محمد سعید حبشی-در پیچ و خم هفته

 

1330-76

روز اول
نوستالژی


دلتنگی میهنی یا نوستالژی چه کارها که با ایرانی های مهاجر نمی کند. روی فیس بوک با یک آقای ایرانی به نام مسعود نیلی آشنا شدم که در لندن یک بنگاه معاملات ملکی دارد.
او که برای وطن اش دلتنگی می کند، با دیدن آگهی فروش یک اتومبیل هیلمن 1330-71قدیمی از کار افتاده ساخت انگلستان، آن را می خرد و با صرف مخارج زیاد آن را به دست تعمیرکار می سپارد تا بتواند آن را به حرکت در آورد. بعد آن را به صورت تاکسی های نارنجی تهران با سقف سفید، رنگ می کند و با گذاشتن آرم تاکسی تهران روی سقف، آن را در خیابان های لندن به راه می اندازد و هر ایرانی با دیدن آن کلی لذت می برد.
او داخل تاکسی را به مانند تاکسی های داخل ایران تزئین کرده و از ضبط صوت آن آهنگ های قدیمی ایرانی پخش می شود.
مسعود می گوید: تاکسی تهران را معمولا روبروی منزلم درخیابان پارک می کنم تا هموطنانم از دیدن آن به یاد ایران بیافتند. بعضی اوقات هم آن را به محل کنسرت ها می برم و با پارک کردن آن از دور شاهد عکس العمل ایرانی ها می شوم که بادیدن آن هیجان زده می شوند و درکنارش عکس می گیرند.
مسعود می گوید خوشحالم که این کارم مورد استقبال ایرانی ها قرار گرفته و خودم را هم بسیار راضی کرده است...
و به راستی: نوستالژی ! آی نوستالژی...!


روز دوم
همت ساعت ساز

 
بالاخره بعد از 68 سال ساعت شمس العماره در تهران دوباره به کار افتاد 1330-73وصدای زنگ آن تا دور دست ها شنیده می شود.
محمد ساعتچی همدانی که هفتاد وهشت سال دارد و عمر خود را با ساعت سازی سپری کرده، این ساعت را به راه انداخته و می گوید، کاری کرده ام  که اگر در آینده این ساعت نیاز به تعمیر داشته باشد، بعد از من هرکسی بتواند به راحتی آن را تعمیر کند.
این ساعت را ملکه ویکتوریا به ناصرالدین شاه هدیه کرده بود و در بالاترین ساختمان آن زمان که پنج طبقه بود در برج مخصوصی به نام اتاقک ساعت شمس العماره نصب می شود. بعد از مدتی که ساعت نیاز به تعمیر پیدا می کند، آن را باز می کنند ولی نه تنها موفق به تعمیرش نمی شوند، بلکه موفق به بستن آن نشده و در اثر مرور زمان هم بسیاری از قطعات آن گم  1330-72می شود. سرانجام محمد ساعتچی کمر همت می بندد و بااستفاده از تجربیات چند ساله و درست کردن قطعات مربوط به آن، دوباره ساعت را راه می اندازد و امروز طی مراسمی بار دیگر صدای آن را به گوش تهرانی ها رساند.
در طول 68 سال گذشته بارها تصمیم گرفته شده بود تا این ساعت تاریخی را راه اندازی کنند ولی هر بار به دلایلی درست کردن آن معلق مانده بود تا سرانجام محمد ساعتچی در سن 78 سالگی کمر همت بست و در آن محل تنگ وباریک صدای آن را در آورد.
ساعت هم اکنون به طور دقیق و به مانند ساعت بیگ بن انگلستان گذرزمان را نشان می دهد و خاطرات گذشته را در اذهان عمومی زنده می کند.


روز سوم
پیوند واقعی !


لارس سومو نوازنده ای که درمشروب فروشی های کپنهاک پیانو می نواخت، اینک به کلیساهای این شهر رفته و با نواختن آهنگ های بیتل ها و پَتِ پستچی جنجالی در دانمارک به راه انداخته که جالب است.
مردم با شنیدن آهنگ بیتل ها و آهنگ کارتونی بچه ها از ناقوس کلیسا لبخند می زنند و با بلند کردن سرشان به ناقوس کلیسا چشم می دوزند که به جای آهنگ های ویژه کلیسایی چه آهنگ های شادی از آن به گوش می رسد.
عده ای با این شیوه کار کلیسای کپنهاک مخالفت می ورزند، اما لارس سومو می گوید: این آهنگ ها مردم را به کلیساها بیشتر جذب می کند تا آهنگ های تکراری قبلی که همیشه از هر کلیسایی به گوش می رسد.
او به خبرنگاران گفته من این تجربه را زمانی پیدا کردم که در مشروب فروشی ها پیانو می زدم و مشتریان کافه ها به خاطر شنیدن این آهنگها بیشتر می شد.
پیتراسکوف جاکوبسن سر اسقف کلیسای کپنهاک به خبرنگاران گفته: چرا نباید آهنگ های شاد و شیرین را گوش نداد؟ کلیسا نباید یک محیط کسل کننده باشد. محیط کلیسا باید فضای بهشتی داشته باشد که از آن آهنگ های خوشی به گوش می رسد.
بله دوستان! به این می گویند پیوند کلیسا و می فروشی..


روز چهارم
اعتراض سینمایی !

در ایران به خاطر ساختن دو فیلم سینمایی به نام های «من مادر هستم» و « یک خانواده محترم» که مجوز ساخت گرفته بودند و سناریوهای آنها نیز به تصویب وزارت ارشاد رسیده بود،  تظاهراتی به راه افتاده که دامنه آن به نماز جمعه هم کشیده شده است.
سینماگران ایرانی می گویند که سینما در کشور قربانی جنگ اصولگرایان با دولت شده و سینماداران در حال ورشکستگی هستند.
البته باید گفت که به راه افتادن موجی علیه فیلم و سریال، در ایران تازگی ندارد. عده ای صاحب نفوذ ناگهان به دلایلی که فقط در حوزه مسئولیت خودشان است، انگشت اعتراض خود را به بهانه مصلحت اجتماعی به روی یک کارنمایشی که با جامعه سر و کار دارد می گذارند تا از طریق آن به اهدافشان دست یابند. درحالیکه چنین اعتراضی ابدا ربطی به صلاحدید جامعه و روابط اخلاقی آنها ندارد.
یادم می آید وقتی فیلم «نقص فنی» که سناریوی آن را در سال 1351 نوشته بودم و به تصویب وزارت فرهنگ وهنر رسیده بود، برای نمایش در سینما مولن روژ و گروه آن آماده شد، تظاهراتی علیه آن صورت گرفت و تهدید کردند که سینما مولن روژ را با بمب منفجر خواهند کرد. صاحبان سینما مولن روژ که اخوان ها بودند، بلافاصله پوسترها و عکس های فیلم را از سر در سینماها و ویترین عکس ها برداشتند و فیلم بلاتکلیف روی دست وحدت سازنده فیلم  قرار گرفت. گرچه فیلم با چند ماه تاخیر در سینما کاپری و گروه آن با وساطت دربار به نمایش در آمد و با موفقیت چشمگیری هم روبرو گشت، اما در طول این مدت نگرانی هایی برای گروه سازنده و استودیو نقش جهان پدید آمد که قابل توصیف نیست.
تجربه دیگر در مورد سریال تلویزیونی «اشک تمساح» است که توسط دوست عزیزم احمد نجیب زاده  پس از سریال موفق «شاه دزد» در تلویزیون جمهوری اسلامی ساخته می شد. تفاوت این سریال با سریال شاه دزد در این بودکه شاه دزد در پنج قسمت ساخته شده بود ولی اشک تمساح یک طرح سی قسمته داشت.
من چون درگیر کار تلویزیون و روزنامه بودم وقت تماشای این سریال رانداشتم که چند قسمت آن پخش شده بود. یک روز نجیب زاده از ساختمان تولید تلویزیون به دفترم در ساختمان پخش آمد و گفت باید کمک کنی. پرسیدم چه کمکی؟ گفت:  باید در نوشتن سناریوی اشک تمساح کمکم کنی.چون نه تنها نمی دانم چگونه داستان را به پایان رسانم، بلکه وقتش را هم ندارم. برنامه کارم طوری شده که باید هر هفته یک  قسمت را آماده کنم و به پخش بدهم.
گفتم متاسفانه سریال را ندیده ام و از داستان آن بی اطلاعم. او داستان را تا آنجا که ساخته بود برایم تعریف کرد و گفت این طور که از دفتر امام خبر داده اند و مدیر تولید به من گفته، سریال را خانواده امام دنبال می کنند و هر وقت هم که موفق به دیدن نمی شوند کپی آن را به جماران می برند تا ببینند و خود امام هم از آن خوشش آمده است.
گفتم من کاری به حواشی آن ندارم و فقط قصدم کمک به دوست چندین و چند ساله ام است که باید بدانم  سهم من از نظر گذاشتن وقت چه خواهد بود. گفت تامین می کنم و از فردا با هم مشغول کار شدیم. سوژه جالب بود و جای کار کردن داشت و فضای آن هم شیک و دلچسب بود. داستان را به ماجرای سرقت جواهرات سلطنتی کشاندیم و کم کم سریال موضوع  بحث روز شد. اما ناگهان دیدیم که شعارهایی برعلیه سریال ازطرف حزب اللهی ها بر روی در و دیوارها نوشته می شود و بعد هم تظاهرات بزرگی در قم بر پا شد و عده ای شعار می دادند:« بااشک تمساح، اشک حزب الله را در آوردند» ونتیجه آن شد که با آنکه اشک تمساح مورد تائید دفتر امام بود و سیمای جمهوری اسلامی  آن را تصویب کرده بود،  اما سریال به قسمت بیستم نرسیده آن را از صحنه بیرون کشیدند و خواستند سرو ته آن را به هم آورده و پیش از مورد مقرر نیمه تمام به پایان رسد.
به هرحال تظاهرات علیه زبان سینمایی و تلویزیونی همیشه بدلایلی و در هر کشوری بوده و چیز تازه ای نیست که باعث تعجب و حیرت جامعه شود.


روز آخر
خاموشی باحسرت!

امروز وقتی از خبر درگذشت احسان نراقی مطلع شدم، به تلاش های او برای رشد و بهبود وضع جامعه ایران فکر کردم، که در نهایت نیز به نتیجه مطلوب خود نرسید و سرانجام درحسرت رسیدن به آن، دیده از جهان فرو بست.
احسان نراقی یک چهره جنجالی در جامعه شناسی بود که لیسانس خود را در این رشته 1330-74از دانشگاه ژنو گرفت و سپس به دانشگاه سوربن رفت و دکترای خود را از این دانشگاه معروف فرانسه دریافت کرد.
او یک روحانی زاده بود ولی برای اصلاح مدیریت جامعه با دولت های وقت ارتباط برقرار می کرد و حتی به خاطر آشنایی با شهبانو فرح به دربار شاهنشاهی راه یافت تا شاید بتواند اندیشه ها و آموخته های خود را برای پیشرفت و ترقی جامعه ایرانی به کار ببندد.
او به هر دری می زد و با هر مقام و چهره ای ارتباط برقرار می کرد تا مطالعات و تحقیقات اجتماعی خود را برای پیشرفت کشور به صورت طرح های مختلف پیاده کند که هر بار با مشکلاتی ناشی از برخورد اندیشه ها و جوسازی هایی که علیه او میشد روبرو می گشت و نا امیدانه به سویی دیگر گرایش می کرد و همین سبب جنجال و وابستگی های او شده بود.
او کتاب های متعددی نیز از خود به یادگار گذاشته که کتاب « از کاخ شاه تا زندان اوین» جنجالی ترین کتاب او بود.
او در سال های آخر زندگی میان پاریس و تهران در رفت و آمد بود و با آنکه رنج بیماری را بر دوش می کشید همچنان اصرار داشت تا اندیشه هایش را به نحوی به دست اندرکاران بقبولاند که متاسفانه در حسرت آن به دیار خاموشان سفر کرد.
او با زخم هایی که بر دل داشت همچنان اتهام همکاری با نظام پهلوی و نظام جمهوری اسلامی را می شنید و افسوس می خورد جای زدن چنین اتهاماتی به  طرح های او برای ایجاد تحول در جامعه فکر نمی کنند.
او 86 سال داشت و چند سالی بود که تنها یک عصا تکیه گاهش بود...