردن، كارهاي تازه بياموزم، كلاس خياطي رفتم و لباسهاي زيبايي براي دوستانم دوختم. ديپلم آرايشگري گرفتم و يك سالن آرايش در خيابان ميرداماد باز كردم، چاره اي نبود، بايد كار ميكردم.
متاسفانه كميته اجازه كار در محل عمومي‌را به من نميداد و من ناچار به تعطيل سالن آرايش شدم، اما بارها وبارها به زندان اوين رفتم و سئوال هاي تكراري >چرا خواننده شديچه كساني رفت و آمد داري< را جواب دادم.
يكي از بازجوها با زنبيل و دمپايي مي‌آمد به بازجويي. خلاصه آنقدر اذيت شدم كه تصميم به خروج از ايران گرفتم.
اواخر هفته با هنرمنداني كه در ايران مانده بودند دور هم جمع مي‌شديم و با ترس و لرز ترانه هايمان را براي همديگر مي‌خوانديم. فراگيري موسيقي از استادم آقاي تاج بخش زيباترين خاطره من از هشت سال زندگي در ايران بعد از انقلاب است.
خانه ام را فروختم.وسايل خانه ام را دوستم فروخت تا نفهمند كه خيال ترك مملكت را دارم.Mix1315-20
ديگر اجازه نداشتم در محافل عمومي‌بخوانم،  اما خواندن در مجلس عروسي دايي ام باعث شد تا يك بار ديگر به زندان اوين بروم و حاجي زنبيلي را ببينم، اين بار توي چشمهايم نگاه كرد و درحاليكه اسلحه كمري اش را روي ميز ميگذاشت، گفت:  اگر بفهمم كه خيال فرار داري با همين اسلحه ميزنم توي مغزت.
•••
شهره: ساعت 6‌ صبح بيست و هشتم ژانويه 1979‌ منزل را در تهران ترك كردم. هوا گرگ و ميش بود و خيابانها خلوت. درب مغازه ها بسته بود، يا يك تخته چوبي وتخته آهني روي درب كشيده بودند و رويش نوشته بودند، مغازه تا اطلاع ثانوي بسته ميباشد. تنهامغازه اي كه باز بود. نانوايي محل بود كه مثل هميشه يك صف دراز جلويش بود.
وقتي به اين محل نقل مكان كردم،  دربدر بدنبال يك كارگر روزانه ميگشتم و بالاخره خانمي ‌را در همان محل خودمان پيدا كردم كه به دليل فاصله نزديك مي‌توانست صبح زود بيايد و عصر پيش از اينكه پسرش از مدرسه تعطيل شود به منزل بر گردد.
اسم اش زري بود و من زري خانوم صدايش ميكردم،  خوش رو، و بلند و چهارشانه بود وكمي هم اضافه وزن داشت اما زبر و زرنگ و فعال بود. لباسهايش پوشيده و گلدار و رنگارنگ بود و چادرش هم.
وقتي زري به خانه ما آمد ميدانستم كه ديگر غمي براي چرخاندن خانه نخواهم داشت زري در همه كارهاي خانه سررشته داشت و دست پختش حرف نداشت، هر وقت سفري به اروپا ميرفتم برايش پارچه هاي رنگارنگ مي‌آوردم تا آنها را كه هر طور كه دوست داشت ببرد و بدوزد و بر تن كند.
زري خانوم يك پسر كوچك داشت كه بي اندازه دوستش داشتم مثل برق و باد قد مي‌كشيد درظرف سه چهار سالي كه زري با ما  بود، براي خودش مرد جواني شده بود.
وقتي شلوغي ها شروع شد و مردم به خيابان ها ريختند وصداي الله اكبر در تاريكي شب طنين انداخت، پسر زري خانوم يكشبه عضو گروه ميليشيا يا سرباز وطن شد. زري خانوم كه از اين همه تغيير به گريه افتاده بود ميگفت ميترسم  يك بـلايـي سـر خودش بياره، حالا ديگه اسلحه باخودش حمل ميكنه.اين هنوز هجده سال اش هم نشده.
•••
ليلا: من هم زندگي هميشه با دغدغه و دلهره و توام با ترس را در ايران پشت سر گذاشتم با هزينه 650‌ هزار تومان كه به كساني كه كمك ام كردند پرداختم تا از مرز خارج شوم و با ماشين دولتي به اروميه رفتم. اما متاسفانه راننده مرا شناخته بود، بايد با اسب ميرفتم به يك ده نزديك و منتظر مي‌ماندم.
نيمه شب از خواب پريدم ديدم رئيس گروه با اسلحه بالاي سرم نشسته،  گفتم شما نمي‌خوابيد،  گفت >نه تا وقتي كه شما را به آنطرف مرز برسانم<
سحر رسيديم به كردستان،  اما وقت استراحت و ديدار از طبيعت زيباي كردستان نبود. شانس آورده بودم،  گروهي از محلي هاي كردستان براي شركت در يك عروسي در شهر وان در تركيه آماده ميشدند.
دركنار ميهمانان و در لباس زيباي كردي،  درچندين اتوبوس به تركيه رفتيم و با ساز و دهل از مرز ايران گذشتيم.
اسـتقبال كردهاي تركيه و احترامي‌كه به كارم ميگذاشتند مرا دگرگون كرد. 3‌ ماه در تركيه بودم. در انتظار پاسپورت . پاسپورتي با عكس من و نام ديگري.
در تركيه جرات خروج از خانه را نداشتم،  زندگي ناامن و پر از توهم و ترس در ايران مرا سخت ترسانده بود، حتي جرات تماس با خانواده ام را نداشتم،  بالاخره دل را به دريا زدم و به مادرم  تلفن كردم.
با يك گروه زن و بچه و خانواده و دكتر و مهندس و با پاسپورت هاي جعلي به آلمان رفتم.
وقتي مامور مرزي در تركيه پاسپورتم را زير و رو ميكرد تمام خونم دويده بود توي مغز و صورتم.من هنوز نمي‌دانم چطور شد دستگير نشدم،  چون صورتم آينه قلبم بود.
همه افراد گروه پاسپورت هايمان را پاره كرديم و در درون دستشويي هواپيما ريختيم تا به محض ورود به آلمان تقاضاي پناهندگي سياسي كنيم.
وقتي پياده شديم، هفت هشت پليس آلمان با سـگهاي German Sheppered‌ آمدند به استقبالمان، از ترس بيهوش شدم، نميدانستم بكنم.
يك خانم دكتر ايراني را خبر كردند،  آنچه كه اين خانم به من گفت باعث شد تا نفسي به راحتي بكشم. ايشان گفتند:  خيالت راحت باشه،  اين ها نمي‌توانند به هيچوجه كسي را بيرون كنند.
 ما را به اتاقي مثل زندان بردند و بعد تحقيقات شروع شد، خوشبختانه چند پليس پاكستاني تبار مرا شناختند و كمكم كردند تا با همه كساني كه خبر آمدنم به آلمان را شنيده بودند و قصد تماس با من را داشتند، تماس بگيرم.
مسئولين بازجويي ميگفتند، اين رئيس جمهور افريقا كه پناهنده شده انقدر تلفن و ملاقات نداره كه اين خواننده ايراني.
پاكستاني ها به جاي اردوگاه، من را فرستادند به هتل و بالاخره بعد از چند روز اقامت در منزل خانواده يك دوست سلطنت طلب كه كفالتم را به عهده گرفته بود،  با كمك دو تن از سلطنت طلبان به فرانسه رفتم.
•••
شهره: اما پسر زري خانوم كاري به كار گريه ها و التماس هاي مادرش نداشت. او تازه به خيال خودش صاحب پست و مقامي‌شده بود و بچه هاي محل از ترس اسلحه اش جلوي او سر خم ميكردند، حالا ديگر پسر زري خانوم با بازي Dart‌ كه از انگليس براش آورده ‌بودم كاري نداشت،  بيشتر دنبال اين بود كه بداند افراد محل چه ميكنند، و يا چه كسي قصد فرار از مملكت را دارد. نفر سوم توي صف نانوايي،  پسر زري  خانوم بود آهسته سرم را دزديدم بسرعت از جلوي نانوايي گذشتم، پسر بچه اي كه يك روز بسيار دوست ميداشتم حالا مثل قاتل جلوي نانوايي ايستاده بود و من ازاو ميترسيدم. تصور اينكه يك روز مملكتم را از وحشت آشنايي غريبه ترك كنم بغضم را تركاند.
به محض ورود به لندن در يك موسسه زبان كه شاگردانش را براي امتحانات ورودي دانشگاهي آماده ميكرد نام نويسي كردم و يك اتاق در منزل يك ايراني كه اتاقهايش را به دانشجويان كرايه ميداد گرفتم. اجاره هفته اي پنجاه پوند با آب و برق و تلفن  اما صاحبخانه ساعت 10‌ شب چراغها را خاموش مي‌كرد و از ما هم ميخواست تا زيادي برق مصرف نكنيم.
رفتم به خيابان Kensington‌ تا از مغازه ايراني كه صاحب اش آقاي فاضلي بود روزنامه ايراني بخرم و ببينم در ايران چه ميگذرد كه عكس اجساد چهار افسر رشيد ايران در صفحه اول روزنامه كيهان همان جا توي پياده رو ميخ كوبم كرد.
‌در پائين صفحه يكي از مهربان ترين و فهميده ترين نخست وزيران ايران، امير عباس هويدا، با چشم هاي بسته با بالاتنه لخت روي يك تخت آهنين به خواب ابدي فرو رفته بود. هر پنج تن به حكم دادگاه انقلاب اعدام شده بودند.