به مناسبت درگذشت ناگهانی شهین عتیقه نقاش و مجسمه ساز هنرمند وصاحب سبک

 

1327-18

1327-19

هفته قبل با خبر شدیم شهین عتیقه هنرمند ارزشمند، نقاش و مجسمه ساز، بطور ناگهانی درگذشته است، علت مرگ او را ندانستیم، ولی دل همه مان به درد آمد.
ضمن تسلیت به خانواده محترم اش، به جامعه هنری و دوستداران آثارش، آخرین مصاحبه او را که شهرزاد اردلان چهره معروف رادیوئی انجام داده، از نظرتان می گذرانیم:
***
شهین عتیقه طراح، مجسمه ساز وهنرمندی که میخواهیم آثارشان را از دیدگاه خودشان مرور کنیم:
* از خودتان بگوئید که از چه موقع به اینکار علاقمند شدید و چطور شد که دلتان خواست مجسمه بسازید؟
- من زمانی که دختربچه ای بیش نبودم، قصه های شیرین پدرم را باور می کردم و همیشه دلم می خواست و آرزو داشتم که مجسمه ای بزرگ بسازم و فکر میکنم که اصلا با این ماموریت بدنیا آمدم، از نظر عرفانی، پدرم قصه های مختلفی میگفت، پدرم حبیب الله عتیقه عرضه کننده صنایع دستی و متخصص عتیقه بود وایجاد نمایشگاه های هنر و صنایع دستی ایران، در پاریس، استکهلم، بروکسل، هند و سایرکشورها از ابتکارات او به شمار می آمد، او آرزوهای بزرگ برای هنر ایران داشت که به وسیله پدرش آغاز شده بود، مغازه عتیقه چی در اول لاله زار مرکز تجمع هنرمندان بمانند استاد بهزاد و دیگران بود که بوسیله پدرش آغاز شده بود. دوران بچگی من در میان هنرمندان و اشیاء عتیقه، دورانی کاملا استثنایی بود، پدرم مرتب به اروپا سفر میکرد و سالها در پاریس زندگی کرده بود، خانه ما پر بود از مجسمه های برنز که در عالم بچگی به نظر من خیلی بزرگ جلوه می کردند و دوستان دوران کودکی من بودند. داستان های پدرم راجع به شهر پاریس و مجسمه های آنها بنظرم جالب بود، او از هر مسافرتی 1327-20هدیه ای با داستانی شیرین می آورد، او در مورد Mama در پاریس محلی که بیشتر هنرمندان زندگی و کار می کردند و همچنین درباره اشخاص بی خانمان و مست که شعر می خواندند و در زیر پل سن می خوابیدند صحبت می کرد، تمام این ها باعث شد که من بسوی مجسمه سازی کشیده شوم. در شهر خودم تهران همیشه محو تماشای میدان ها می شدم مثل مجسمه ای در چهار راه حسن آباد که یک پهلوان درحال کشتن اژدها بود و یا مجسمه فردوسی. زمانی که با اتوبوس و یا اتومبیل از میدان ها رد میشدم آنقدر به آنها نگاه میکردم تا مثل یک رویا  از نظرم دور میشدند و همیشه از ناپدید شدن آنها قلبا متاسف میشدم، بارها به اروپا وامریکا مسافرت کردم و به تدریس  هنر مجسمه سازی پرداختم، بعد از بزرگ شدن فرزندانم در امریکا بالاخره توفیقی بدست آوردم تا در دانشگاه Cal State Northridgeادامه تحصیل بدهم. من دیگر روی پای خودم بند نبودم، تمام مجسمه را حتی از حد معمول بزرگتر می ساختم و اندازه کوچکتر برایم ممکن نبود.
• آیا از مواد اولیه بخصوصی برای ساخت این مجسمه ها استفاده می کنید؟
- زمانی که به امریکا آمدم و در Cal State Northridge شروع به  کار کردم کارهای اولیه را باید یاد می گرفتم ومجسمه را از گل می ساختم بعد قالب میساختم، قالب را پر می کردم و مجسمه را با سختی تمام میکردم. من به کنفرانس های بین المللی مختلفی بمانند: International Sculpture Conference رفتم، خیلی مطالعه کردم، یک مجسمه خیلی وقت می گرفت وگران تمام می شد و مشکل بود. تصمیم گرفتم یک ایده ای را از خودم پیدا بکنم که کار آسانتر بشود مدتی فکر کردم یک چراغ سنگی داشتم و دو روزه یک مجسمه از آن ساختم! شاگردان من هم یاد گرفته بودند که دو روزه با سیمان مجسمه بسازند و خیلی هم خوشحال بودند، حالت عرفانی که من همیشه داشتم مرا به این راه کشید. من مجسمه نمی سازم ولی از آشغال مجسمه های زیبا میسازم بعنوان مثال از سطل آشغال کارخانه ها مجسمه می ساختم. من شروع کردم از ضایعات مجسمه ساختن و این یک هنر ذاتی است که از زمان پدرم به ارث بردم، البته 4 سال در دانشگاه Pierrce جوشکاری میکردم تا بتوانم به هدفم برسم.
من می توانم توی یک سطل آشغال نگاه بکنم و با آنها کار زیبایی بسازم واین یواش یواش هنری شده که فکر می کنم ذاتی است. دوست دارم پیش گفتاری درباره مجسمه هایم بگویم:
مجسمه های من از نظر ظاهری عظیم هستند، فلسفه کار من در مقیاس با اندازه های کوچک تر مشخص نمیشود، این مجسمه ها جشنی است برای پایان ناپذیری، و احساسی برای روح بشر، عشق به همدیگر، عشق به خدا و فرزندان خود خدا و کلیه مخلوقاتی که خالق توانا بوجود آورده است، کارهای من ساده و بسیار عرفانی است، دوست دارم کارهایم در پارک ها و محل های عمومی نصب شود و آرزو دارم که مجسمه هایم از مردم دعوت کنند که به آنها نزدیک شوند و لمسشان کنند و با آنها یکی شده ودر نتیجه با روح من بیامیزند. این آرزو بحدی در من قوی بود که مرا بطرف Public Art که مشکل ترین کار یک مجسمه ساز است کشاند،چون رقابت زیاده و امکان قبول آن در Public بسیارمشکله، خوشبختانه درحال حاضر 4 مجسمه در دنیا دارم، یکی در دانشگاه Burlington که در نیوجرسی است، دیگری در پارک Abastos که در لوس آنجلس است. در سفرم به ایران، در آخرین نمایشگاهی که در سعدآباد داشتم در موزه نگارستان، یک مجسمه برای اولین بار آنجا نصب شد که تا آنجائی که میدانم تنها فردی هستم که در Public Art امریکا وهمینطور ایران مجسمه دارم، یک مجسمه در تهران ساختم که توی آسیاب قشنگی است که میگرده وآن هم از ضایعات یک کارخانه ساختم و در سال 1387 بپایان رسیده، بدنه آسیاب از مخزن گازوئیلیه که درحدود 100 سال عمر داره و ساخته روسیه است، قسمت بالای آسیاب از بیخ مخصوص کارخانه آرد هست، بالای بیخ  از چراغ خیابانی، پره های آسیاب از دستگاه های بادزنی استفاده شده، برای پنجره و درب ورودی آسیاب، آهن های قدیمی. من کار اخیرم را مدیون ایران هستم که در این کارخانه این امکان را بمن داد.
در سال 2004 آخرین مجسمه ای ساختم که دست خداوند بود که زیرش نوشتم:
خداوندا به فرمان تو دوباره پرواز می کنم. برای مدتی برای اقامت به پاریس رفتم، در آنجا با موسسه ای آشنا شدم که آنجا روش من را معلول ذهن می دانستند که من بیشتر به این روش آشنایی پیدا کردم. در ایران با موسسه وحدت همکاری داشتم.25 ژانویه در ایران بودم و تصادفی یک کارخانه دار از من دعوت کرد که بازدیدی از کارهای کارخانه که ماشین آلات میساخت به عمل بیاورم، ضایعات فلزی این کارخانه بمانند جواهرات جلوی چشمان من شروع به برق زدن کردند، صاحب کارخانه با خوشرویی بمن گفت که میتوانم از امکانات این کارخانه استفاده بکنم. مدت 4 سال  در آن کارخانه کار کردم و مجموعه ای زیبا به کمک کارگران ایرانی ساختم، این کار با استقبال روبرو شد و همین طور در روزنامه هم نوشتند.
قسمت دیگری از این کارها در مجموعه فرهنگی وهنری در سعدآباد نگارستان به مدت 8ماه نمایش داده شد به نام مجسمه ساز ملکوت، با شعرهایی مختلف از مولانا و حافظ که بر روی آن نوشته شده بود و یک نوشته  را نشان میداد و سپس در موزه نگارستان نصب شد.
من در مجموع 4 مجسمه دارم که 2 عدد در امریکا و 2 عدد در ایران است.
شما از زمانی که برگشته اید، چه تغییراتی را در خود احساس می کنید؟
- در ایران متوجه شدم که خیلی روی فرهنگ وهنر کوشش می کنند و اتحادی عجیب مابین همه آنها است،خانه هنرمندان دارند، کاخ سعدآباد و فرهنگ سرای نیاوران که خودش خیلی تشکیلات جالبی دارد و هماهنگی خوبی دارد. من که 30 سال در لوس آنجلس بودم، متوجه این کمبود در لوس آنجلس شده ام، شهری که خانه دوم ایرانی هاست، مرکزیت هنری و فرهنگی وجود ندارد، در حالیکه هنرمندان اینجا، فوق العاده هنرمند هستند، من از کارهای خودم بمانند یک مجموعه هنری نگهداری می کنم و دوست دارم در محلی که برای ایرانیان است به نمایش بگذارم چون همه از ملل های مختلف برای خودشان موزه هایی را درست کرده اند.
کلیدی که به گردن شما آویزان است، چیست؟
- در ایران آخرین خریدی که در خیابان اختیاریه کردم و به گردنم انداختم این کلید بود، قبلا من یک کلید همیشه به گردنم آویزان میکردم چون بسیار رویایی هستم، چون رویاهای بچگانه را باور دارم، این کلید باغی است که مجسمه های من برای همیشه در آن نمایش داده بشه چون من بدست خداوند خیلی معتقدم و میدانم که ، وقتی چیزی را که واقعا آرزو می کنید، از معنویت به واقعیت تبدیل میشه، خوشبختانه در لوس آنجلس با آقائی بنام محمد قربانی آشنا شدم که ایشان از ایران آمده اند و متخصص امور هنری هستند و او هم در تعجب بود که چرا ما یک مجموعه هنری و فرهنگی نداریم، او از کارهای من بازدید کرد و با کمک دوستان1327-21 در تدارک مرکز فرهنگی وهنری هستند، با خوشحالی کامل از طرف خودم و هنرمندان ایرانی و کمک خانم اردلان آمادگی و کمک خود را اعلام می کنم، امیدوارم که این مرکز باز شود و افتخاری برای جامعه ایرانی ما باشد، ما واقعا هنرمندان بی نظیری داریم که باید به تمام دنیا معرفی بشوند وامیدوارم که این اتحاد بوجود بیاید. آقای قربانی خود بسیار وارد به هنر است و افسوس می خورد که چرا یک ورق شاهنامه در دوبی باید میلیون ها دلار بفروش برود ولی برای هنرمندان ایرانی در لوس آنجلس که نماینده ایران در امریکا است این مرکز نباشد و این بستگی به کمک مردم دارد که  می تواند محلی برای برگزاری موزیک یا شعر و یا مسائل عرفانی باشد، میتواند محلی برای مجسمه و نقاشی باشد، وقتی که یک مجموعه ای بوجود آمد، هنر هم بوجود می آید.
متوجه شدیم که بجز از ضایعات کارخانه که شاید خشن ترین و اوراق ترین باشد شما پیام های لطیف هم استفاده کرده اید. البته کار سنگ شما هم با پیام های دلنشین همراه بوده مانند دایره خدا، لطفا توضیح بدهید؟
- این از کارهایی بودکه من در Cal State Northridge ساختم و به من اجازه داده شد که 10 سال آنجا کار بکنم. من این کار را به این صورت نشان داده ام که یک سیاهپوست، یک سرخپوست و یک سفیدپوست و یک حیوان که بصورت گربه است در کنار هم قرار دارند ونشان دادم که  دردایره خدا، رنگ،نژاد و ملیت نقشی ندارد.
در نشریه همزبان درباره شما چه نوشته شده است؟
- مقاله ای درباره من نوشته شده است که می نویسند: تعجب آور است که یک زن از امریکا بیاید و روسری سر بکند، سرش همیشه توی آشغالی باشد، لباس بلند بپوشد با صورت سیاه و دستکش و این طور نوشتند که «زنی که دنیای ضایعات را تکان داد» آنها عکس 3 سالگی مرا انداختند و می نوشتند: شاید هنرمندان و متخصصانی را دیده باشید که بعد از سالها دوری از وطن دوباره به میهن خود بر میگردند و با دستان خالق خود مجسمه های بزرگ میسازند، اما خانم هنرمندی که آثار خود را با ضایعات و هرآنچه که ناکار آمده است خلق می کند روحی تازه به قطعات مرده می دهد. او اولین زن ایرانی است که شاهکارهایش در پارک های امریکا به چشم می خورد و این افتخاری است برای کشور ایران، سازنده مجسمه هایی با مقیاس عظیم. شهین معتقد  است که یک هنرمند باید به یک قدرت ماورائی متصل باشد وگرنه خلق آثار او انرژی عجیب و غریبی را ایجاد می کند و او را مغرور می سازد. او معتقد است که خلق کردن یک مجسمه در ذهن و خیالمان است وانسان باید این خالق بودن را احساس بکند.
او در امریکا تقدیرنامه های مختلفی را دریافت کرده و در ایران با موسسات مرکز خیریه توانبخشی و نگهداری معلولین تحت نظارت سازمان بهزیستی هم همکاری کرده است.