1345- قشنگ ترین هدیه نوروزی

1321-1

مریم از نیویورک:
قشنگ ترین هدیه نوروزی

پای هفت سین امسال ما، دو مهمان کوچولو نشسته بودند، دو مهمانی که سالها آرزویشان را داشتیم، دو مهمانی که به خانه پر از سکوت ما، روشنائی و انرژی و حرکت و خنده ارمغان آوردند.
... من با سعید در نیویورک آشنا شدم، سال 2000 رفته بودم، تا دوستان وفامیل را دیدار کنم، در یک گردهمایی فامیلی، سعید بهترین دوست صاحبخانه، چشم از من بر نمیداشت، ثریا دخترخاله ام مرتب در گوشم می خواند: آقا سعید را ندیده نگیر، انسان وارسته و کاملی است! باور کنید من در عالم عشق و عاشقی و ازدواج نبودم، چون یک شکست عاطفی در 23 سالگی مرابکلی از این دایره احساسی دور کرده بود.
سعید دو سه بار از همان فاصله دور، از لابلای مهمانان و در کنار رقص شعله های آتش شومینه، به سلامتی من گیلاس شراب اش را نوشید و من بدون هیچ عکس العملی، روی برگرداندم، ولی سرانجام ثریا ما را با هم روبرو کرد، سعید گفت شما همیشه از جمع گریزان هستید؟ خودتان نمی بینید چند چشم ستایشگر شما را می پاید؟ خندیدم و گفتم از این تعریف تان ممنونم، ولی من در عالم خودم غرق بودم. سعید گفت مسلما عالم قشنگی است، ما را هم مهمان اش کنید و هر دو خندیدیم.
سعید گفت شما را دیدم، که غرق کودکان درون اتاق روبرویی بودید، فکر میکنم عاشق بچه ها باشید. گفتم بله، من براستی عاشق بچه ها هستم، گفت من هم بچه ها را دوست دارم، ولی دلم می خواهد وقتی ازدواج کردم، ابتدادنیا را با همسرم بگردم وبعد زیر سقف خانه ام صدای هیاهوی بچه ها را بشنوم. قبل از آنکه من حرفی بزنم، یک بیزینس کارت با احترام در کیفم گذاشت و گفت اصرار نمی کنم شماره خودتانرا بمن بدهید، ولی اگر بعد از امشب، دلتان خواست با آدمی که عاشق هنر است، عاشق حیوانات خانگی است، عاشق پدر ومادرهای پیر است، عاشق کمک یاری به درماندگان و بیماران وبی یاوران است صحبت کنید، به من تلفن بزنید.
حرفهای سعید به دلم نشست، خالص  وبیریا بود، از چهره اش غم پیدا بود، آن شب کلی با هم حرف زدیم و دو روزبعد هم قرار ملاقات داشتیم، قراری که  3 ماه بعد به عشق پرشوری انجامید و من باورم نمیشد این چنین سریع عاشق مردی شده باشم، گرچه سعید بقول خودش دیوانه من بود. سعید اهل سورپرایز بود، با یک شاخه گل که برویش جمله عاشقانه ای نوشته بود، با یک تکه کاغذ که شعری را در آن جای داده بود، با یک انگشتری ودستبند بدلی ولی زیبا، با یک شام عاشقانه در یک رستوران دنج، که بعدها پاتوق همیشگی مان شد، با همه اینها او مرا به هیجان می آورد و سرانجام یکروز که از سر کار به خانه آمدم، خانمی را جلوی در آپارتمانم دیدم که با یک بغل گل ایستاده بود. جلو رفتم و سلام کردم، گفت من مادر سعید هستم، آمده ام خواستگاری! سعید مثل همیشه مرا سورپرایز کرده بود، مادرش را بغل کردم و به درون دعوتش کردم، کلی با هم گپ زدیم، مهربان و گرم مثل پسرش بود. ابتدا به شوخی گفتم ولی من شوهر دارم،ناگهان صورتش سفید شد، من دوباره بغل اش کردم و گفتم شوخی بود. من ماههاست انتظار چنین لحظه ای را می کشم. مراسم ازدواج مان ساده و با حضور 80 زوج آشنا بود، ولی همه شب همه رقصدیم ، حتی مادرش هم رقصید، بطوری که آخر شب، او را بغل کردیم و بروی رختخواب اش خواباندیم.
سعید همانطور که گفته بود، می خواست همه ساله به سفر برویم، ما هیچ مسئولیتی نداشتیم، فقط با هم  مرخصی می گرفتیم و راه می افتادیم، در پی هتل گرانقیمت و غذای مفصل نبودیم، مثل دو تا دانشجو سفر می کردیم، ولی براستی خوش می گذشت، از همه جا با خود خاطره می آوردیم، کلی فیلم وعکس می گرفتیم با کلی آدم های جدید آشنا می شدیم.
سال 2007 من به سعید گفتم تا دیر نشده، من میخواهم مادر بشوم، با خوشرویی تعظیم کرد و گفت من هم دلم می خواهد پدربشوم،  هر دو  آمادگی داریم و امیدوارم مسافرمان دو قلو باشد! خندیدم و گفتم اگر چنین شانسی بیاوریم، چه دختر و چه پسر، واقعا خوشبخت خواهیم بود.
یکسال گذشت ولی هیچ خبری نشد، هر دو به سراغ پزشکان متخصص رفتیم، مشکل از سعید بود، تحت معالجات قرارگرفت، 3 سال گذشت، ولی نتیجه ای نداد، سعید بشدت ناراحت بود، من به او می گفتم بالاخره راهی وجود دارد، همچنان در جستجوی متخصص تازه ای میرویم، از سویی سعید حاضر نبود هیچ شیوه ای را بجز مسیر طبیعی بچه دار شدن من بپذیرد.
یادم هست یکروز که به پارتی برای سیزده بدر بود رفته بودیم، من مات بازی کودکانی شده بودم که روی چمن ها می دویدند و قهقهه می زدند، در یک لحظه چشمانم پر از اشک شد، سعید هم این منظره را دید. احساس کردم خیلی ناراحت شد، تا غروب  دیگر با من زیاد حرف نزد، به بهانه سردرد زودتر به خانه برگشتیم، یکسره رفت توی اتاق خواب و ظاهرا خوابید،ولی من خوب میدانستم که خواب نیست، یکی دو بار به سراغش رفتم، سرش را بغل کردم وبوسیدم، ولی عکس العملی نشان نداد. فردا صبح زودتر از معمول خانه را ترک کرده بود. در نیمه های روز به سعید زنگ زدم و پرسیدم چه خبر شده؟ گفت هیچ، فقط احساس می کنم زندگی مشترک ما به نقطه صفر خود رسیده است، پشت تلفن بدنم یخ کرد و با صدای گرفته ای گفتم منظورت را نمی فهمم، گفت ببین، توخوب می دانی که من چقدر عاشق ات هستم،ولی حاضر نیستم غصه و رنج تورا ببینم، ویرانی آرزوهایت را شاهد باشم. فریاد زدم منظورت را نمی فهمم،چرا اینگونه فکر می کنی؟ گفت منطقی و انسانی فکر می کنم، تو اگر از من جدا بشوی، دوباره شوهر می کنی، میتوانی بچه دار بشوی، به آرزوی بزرگت مادر شدن برسی، ولی من مانع این خوشبختی بزرگ توهستم، من هر لحظه بخواهی آماده جدایی هستم، پرسیدم به همین آسانی؟ آیا تو حاضری چشم بروی  این عشق 10 ساله ببندی،و بروی پی یک سرنوشت تازه؟
گفت بخاطر تو حاضرم، برای تو همه کار می کنم، دلم نمی خواهد با من بحث کنی، یا نگران من باشی، فقط هر چه زودتر تصمیم بگیر، من چمدان خودم را بسته ام، مرخصی ده روزه گرفته ام، به لس آنجلس میروم و به دیدار برادرزاده هایم، بعد که برگشتم، کار را یکسره می کنیم.
این مکالمه تلفنی مرا از پای انداخت، وقتی کارم تمام شد به سراغ سعید رفتم، ولی زودتر محل کارش را ترک گفته بود. دوستانش خبر دادند پرواز داشت رفت فرودگاه، من خودم را به فرودگاه رساندم، درست لحظه ای که وارد گیت می شد، جلویش را گرفتم، مسافران ما را نگاه می کردند، ولی بدون توجه او را بوسیدم و از صف بیرون آوردم و گفتم چنین اجازه ای بتو نمیدهم، تو نمی توانی بجای من تصمیم بگیری، من یک آدم بالغ و مستقل و عاقل هستم.
او را به یک کافی شاپ بردم، دو ساعت با هم حرف زدیم، بعد سر راهمان به رستوران دنجی که پاتوق مان بود رفتیم. نیمه شب به خانه برگشتیم، تصمیم خود را گرفته بودیم، اینکه به ایران برویم و کودکی را به فرزندی بپذیریم. هر دو موافق بودیم، من هم مرخصی گرفتم و راهی شدیم، دیدار فامیل بعد از سالها،هیجان انگیز و شیرین بود. دو سه روز بعد بدنبال کلید سرنوشت وآرزوهای خود رفتیم، عجیب اینکه پذیرش فرزند در ایران مقررات سخت تری از امریکا داشت، ولی امکان انتخاب بیشتری وجود داشت، من بدنبال دختر بودم و سعید چشمانش پسرها را تعقیب می کرد.
بعد از 10 روز، دخترکی را برگزیدیم، شیرین و شیطون وقشنگ بود، تقریبا همه چیز آماده شده بود که یکروز در فضای آن مرکز،ناگهان پسری به من آویخت و گفت مرا با خودت ببر! پسرک پنج شش ساله ای بود به چشمانش نگاه کردم، پر از غم بود، از یکی از مسئولان درباره اش پرسیدم، گفت 2 سال پیش پدر ومادرش در یک حادثه رانندگی جان باختند، هیچ یک از فامیل حاضر به پذیرش او نشدند.
کنارش روی زمین نشستم، سرش  را روی پاهایم گذاشت، همه وجودم آتش گرفت، به سعید گفتم این راهم میخواهم، گفت کلی دردسر دارد. گفتم می پذیرم. گفت مرخصی مان تمام شده، گفتم تلفنی تقاضا می کنیم، گفت من هم از این پسرک خوشم آمده، اجازه بده بامسئولان مرکز حرف بزنم. من و سعید کلی برای سرعت بخشیدن به کارمان پرداختیم، کلی آشنا و دوست با نفوذ را رابطه کردیم، تا سرانجام در یک روز بارانی، درحالیکه دو مهمان کوچولوی ما، خیس از باران در آغوش ما فرو رفته بودند، سوار بر هواپیما بسوی خانه پرواز کردیم.
در مسیر فرودگاه تا خانه، دو مهمان کوچولو به پنجره اتومبیل چسبیده بودند و گذر اتومبیل ها و مردم راتماشا می کردند. دیدن چهره هیجان زده شان، ذوق وشوقی که در چشمان معصوم شان می درخشید، من و سعید را به اوج آسمانها برد، این قشنگ ترین هدیه نوروزی بود که بهم داده بودیم.

1321-2