خ- نورشید- گرجستان

 

1332-117

1332-114


داستان من


سال 1368 اواخر تابستون بود که به همراه دوستم طیبه ایران رو ترک کرده 1332-115و به کراچی رفتم . آنروزها خیلی به سختی به ایرانیها ویزا میدادن مخصوصا اجازه موندن در یک کشور اروپایی تقریبا غیر ممکن بود . به همین دلیل هم اکثر ایرانیها  شروع کرده بودن به سفرهای غیر قانونی...یعنی به غیر از عده ای که ایران رو هم غیر قانونی ترک میکردند  تا برای همیشه ترک دیار کنند برخی هم مثل من و طیبه از ایران بطور قانونی به یک کشور همجوار رفته و مابقی راه رو با پاسپورتهای تقلبی که با پرداخت هزاران دلار میخریدیم ادامه میدادیم.
راه پر از خطر بود و امکان لو رفتن پاسپورت و گیر افتادن هم وجود داشت.  و مضاف بر تمامی این بدبختیها من پول کافی هم نداشتم ولی به هر حال دیگه راهی برام نمونده بود ،توی شرایطی قرار گرفته بودم که محیط خونه و تحمل پدرم برام غیر ممکن شده بود البته ناگفته نمونه که پدر اصولا مردی مستبد بود و تنها چیزی که واسش مهم بود راحتی خودش بود ولی مادرم همیشه همایون و هلن رو حمایت میکرد خودش رو سپر میکرد تا پدر به اونا سخت نگیره ولی وقتی به من میرسید نه تنها حمایت نمیشدم بلکه  فشار مضاعف میشد.....واسه همین هم بود که تمامی سختیها رو به جون خریدم و به سوی آینده ای نامعلوم براه افتادم...
خلاصه بعد از یکسال بدبختی و آوارگی در پاکستان در صورتیکه مقصدم تورنتو بود با هزار بدبختی به لندن رسیدم  (که البته خود همین رسیدن داستان مفصلی داره).
به محض ورود طبق قانون پناهنده  شدم چون ورودم غیر قانونی بود و اتوماتیک وار مزایای پناهندگی شامل   حالم شد،که مسکن مجانی و پول ماهیانه به مبلغ 140پوند ودرمان رایگان و حق تحصیل رایگان.
من که به مقصد اصلی خود نرسیده  و از دوستم طیبه و دوستانی که در مدت اقامت در پاکستان پیدا کرده بودم دور شده و احساس تنهایی و وحشت در یک کشور بیگانه میکردم . اما چون راه گریزی نبود تصمیم گرفتم به جای اینکه زانوی غم بغل  بگیرم از همان نقطه شروع کنم به ساختن زندگی.
همینطور هم شد، با سیما دختردایی زنده یاد طوفان خواننده در پاکستان آشنا شده بودم و وقتی بهش تلفنی گفتم که لندن هستم وبه نظر نمیاد که بتونم به کانادا برسم بلاقاصله به من شماره طوفان رو داد و گفت حتمأ بهش زنگ بزن اگه بتونه کمکت میکنه یا لااقل راهنماییت میکنه.....وقتی به طوفان زنگ زدم و گفتم کی هستم..و... بلافاصله دعوتم کرد به رستورانی که در آنجا برنامه اجرا میکرد  و منو به عنوان دوست خانوادگی به صاحب رستوران معرفی و از او خواست که در صورت امکان برام کاری پیدا کنه...و  از فردای آنروز من در ویدئو کلوپی که ایشون داشتند مشغول به کار شدم البته  بطور آموزشی که البته بعد از یک هفته بدلایل مختلفی نتونستم اونجا کار کنم که طوفان از اینکه این آقا وقت منو تلف کرده بود خیلی ناراحت شد ولی مهمترین مسئله برای من آشنائی با طوفان بود و این دوستی تا مدتی  ادامه داشت تا اینکه طوفان به امریکا رفت.
به هر حال من خیلی زود کاری در یک آزانس مسافرتی پیدا کردم و از اونجائیکه به فنون عکاسی وارد بودم کارت ویزیتی چاپ کردم وعکاسی کنسرت ها و یا مجالس ایرانیان را بعهده گرفتم و خلاصه خیلی با سرعت مسیر زندگیم شکل گرفت.
هیچوقت اولین کنسرتی را که قرار شد عکسبرداری کنم رو فراموش نمی کنم عصر یکروز رفته بودم به یک محل ایرانی که یکسری عکس تحویل بدم وقتیکه وارد شدم دیدم صحبت بر سر اینه که داریوش اقبالی میخواد کنسرتی برگزار کنه و دنبال یه عکس جدید میگشتن که روی پوستر های تبلیغاتیش بزارن، من گفتم که یکسری عکس های جالبی از داریوش در کنسرت قبلی اش گرفتم که خوشحال میشم اگه یکیش رو انتخاب کنن، خلاصه مجید آقا که مسئول برنامه بود خیلی خوشحال شد و گفت اگر مبلغی هم لازم باشه پرداخت میکنن که من گفتم:در صورتیکه عکسی را پسندیدید مجانیه در صورتیکه عکسبرداری کنسرت رو به من بدید.  آقا مجید هم قبول کرد و اینطوری بود که عکسبرداری اولین کنسرت رو گرفتم .
آنشب اتفاق جالب دیگه ای افتاد و مجید منو به آقائی معرفی کرد که دنبال یک مسئول برای مجله جوانان چاپ امریکابه سر دبیری آقای ذکائی، در لندن میگشتند و با تعریف هائیکه مجید از من کرده بود من عهده دار نمایندگی مجله جوانان در لندن شدم .
از آن ببعد من از کنسرت  دهها خواننده عکسبرداری و با یکایکشون مصاحبه کردم، شاید اغراق نباشد اگر بگویم دورانی را که با مجله جوانان همکاری داشتم دوران طلائی زندگیم بود. و به جاست که در همینجا از آقای ذکائی برای دادن این فرصت به من که هیچگونه تجربه خاصی در کار مجله نداشتم تشکر کنم، و به حق مجله جوانان مجله ای است برای بوجود آوردن موقعیت های مناسب 1332-123برای رشد استعداد های جوان ایران.