در پیچ و خم هفته - محمد سعید حبشی

1355-83

روز اول
دیگر پیر شده ام


امروز زاد روز «جمال میرصادقی» نویسنده ای  با 43  کتاب و داستان های زیادی برای مطبوعات است که متاسفانه حق او ادا نشده است.
او اهل جاروجنجال نیست وعشق1355-78 به نویسندگی هنوز چون چشمه جوشانی در درون او درحال فوران است.
او که اکنون هشتاد ساله شده، در سال هایی که در مشاغل گوناگونی در ادارات و مراکز آموزشی خدمت میکرد، همیشه کتابی برای خواندن در دست داشت و به همین خاطر بقیه کارمندان شکایتش را به مدیران می کردند.
او یکبار در پاسخ یکی از مدیران که او را مورد مواخذه قرارداده بود که چرا در وقت اداری کتاب می خواند، گفته بود: به نظر شما بد نیست به جای وراجی، چای خوردن، غیبت و تخمه شکستن کتاب بخوانم؟
جمال میرصادقی فارغ التحصیل رشته ادبیات از دانشکده ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران است و کتاب های او تاکنون به زبانهای آلمانی، انگلیسی، ارمنی، ایتالیایی، روسی، رومانیایی، عبری، مجاری، هندو، اردو و چینی ترجمه شده است. او اکنون برای  نوشتن یک داستان دویست صفحه ای دو سه سال وقت صرف می کند،چون  به گفته خودش توانایی آن را ندارد تا روزی بیش از دو ساعت از ذهن خود کمک بگیرد.
او می گوید :خانه ام هم مانند خودم پیر شده و تنها سرپناهم درحال لرزیدن است. چند نفری هم برای دستکاری آمده اند که گفته اند ده میلیون می خواهند و من در پاسخ فقط لبخند زدم. چون آهی در بساط ندارم. متاسفانه وضع کتاب و کتابخوانی هم که بد  است. وقتی کتابی که نوشته شده نمی توانی چاپ کنی، و درعوض آثار مبتذل زود مجوز می گیرد و پرفروش هم می شود، تاثیر بدی به روی نویسنده می گذارد و نویسنده از نوشتن قهرمیکند. درحالی که به نظر من نویسنده در بدترین شرایط هم باید بنویسد تاتخیلات ذهنی او فروکش نکند.
همسر مهربان و وفادار جمال میرصادقی نیز که همواره یاور شوهرش در فراز ونشیب های زندگی بوده و به ادبیات عشق می ورزد از خود کتابی به یادگار گذاشته که «واژه هنر داستان نویسی» نام دارد.
عمرشان پایدار و یادشان گرامی باد...


روز دوم
از بدبختی تا خوشبختی


جشنواره کن امسال از آلن دلون بازیگر معروف فرانسوی تقدیر شایسته ای کرد و یکی از بهترین فیلم های او را  به نام «بعد از ظهر بنفش» نمایش داد.
زمانی که آلن دلون 77 ساله وارد محل1355-79 نمایش نسخه جدید فیلم  معروفش با کارگردانی «رنه کلمنت» شد، ده ها خبرنگار وعکاس و بسیاری از چهره های معروف سینما دور او حلقه زدند. او به پاس یک عمر دستاورد سینمایی مورد تقدیر قرار گرفت و پا به پای تماشاچیان از فیلم خاطره انگیز خود که برای اولین بار در آن در نقش اول ظاهرگشت، دیدن کرد.
فیلم «بعد از ظهر بنفش» در بخش فیلمهای کلاسیک  نمایش داده شد و برای تماشاچیان که سالن را پر کرده بودند بسیار دیدنی و جذاب بود.
آلن دلون که تاکنون دو جایزه را از جشنواره های  برلین وفرانسه دریافت کرده هم اکنون در ویلای شخصی اش در سویس زندگی می کند.
آلن در دهکده ای نزدیک پاریس متولد شد. پدرش سینمای کوچکی را اداره می کرد و مادرش در یک داروخانه بکار اشتغال داشت. بعد از جدایی پدر و مادر و آغاز سرگردانی آلن دلون، او به سربازی رفت. چون به خاطر تنبلی  چند بار از مدرسه اخراج شده بود. پس از سربازی به عنوان پیشخدمت در کافه های مختلف پاریس کار کرد. مدتی هم با گروه های خلافکار قاطی شده بود. اما یکبار که با لباس کرایه ای به جشنواره کن رفت تا خودی نشان دهد، چهره و تیپ جالبش توجه فیلمسازان را جلب کرد و به او که از هنرپیشگی چیزی نمیدانست پیشنهاد بازی دادند. و بدین ترتیب او تبدیل به بازیگری شد که در سراسر دنیا دوستداران فراوانی پیدا کرد و ثروت او روز به روز افزایش یافت.
او در سال 1998 درکنار ژان پل بلموندو در فیلم نیمه شانس ظاهر شد و پس از آن از بازیگری برای همیشه استعفا داد. سرگرمی او درحال حاضر جمع آوری آثار هنری و پروش اسب های  مسابقه است. او دوبار ازدواج کرده و سه فرزند دارد. واکنون تنها زندگی می کند.
پسرا و آنتونیا که از همسر اولش ناتالی است هم اکنون در فیلم ها بازی میکند ولی هرگز نتوانسته مانند پدرش معروف شود.


روز سوم

بوقچی دل شکسته


بوقچی های معروف تیم های فوتبال که سال ها بر هیجان مسابقات فوتبال می افزودند یکی یکی خاموش شدند و کسی هم از آنها یادی نکرد.
محمد بوقی یکی از این 1355-80بوقچی ها بود که هنگام مسابقات مهم پرسپولیس کارسیگار فروشی خود را رها می کرد و با بوقش به استادیوم ها می رفت تا به بازیکنان مورد علاقه اش نیرو دهد. او را حتی به جام جهانی  1978 بردند تا با بوق اش تیم ایران را برنده کند.  البته هزینه سفر او را هواداران فوتبال دادند نه موسسات ورزشی کشور.
با درگذشت محمد نایب عباسی معروف به محمد بوقی در سال 1371 صدای بوق او برای همیشه خاموش شد.
حسن نیک بخت ملقب به حسن تارزان بوقچی تیم استقلال بود که او نیز در سال 2002 در سن 76 سالگی به دیار فانی رفت.
یکی از بوقچی های معروف تیم استقلال که هنوز در قید حیات است«محمود هداوند» معروف به محمود بوقی است که امروز از گله هایش با خبر شدم.
او می گوید: چهل و هفت سال برای تیم استقلال در سرما و گرما و برف و باران بوق زدم، اما حالا هیچکدام از بازیکنان و دست اندرکاران فوتبال تحویلم نمی گیرند وحتی حالی هم از من نمی پرسند.
محمود بوقی می گوید: برای خریدن بوق حتی پول ودیعه خانه ام را دادم و به خاطر آن همسرم مرا پنج ماه از خانه بیرون کرد.اما چه فایده که حالا برای خرج فرزند بیمارم مجبور شدم دو تا از بوق هایم را به قیمت ارزان بفروشم. بوق هایی که دیگر کسی نیست آنها را بسازد. چون تنها کسی  که در محله گمرک  این بوق ها را می ساخت سکته کرد و مرد.
محمود بوقی ادامه میدهد: با تیم ملی به 52 کشور رفتم و از جیب خرج کردم تا دل بازیکنان ومسئولان فوتبال را شاد کنم. اما حالا که دل من شکسته هیچکس احوالم را هم نمی پرسد.


روز چهارم
آناهیتا و سوزن


امسال بخش «سینه فونداسیون» جشنواره کن، جایزه نخست خود را که پانزده هزار یورو بود به یک دختر فیلمساز ایرانی اهدا کرد که فیلم کوتاه خود را در امریکا ساخته است.
این جایزه ویژه دانشجویانی است 1355-81که فیلم های کوتاه خود را در زمان آموزش در مدارس موسسه هنر سینما، می سازند.
آناهیتا قزوینی زاده که فیلم کوتاه سوزن را ساخته در آمریکا اقامت دارد و در شیکاگو درمدرسه هنر، فیلمسازی می آموزد.
فیلم او و دو فیلم دیگری که سازندگان آن بلژیکی و رومانیایی بودند وبرنده جایزه شدند، در میان 18 فیلم انتخاب شده ای بود که از بین 1550 فیلم کوتاه از 277 مدرسه فیلم در سراسر دنیا، به دست هیات داوران رسیده بود.
داستان فیلم درباره دختر خردسالی است که می خواهند گوش او را برای انداختن گوشواره سوراخ کنند اما انجام این کار بدلیل آنکه میان پدر ومادر دختر اختلافاتی بروز کرده وکارشان به مرحله طلاق کشیده شده، با مشکلاتی روبرو می شود...
آناهیتا که پیش از ورود به مدرسه موسسه هنر شیکاگو درکارگاه عباس کیا رستمی نیز تجربه هایی در زمینه فیلمسازی کسب کرده، تصمیم گرفته ساختن یک فیلم بلند را تجربه کند که سوژه آن به نوعی با داستان فیلم کوتاه او«سوزن» ارتباط دارد.
چنین موفقیت هایی برای جوانان ایرانی خوشحال کننده است.


روز آخر
خورشید زندگی


از زمانی که نوشتن روی چوب و سنگ آغاز شده و بعدها به اختراع کاغذ انجامید، سودای نویسندگی درهر انسانی که در هر زمانی می زیست پدید آمد.
یکی از دلایل شوق به نوشتن، انتقال دیدگاه های شخصی است که به گونه ای متفاوت به اطراف  نظر دارد و سعی می کند آنها را با کیفیت بهتر وگسترده تر به مخاطبان خود منتقل سازد.
در این زمینه گوستاو فلوبر نویسنده کتاب مادام بواری می گوید:
هنر نویسندگی، هنر پی بردن به چیزهایی است که به آن اعتقاد دارید.
حال جای بسی خوشحالی است که در بازار بی رونق کتاب و کتاب خوانی، عده ای درغربت دست به قلم می برند تا افکار و تجربه های زندگی خود و دیگران را به روی کاغذ آورند.
یکی از این افراد«نیلوفر شیرازی» است که نه تنها دست به قلم برده، بلکه شهامت به خرج داده تا به زبان انگلیسی، فرهنگ خانوادگی ایران زمین را در جزوه ای نفیس به چاپ برساند.
وقتی اشعار او را در این جزوه می خواندم، با آنکه کلمات به زبان انگلیسی بود، اما به سادگی و روانی،  فرهنگ ایرانی در آن جریان داشت و درون پاک نویسنده را متجلی می ساخت.
گرچه با یک جزوه و دو جزوه و چند کتاب هنوز راه درازی  تا نویسنده شدن باقی است، اما  ویلیام فاکنر نویسنده کتاب خشم و هیاهو می گوید: باید نوشتن را شروع کرد و شانس خود را آزمود. اگر بد شد یا کسی استقبال نکرد نباید نا امید شد. باید نوشت و نوشت تا خوب شود و دیگران با خبر شوند. این را بدانید که وقتی دست به قلم می برید حتما میتوانید کار خوبی انجام دهید .
نیلوفر که در آرامش محل اقامتش درکانادا اشعار خود را زیر عنوان «هرگاه زندگی ام را لمس کنی خورشید می درخشد» چاپ کرده اکنون با کوچ به امریکا و زندگی در هیاهوی لس آنجلس، اشعارهای تازه خود را برای جزوه بعدی می سراید.
او همسر و دو  فرزند دارد که برای او و خانواده اش آرزوی موفقیت دارم.

1355-82