... مجموعه عکس های ایرانی که دیگر نیست

1361-25

1361-22

اخیرا گالری آمریکایی «ترایپاد» درشهر ونیس درحومه لس آنجلس،  نمایشگاهی از آثار عکاس سرشناس ایرانی،  پیتر کاراپتیان  به نام  «ایران: روح یک سرزمین باستانی» را به معرض نمایش گذاشته است.
در این نمایشگاه بی سابقه، که به شدت تماشاگران ایرانی و آمریکایی را تحت تاثیر قرار می دهد، برای نخستین بار نسخه های محدودی از  ۶۳ عکس هرگز دیده نشده از اماکن تاریخی و مناظر طبیعی ایران پیش از انقلاب، مناظری که اغلب آن ها دگرگون و یا به کلی نابود شده اند  به برای تماشا و فروش در دسترس علاقمند گذاشته شده است.  
پیتر کاراپتیان، عکاس برنده جایزه ارمنی تبار ساکن لس آنجلس، از اواخر سال ۱۳۵۶ تا وقوع انقلاب به همراه دیوید فراست روزنامه نگار سرشناس بریتانیایی برای ساختن یک سری فیلم های مستند به نام «بزرگراه تمدن» برای تلویزیون بی بی سی به عکاسی از این اماکن و مناظر تاریخی و طبیعی ایران پرداخت. آقای کاراپتیان در طول سفر دوساله خود به مناطق مختلف ایران بیش از  ۳۰۰۰ قطعه عکس گرفته است . عکس هایی که در طول مدت 35 سال گذشته به صورت نگاتیوهایی در آرشیو او نگهداری شده است و امروز به کمک یک گالری آمریکایی،  این فرصت به دست آمده که هرایرانی بتواند نسخه دیجیتالی از این عکس های نایاب و مناظری که برخی از آن ها دیگر هرگز تکرار نخواهد شد را در این نمایشگاه تماشا کند. 
پیتر کاراپتیان می گوید: «درسال 1976، من در لندن کار و زندگی می کردم  که یکی از دوستانم به نام تونی مه یر درباره پروژه مستندی برای بی بی سی به نام «بزرگراه تمدن»  با من تماس گرفت . در آن زمان من با تهیه کنندگان این فیلم ملاقات کردم و آن ها به من پیشنهاد دادند که برای مدت سه سال برای گرفتن عکس های این  فیلم مستند با دیوید فراست به ایران بروم .» 

1361-23

توصیف عکس ها از زبان خود عکاس
آرامگاه کوروش یک منظره واقعا باشکوه و رومانتیکه– درواقع دو تا کوهستانه که در یک دره به هم می رسند و بعد هم این آرامگاه قرار گرفته. من قرار بود از آن عکاسی کنم ولی متاسفانه محل آرامگاه کوروش هم مثل خیلی از اماکن تاریخی دیگه، اطرافش را ساختمان های مدرن اداری و امنیتی مختلف پوشانده بود و به من اجازه نمی داد که آن حالت «تنهایی» و سکونی که در آرامگاه وجود دارد را درعکس نشان بدهم. بنابراین تصمیم گرفتم با هلیکوپترازیک فاصله خیلی دورتر، از آرامگاه عکس بگیرم. درواقع هلی کوپتر درزاویه ای از بنای آرامگاه به شکلی قرار گرفت که یک افق ایده آل برای من بوجود آورد. درضمن غروب آفتاب هم وضعیتی پیش آورده بود که ساختمان های مدرن اطراف مقبره زیر سایه ها از نظرپنهان بشوند. ابرها هم شانس بزرگی بود که بتونم در عکس،  فضای اطراف مقبره را به صورتی آرامش بخش/ درعین حال اسرارآمیز و تاریخی نشان بدهم. از این تصویر،هم درفیلم استفاده شد وهم روی جلد کتابی که بعدها درباره آن ساخته شد.
مشکل اینجاست که وقتی شما در زندگی یک بار شانس آنرا داشته اید که با هلی کوپتر از مناظر مختلف عکس بگیرید، دیگه همیشه آرزو  دارید که یک هلی کوپتر بیرون در منتظر داشته باشید که بتونید برای عکاسی از آن استفاده کنید. اما خوب باید این رو هم بگم که عکاسی با هلیکوپترچندان هم آسان هم نیست. اون ها یک صندلی مخصوص برای من تهیه دیده بودند که به بیرون بدنه هلیکوپتر وصل شده بود. بنابراین شمارو می بندند به این صندلی با دوربین و وسائل و کیف عکاسی و همین وبس. وقتی شما درحال پرواز در این شرایط هستید هیچ راهی نداره که بتونید با خلبان درتماس باشید. برای مثال موقعی که می خواستم فیلمم رو عوض کنم  خب چطور می تونستم به خلبان بگم  یواشتر پرواز کنه تا حرکت باد کمتر بشه؟ بعضی وقت ها گرفتاری ها بیشتراز این حرف ها بود. مثلا وقتی داشتم از کوه دماوند عکس می گرفتم هلیکوپتر مدتی توی یک مه غلیظ پرواز می کرد. همه جا سفید بود.من پرسیدم آیا میشه کمی بالاتر بریم که بتونیم کوه را ببینیم؟ حالا من اینجا وسط این مه سفید نشسته ام. بعد همینطور که بالامیرفتیم یکهو از توی ابرها بیرون آمدیم آنوقت یکدفعه این کوه با همه عظمتش جلوی ما قرار گرفت. فورا دوربینم را آماده کردم. اما هوا آنقدر سرد شده بود که یکهواحساس کردم دارم یخ می زنم. در عرض چند لحظه کوتاه  درجه هوا به زیر صفر رسیده بود. چندبار سعی کردم با فریاد به خلبان حالی کنم که دیگه نمی خوام عکس بگیرم و بهتره هرچه زودتر و تا یخ نزدیم برگردیم اما او صدای من رو نمی شنید. به هرحال و به هرشکلی که بود سه یا چهار عکس گرفتم که درواقع برایم حکم یک جایزه بزرگ را داشت.
کوچ نشین ها به هیچ  سیستم مملکتی که در آن زندگی می کنند وابستگی ندارند. آن ها صاحب هیچ ملیتی نیستند و هیچوقت  در یک محل بخصوص باقی نمی مانند. به همین دلیل هم شما نمی تونید آن هارا به آسانی پیدا کنید. یعنی نمی تونید بگید می رم به دهات آن ها و پیداشون می کنم. در آن زمان تنها راه پیدا کردن کوچ نشین ها از طریق ارتش و دستگاه های ردیابی ماهواره ای  آن بود. ارتشی ها به من گفتند ما تورو در یک جایی توی کوهستان پیاده می کنیم و بعد هم می آییم دنبالت. من گفتم: چی؟ آن ها گفتند بله یکی با اسب می آید دنبالت و برت می گردونه. من درحالی که از هلی کوپتر پیاده می شدم گفتم : اما من اسب سواری بلد نیستم. اما هلی کوپتردر همان لحظه پرواز کرد و من رو همونجا گذاشت.  دوربینم رو برداشتم و مدتی روی یک سنگ نشستم و به منظره روبرویم نگاه کردم. به این سلسله کوه های عظیم و بی پایان. به خودم گفتم :چه کسی می تونه منو اینجا پیدا کنه؟ تا اینکه بالاخره ازتوی افق سواری را دیدم که به نظر می رسید به طرف من می آید و یک اسب دیگر هم همراهش بود. گفتم خیلی خوب و سوار شدم . ساعت ها با اسب توی این منطقه کوهستانی بالا و پائین رفتیم. ناگهان به کنار این فلات یا زمین مسطح رسیدیم و من متوجه جمعیت کوچ نشینی شدم که تازه به آنجا رسیده بودند و مشغول زدن چادرهاشون بودند. هرروز ساعت 4 صبح این ها بلند می شدند، چادرهارا پائین می آوردند، اثاثیه شان را بار این اسب ها می کردند با صدها بز و گوسفند به طرف محل بعدی حرکت می کردند. حدود ساعت 5 عصر به آنجا می رسیدند و دوباره وسائلشان را پهن می کردند. فکر کنید این عمل  از هزارها سال پیش هرروزبه همین صورت تکرار شده بود . یک بار هم با همه این وسائل از رودخانه ای گذشتیم و آن ها حیوانات کوچکتر را بغل کردند و از میان آب ها گذشتند. این  برای من تجربه واقعا حیرت آوری بود. اهالی ایل آدم های آرام و صلح آمیزی بودند. آن ها من رو که یک غریبه بودم با آغوش باز پذیرفتند و هرچه  داشتند را با من قسمت کردند .موقع خداحافظی هم  از من خواستند که بمانم و گفتند نرو و زن ها و بچه ها گریه کردند.
 برای دیدار از این نمایشگاه منحصر به فرد، ملاقات با عکاس  و گرفتن اطلاعات درباره عکس ها با تلفن  310-452-4300 تماس بگیرید.

آدرس محل نمایشگاه :

Tripod Gallery
 608 Main Street.Venice, CA 90291

1361-24