1347- ... زوج جوانی که ما را با خود به بیراهه بردند

1321-1

ساناز از سانفرانسیسکو
زوج جوانی که ما را با خود به بیراهه بردند

من و داوود باعشق ازدواج کردیم، هر دو در ترکیه دانشجو بودیم، در یکی از تابستان ها که فامیل وآشنایان از ایران آمده بودند، وسیله آشنایی ما فراهم شد،  چون خواهر بزرگ داود دوست قدیمی خواهر من بود.
وقتی فامیل به ایران بر می گشتند، تقریبا ما را نامزد کرده بودند، بعد هم ما به یک ساختمان مشترک نقل مکان کردیم و کنار هم اتاق گرفتیم. این نزدیکی به یک عشق پرشور مبدل شد، بخصوص که ما هر دو تنها بودیم و نیاز به یک تکیه گاه روحی داشتیم.
تابستان بعد با حضور خانواده هایمان ازدواج کردیم، ضمن اینکه به آنها فهماندیم، تحصیل در ترکیه چندان ثمری ندارد و ما آینده ای با این مدارک درخارج از ایران نخواهیم داشت، مگر اینکه برای همیشه در این سرزمین ماندگار بشویم.
تحصیلات دو ساله مان را نیمه کاره رها کردیم و با تشویق و حمایت هر دو خانواده راهی سانفرانسیسکوشدیم، که برادر بزرگ داود زندگی میکرد و تلفنی قول داد که درحد توان خود، ما را یاری دهد.
درسانفرانسیسکو بدنبال زمینه های تحصیلی رفتیم،ولی دیدیم چون هنوز اقامت کامل نداریم و در ضمن سیتی زن هم نیستیم، از خیلی از مزایا محروم خواهیم بود، همین ما را واداشت بدنبال کار برویم، در آن مسیر هم راهی برای دریافت گرین کارت پیدا کردیم.
در سال سوم اقامت مان، ما تقریبا مشکلات را پشت سر گذاشته بودیم و من حامله شدم، هر دو شوق و ذوق عجیبی داشتیم و دلمان می خواست اقلا 4 فرزند داشته باشیم، چون دلم می خواست زندگی مان را بسازیم. داود هم گاه در هفته سه روز دو شیفت کار می کرد، من در فاصله این دو شیفت برایش غذا تهیه کرده و با خود سر کارش می بردم.
همین همکاری و تداوم عشق در ضمن سختکوشی سبب شد، وقتی دخترمان 4 ساله بود ما صاحب یک خانه کوچولوی نوساز با همه امکانات شویم، خانه ای که با عشق تزئین شده بود وهمه زوایایش را دوست داشتیم.
وقتی دومین فرزندمان بدنیا آمد، به اصرار داود، من دست از کار کشیدم، تا به بچه ها برسم و آنها را به مرحله ای برسانم که حداقل در سطح دبستان باشند، تا هر دو بتوانیم  روزها کار کنیم و ترتیبی بدهیم که بموقع بچه ها را برداریم و به خانه بیاوریم.
درهشتمین سالگرد ازدواج مان، در خانه خود جشنی برپا داشتیم، همه دوستان و آشنایان راهم دعوت کردیم، در آن شب با دوستان تازه ای هم آشنا شدیم که میترا و ناصر زوج جوانی نیز در میان شان بودند واز همان شب طرح دوستی را با ما ریختند.
ناصر عقیده داشت زن و شوهر باید استقلال خود را هم داشته باشند، هرگاه لازم بود با دوستان خود به سفر بروند، دیدارهای مردانه و زنانه جداگانه داشته باشند و خلاصه اینکه این استقلال سبب میشود زن وشوهر هیچگاه از هم خسته نشوند. قبل از آنکه من بتوانم این سیستم فکری را بپذیرم، داود به جمع مردان پیوست و اولین گردهمایی هایشان را با جلسه پوکر برپا داشتند. ظاهرا هر بار در خانه یکی از آنها بود، در آن شب زنها باید به خانه دیگری میرفتند و آنها هم دور هم گرد می آمدند.
من زیاد از این دیدارخوشحال نبودم، چون احساس می کردم میان زن وشوهرها بمرور فاصله می اندازد، ولی وقتی می دیدم داود خوشحال است اعتراضی نمی کردم، البته از سویی میترا هم مرا تشویق می کرد، با آنها  همراه شوم و به کلابها برویم، به سینما و رستوران برویم و خلاصه از قافله عقب نمانیم، ولی وقتی یکبار در یک کلاب دو سه جوان به ما نزدیک شده و مشروب تعارف مان کردند، میترا خیلی راحت پذیرفت و با آنها حتی رقصید. من جا خوردم، چون این مورد دیگر در سیستم اخلاقی من نمی گنجید.
من کم کم احساس خطر کردم، چون خیلی زودفهمیدم، داود با دوستان خود به کازینوها میرود، سر از استریپ کلابها در می آورد، گاه لباس هایش بوی عطر غریبه ای را میدهد، این مواردی نبود که من راحت از آن بگذرم، چون در تمام این مدت با وجود کجروی های میترا، من خودم را پاک و صادق نگه داشته بودم، حتی  روزی که فهمیدم  میترا برای خود دوست پسری پنهانی دارد، غیر مستقیم به داود گفتم ترجیح می دهم رفت و آمدم را با این خانواده قطع کنم، چون آنها را نسبت به هم صادق و وفادار نمی بینم. داود با من جنگید که اینقدر عقب مانده فکر نکن، ما آمده ایم در یک سرزمین مدرن، بعضی  آزادی های این سرزمین معنای خیانت نمی دهد، چرا مسائل را بزرگ می کنی؟
من به بهانه بیماری خودم را از جمع میترا و دوستانش کنار کشیدم، میترا خیلی عصبانی شد و گفت نکند دوست پسرت اجازه نمی دهد! من با خنده گفتم هنوز به این درجه روشنفکری شما نرسیده ام، که دوست پسر داشته باشم و در ضمن عاشق شوهرم هم باشم!
برقی در چشمان میترا دیدم، که بیشترمفهوم خشم و انتقام می داد، اتفاقا درست حدس زده بودم، چون دو هفته بعد داود گفت تو درغیبت من چه می کنی؟ اگر روزی بفهمم بمن خیانت کرده ای، فورا طلاق ات می دهم.
این حرف داود خیلی بمن برخورد، برسرش فریاد زدم که من از جنس میتراها  نیستم، من زن آزاده و وفادار و صادقی هستم. داود گفت امیدوارم چنین باشد، چون من چیزهای دیگری شنیده ام. باز این حرف عصبانی ترم کرد، بطوری که همان شب بچه ها را برداشته و به خانه دوستم در سن حوزه رفتم، با خودم فکرمی کردم داود بلافاصله به سراغم می آید، ولی هیچ خبری نشد، من بعد از یک هفته ناچار به خانه برگشتم، ولی خانه را جهنمی دیدم، چون چنان آشفته و بهم ریخته بود که انگار صد نفر مهمان در آن چند روز گذرانده اند.
همان شب یکی از دوستانم زنگ زد و گفت همه جا پیچیده که تو دو سه تا دوست پسر داری، حتی شوهرت هم تو را متهم به خیانت چند باره کرده است! من هاج وواج مانده بودم، عصبانی وخسته و سرگشته به سراغ هادی برادر داود رفتم، همه ماجرای زندگیم را برایش توضیح دادم، گفتم آمده ام تا با کمک شما طلاق بگیرم، من دیگر تحمل این زندگی را ندارم. هادی گفت طلاق گرفتن و در برابر اینگونه رویدادها تسلیم شدن کار آسانی است، ولی هیچگاه فکر کرده ای که عاقبت دختر و پسرت چه میشود؟ شما که سمبلی از عشق و دلدادگی بودید، چه شد که به چنین  روزی افتادید؟ گفتم ورود میترا و شوهرش به زندگی ما، همه چیز را بهم ریخت، هادی گفت آوازه میترا همه جا پیچیده است، او هرچند گاه یک دوست پسر جدید می گیرد، او در همه کلاب ها دیده میشود، او یک زن سالم نیست، اوبراستی یک لکه سیاه درجمع خانواده های ایرانی این شهر است. گفتم من واقعا چه باید بکنم؟ گفت من کمک می کنم تا هم چهره واقعی میترا را به داود نشان بدهی و هم شوهرت را بخود آوری.
در آن لحظه به گریه افتادم، به هادی گفتم که من هنوز عاشق شوهرم هستم، عاشق بچه هایم هستم، دلم نمی خواهد این زندگی را از هم بپاشم.
از فردا، از سویی خودم و از سویی هادی، مستقیم وغیر مستقیم، داود را در مسیری قرار دادیم، تا با چشم خود به بیند که میترا چه می کند. بعد هم تصاویری از میترا و دوست پسرهایش وهمچنین خلوت میترا با دوستانش را بدست داود رساندیم، داود تازه بخود آمد، قبل از آنکه من با او حرف بزنم هادی او را با خود به یک سفری دو روزه برد.
وقتی داود برگشت با یک سبد گل به خانه آمد، ابتدا بچه ها را بغل کرد و بوسید و بوئید، بجرات یکسالی بود که داود بچه ها را به آغوش نگرفته بود، بعد مرا بغل کرد و در گوشم بعد از دو سه سال از عشق گفت، اینکه از این دوره تاریک  زندگی اش شرمنده است، برایم بطور سربسته توضیح داد، که تا مرز هرزگی هم پیش رفته بوده، و خوشبختانه در این چند هفته بخود آمده و تکان خورده و از اینکه من زن وفادار و اصیلی بوده و هستم، برخود می بالد.

1321-2

1347-8