!امین عجیب ترین شوهر دنیا بود

 

1321-1

رویا از لندن:
«امین»  عجیب ترین شوهر دنیا بود!

ماجرای زندگی من، شاید در نوع خود، در دنیا، بی نظیر باشد، چون من شوهری داشتم، که عجیب ترین شوهر دنیا بود! من امین را در سال 2003 در ایران شناختم، به یک جشن عروسی رفته بودم، عروس بهترین دوست دوران دبستان من بود، امین هم پسرخاله اش. همان شب من و امین را بهم معرفی کردند و امین دیگر لحظه ای از من دور نشد. او در اواخر شب با مادرم سر صحبت را باز کرد، بعد با پدرم آشنا شد و هفته بعد مهمان خانه ما بود، که در اصل خواستگاری بحساب می آمد، در همان جلسه اول همه حرفها را زدند. امین توضیح داد که در کار واردات و صادرات است، دفتر مرکزی اش در لندن است، ولی میان لندن و تهران، دبی و ترکیه و تورنتو در سفر ورفت و آمدهای تجاری است. او عقیده داشت باید همیشه یک عضو فامیل با من باشد. تا من در زمان های سفرش، تنها نباشم! این برخورد بسیار منطقی، پدرم را تحت تاثیر قرار داد و گفت مردی این چنین صادق و آگاه و منطقی، می تواند بهترین شوهر دنیا باشد.
من با عشق با امین ازدواج کردم، چون چنان تحت تاثیر محبت و مهربانی ودست و دلبازی و برخوردهای عاشقانه اش قرار گرفتم، که باخود گفتم امین همان شاهزاده رویاهای من است. درست دو هفته بعد از ازدواج به ترکیه و یونان رفتیم، ماه عسل قشنگی را پشت سر گذاشتیم، امین از اینکه می دید همه چشم های زن ومرد، مرا تعقیب می کند، لذت می برد و می گفت خوشحالم که زیباترین زن عالم را دارم. بعد از ماه عسل به ایران برگشتیم، امین قول داد در طی دو ماه ترتیب سفر مرا به لندن بدهد،که واقعا چنین کرد، من وارد آپارتمان بسیار زیبایی در لندن شدم، که پنجره هایش بروی رودخانه تایمز باز می شد، گاه خیال می کردم یک تابلوی زنده راتماشا می کنم، خواب هستم، رویا می بینم، ولی براستی همان قدر زیبا بود، هر روز غروب با هم روی بالکن آپارتمان مان، شام می خوردیم. من برای اولین بار در زندگیم طعم شراب را در کنار امین چشیدم و مستی آن را احساس کردم.
امین توصیه کرد، من بدنبال تحصیل بروم، سرم را گرم کنم، از سویی از مادرم خواست به لندن بیاید و با من زندگی کند که البته پدرم راضی نبود،ولی امین حتی اصرار کرد در زمان هایی که به سفر میرود، پدرم هم مهمان خانه ما باشد.
با این اصرار های صمیمانه، درطی یکسال، درست در زمان های سفر امین، پدر و مادر وخواهر کوچکترم، مهمان من بودند و خوش ترین لحظات را با هم می گذراندیم، پدرم بیش از همه خوشحال بود، او می گفت من همیشه در خواب های خود، چنین زندگی سعادت آمیزی را برای تو می دیدم.امین گفته بود، دو مستر از دو دانشگاه درلندن وکانادا دارد، مدارکی را هم همیشه بمن نشان داده بود، که با تشویق نامه ها و لوحه هایی همراه بود.
من در این مدت دلم میخواست بچه دار شوم،ولی امین هنوز رضایت نمی دادو می گفت می خواهم تا 10 سال دیگر سخت کار کنم، بعد از آن بچه دار شویم و با بچه ها دنیا را بگردیم، من هم تابع او بودم، چون کامل ترین مرد دنیا بود، من نمی خواستم با هیچ خواسته اش مخالفت کنم.
سال 2007، بعد از 4 سال زندگی مشترک، پر از تفاهم و عشق، یکروز خانمی به من زنگ زد و گفت که همسر امین است و در ایران زندگی می کند و بدنبال او می گردد. من چنان دستپاچه شدم که تلفن از دستم افتاد، بعد هم ارتباط قطع شد، شب ماجرا را به امین گفتم، خیلی خونسرد گفت از این آدم های مزاحم بسیارند، یادت باشد تا زمانی که آدم پول دار و موفق باشد، از در و دیوار برایش دردسر می بارد، ولی من بلدم چگونه این مزاحمت را رد کنم.
اولین اقدام امین، عوض کردن همه شماره تلفن های خانه و دستی و دفترش در لندن بود.
امین دراین فاصله مرتب در سفر بود، در سال حداقل 6 تا 8 ماه دور از لندن بود، در دفترش در لندن سه نفر کار می کردند، آنگونه که نشان می داد، کسب و کارش رونق داشت، چون وقتی من خواستم، ترتیب ویزای برادرانم را به لندن بدهم، چنان سریع و با پرداخت هزینه سنگینی، ترتیب این کار را داد، که من شگفت زده شدم.
یکبار هم در تابستان سال 2008 مرا به اتفاق مادرم به ترکیه برد، بعد به یونان سری زدیم و با 4 چمدان سوقات برگشتیم، در آنجا هم  ما را با یک راهنمای توریستی همراه می کرد و خود به کارهایش میرسید، در آخرین روز سفرمان، من از بالای بالکن هتل امین را دیدم که باخانمی در خیابان حرف می زند، بنظر جر و بحث می آمد، تصمیم گرفتم به سراغش بروم، شاید کمکی بکنم، ولی قبل از رسیدن به خیابان، امین به درون هتل برگشته بود، گفتم او را با آن خانم از بالا دیده ام. کمی جا خورد و گفت همسر یکی از دوستانم بود، عجیب اینکه خانم از همه امکانات برخوردار است، دست به سیاه و سفید نمیزند، حتی یک خدمتکار شبانه روزی در اختیار دارد باز هم غر میزند و بهانه می آورد که چرا شوهرش همه شب و روز کنارش نیست، طفلک دوستم مثل من مرتب در حال سفر و بیزینس است، من داشتم به این خانم می گفتم که پا به بخت خود نزند و زندگیش را خراب نکند. من نمیدانم چرا حرفهای امین، برایم قابل قبول و صادقانه نیامد، ولی بهرحال شب آخر را با هم گذراندیم، من و مادرم به لندن برگشتیم وامین همچنان در ترکیه ماند.
زندگی من با شک و تردید می گذشت، تا یکسال قبل، من با دو سه تلفن عجیب روبرو شدم، خانمی از ایران زنگ زد،خانم دیگری از ترکیه، آشنایی از تورنتو، تلفن هایی که مرا تکان داد، همه حرف از همسر امین بودن میزدند. آن خانم از ایران می گفت 22 سال است با امین ازدواج کرده و صاحب 4 فرزند است، آن خانم دیگر از ترکیه می گفت که 14 سال است همسر امین است، آن آقا از تورنتو می گفت خواهرش 6 سال است با امین ازدواج کرده است. من مثل چوب خشکی روی زمین افتادم، تا چند ساعت قادر به حرف زدن نبودم، مادرم هراسان به سراغم آمد، حتی اشک هم نمی ریختم، باورم نمیشد طی چند ساعت زندگی من اینگونه واژگون شود، آیا واقعا مرد عاشق من، شوهر مهربان من، چنین موجودی است؟ پس آن همه عشق و محبت چه بود؟ چگونه یک مرد می تواند چند زندگی همزمان، چند همسر همزمان در چند کشور داشته باشد؟ آنها برایم گفتند که امین حتی دیپلم هم ندارد، ازآن نوکیسه های بعد از انقلاب است، از یک خانواده فقیر و تقریبا بی سواد می آید، ولی همه وجودش پر از عقده ودروغ و دغل است. من همچنان گفتگوی خود را با آن خانم ها ادامه دادم، همه اطلاعات را گرفتم و به انتظار امین ماندم.  امین سرانجام از راه رسید، همه چیز را در طی یک ساعت رو کردم، دستپاچه شد، شرمنده بود، به چشمان من نگاه نمی کرد، حرف نمی زد، من برایش نامه مفصلی نوشتم، اینکه براحتی می توانم او را به دردسر بزرگی بیاندازم، حتی پشت میله های زندان بیاندازم، ولی اگر همه ثروت خود را عادلانه میان 4همسر خود تقسیم کند، همه را راضی و خشنود کند، همه را طلاق بدهد، برای بچه هایش ماهانه ای معین کند، من اقدامی نخواهم کرد. امین فکر کرد من جدی نمی گویم، ولی وقتی یک هفته بعد با نامه اخطار آمیز وکیل من روبرو شد، تسلیم شد و بلافاصله دست بکار شد، در این فاصله چند بار خواست شانه خالی کند، ولی من او را واداشتم، پیش برود و در نهایت باهمسر اول خود بماند، بقیه از جمله مرا طلاق دهد. تا آنجا که در قدرت من و بقیه بود، ثروت او را شناسایی کردیم، عادلانه تقسیم کردیم و هرکدام به راه خود رفتیم.
هفته قبل امین به اتفاق همسر اول خود و 4 فرزندش به لندن آمده بود. همسرش مرا خبر کرد و من از دور تماشایش کردم. حداقل 20 سال پیر شده بود وچون مستخدم گوش به فرمان، درخدمت همسر و بچه هایش بود و من نیز خوشحال بودم، چون دعای خیر خیلی ها بدنبالم بود.

1321-2

1327-13