گرجستان... -خاطره نورشید

 

1334-74

خاطره  نورشید

قسمت دوم
با شروع همکاریم با جوانان که هم مجله را پخش میکردم و هم برای مجله خبرهای محافل ایرانی مقیم انگلیس رو میفرستادم منو تقریبأ یک شبه در محافل ایرانی صاحب نام کرد، و البته  کار در آژانس مسافرتی هم بود و علاوه بر تمام اینها کالج هم میرفتم . خلاصه از صبح زود براه میافتادم و شب حول و حوش 10 شب میرسیدم خونه.
یکسال بعد پدرم بعد از مسافرتی که به آلمان داشت به انگلیس اومد ، براش خیلی جالب بود که در مدت یکسال من اینقدر موفقیت کسب کردم و به من گفت که باید تحصیلاتم را در اولویت قرار بدم....به هر حال چند روزی رو که پدر پیشم بود خیلی به تقویت روحی من کمک کرد تا بتونم با انرژی بیشتری به راهم ادامه بدم.
من علاقه زیادی به پدرم داشتم و او رو مثل بت می پرستیدم و همیشه فکر میکردم که دلیل بی تفاوتی هاش و سخت گیریهای بیش از حدش نسبت به من تقصیر مادرمه که اصولأ همیشه عشق مادریش رو از من دریغ میکردو از پدرم هم میخواست که منو برای هر اشتباهی مورد تنبیه قرار بده. و وقتی که پدر در لندن بود دیدم بوضوح که طرز برخورد و رفتارش با من خیلی خوب و صمیمیه و همین منو متقاعد کرد که مادرم دلیل اصلی تمامی خشونت های پدرم با من بوده و خوشحال بودم از اینکه در شرایطی بودم که میتونستم بدور از دخالت های مادرم با پدرم یک صمیمیت پدر فرزندی داشته باشم، خلاصه پدر به ایران برگشت و زندگی من همچنان در جریان بود و به خودم قول دادم تا دفعه بعدی که او به لندن برگرده بیشتر از همیشه با کسب موفقیت هام شگفت انگیزش کنم.
در اون زمان یعنی سال هفتادویک شمسی تازه 1335-70سفارت بریتانیای کبیر پس از تعطیلی طولانی سیزده ساله پس از انقلاب   در ایران بازگشائی شد ، من هم که هنوز جواب پناهندگیم نیومده بود ولی خواهر و برادرم از من خواستند که براشون  دعوتنامه ای بفرستم که بیان لندن ، و چون من هنوز چنین شرایطی نداشتم از یکی از دوستان خواستم که برای اونها دعوتنامه بفرسته و البته انتخاب خودم بود که به مادرم هم دعوتنامه بفرستم که همینطورهم شد و من سه تا دعوتنامه فرستادم و جالب اینکه هر سه تاشون ویزا گرفتن و با هزار جشن و سرور راهی لندن شدن که بعدها به این نتیجه رسیدم که اشتباه بزرگی کرده بودم.
نوروز سال هفتاد و دو شمسی شد وآخر اردیبهشت ماه مهمانهای من از راه رسیدند، اول هلن و همایون اومدند و تقریبأ یکماه بعد مادر. من هم قبل از اومدن  اونها یه ماشین خریدم که راحت به اینطرف و آنطرف بریم چون خواهرم هلن از کودکی فلج بود و خوب با اومدنش من احتیاج مبرمی دیدم برای خرید ماشین.
من خیلی خوشحال بودم که دوباره همه مون دور هم جمع شده بودیم ، ولی کم کم متوجه شدم که اون دو تا مخصوصأ همایون اصلأ از شرایط راضی نیستند ، آخه میدونین توی خونه ما برادرم از اون وقتی که حتی قدش به فرمون هم نمیرسید رانندگی میکرد ولی من حتی بعد از گرفتن تصدیق رانندگی هم حق رانندگی نداشتم  وحالا اون میدید که من فرمون ماشینم رو بهش نمیدم دیگه اینکه همایون عادت داشت همیشه همه چی طبق میل و سلیقه خودش باشه ولی میدید که من محکم از مواضع قدرتی که بدست آوردم دفاع میکنم و حاضر به عقب نشینی نیستم...البته اینطور نیست که من آدم سازشکاری نباشم ولی میخواستم بفهمه که در حد دوستی باید رفتار کنه نه دستوری، من سه سال از برادرم بزرگتر بودم ولی طرز تربیت خانواده و خصوصأ قدرتی که مادرم به اون داده بود ، اینطوری بود که انگار اون یه بیست سالی از من بزرگتره، من خیلی دوستش داشتم و فقط میخواستم بدونه که باید با من با احترام متقابل رفتار کنه و یادش باشه که من ازش بزرگترم.  خلاصه چند روزی نگذشته بود که اولین دعوا و کتک کاریمون شد ، خلاصه از اونجائیکه بهشون فقط سه ماه ویزا داده بودن و اونها تصمیم گرفته بودن که بمونن از همون ابتدامن بردمشون و تقاضای پناهندگی واسشون  کردم ولی واسه اینکه نرن و توی یک شرایط سخت زندگی کنن اونجا اعلام کردم که پیش من زندگی میکنن  ولی وقتی رفتارهای ناهنجارشون رو دیدم بلافاصله به اداره مهاجرت رفتم و از اونها خواستم که به اونها مسکن بدن و از اونجائی که خواهرم فلج بود شرایط خوبی داشتن که بلافاصله صاحب خانه خودشان بشن ولی برای اینکار ابتدا باید در هاستل میماندند.
خلاصه یکروز عصر نامه ای از اداره مهاجرت رسید در مورد مسکن اونها و من هم خودم رو از  همه جا بیخبر نشان دادم و گفتم این خیلی خبر خوبیه چون بزودی میتونین آپارتمان خودتون رو داشته باشین، ولی از اونجائی که میدونستم در ابتدا باید در شرایط سختی زندگی کنن گفتم : البته شما میرین و همه کارهاتون رو انجام میدین و در طول روز نیازی نیست که اونجا بمونین میتونین اینجا باشین ولی عصر دیگه باید برین اونجا که اونها بدونن که شما به خونه احتیاج مبرم دارین و گرنه از لیست حذفتون میکنن. از نظر خودم هم فکر میکردم که در طول روز من سر کار هستم و اونها میتونن راحت باشن و شب وقتی من بر میگردم احتیاجی نیست که سر مسائل بچگانه ای مثل الان من میخوام این فیلم و تماشا کنم و .....مشاجره کنیم و دست آخر هم کتک کاری، البته باید بگم که طبعأ من زورم به همایون نمیرسید و اصولا کتک میخوردم که اصلا واسم خوشایند نبود و خاطرات بد گذشته رو واسم تداعی میکرد.
البته اونها هم خوشحال بودن چون میخواستن که خونه خودشون رو داشته باشن و موقعیت و قدرتی پیدا کنن که حقشون بود، خلاصه تازه تازه همه چی داشت درست میشد که مامان خانم از راه رسید.
ادامه دارد...

1335-71