1362- ! ماری در آستین

1321-1

سپیده از اورنج کانتی:
ماری در آستین !

با تشویق دوستان و فامیل، من به اتفاق شوهر و دو دخترم، سال 96 به امریکا آمدیم و مقیم اورنج کانتی شدیم. کامی شوهرم مرد زحمتکش و خانواده دوستی بود، او هر روز ساعت 7 صبح خانه را ترک می گفت و ساعت 8 شب خسته باز می گشت،ولی بروی خودش نمی آورد، من خوب می فهمیدم که از شدت خستگی درحال افتادن است،ولی با ما سر میز می نشست، شام میخورد، از حال و احوال بچه ها می پرسید، از خاطرات روزانه اش میگفت و کلی هم مرانوازش می داد و به بستر میرفت. دلم میخواست کمکش کنم ولی مسئولیت بچه ها، کار خانه، آشپزی وبردن و آوردن بچه ها از خانه به مدرسه، وقتم را پر می کرد، تا سرانجام یک فروشگاه ایرانی پیدا کردم، که نیاز به ساندویچهای مختلف داشت ومن با همه نیرو و سلیقه روزی 60تا 100 نوع ساندویچ تهیه می کردم و پول قابل توجهی هم نصیبم می شد وهمین کمک بزرگی به هزینه های بچه ها و پرداخت پول آب وبرق و گاز و تلفن بود.
زندگی مان به سختی می گذشت، بچه ها بزرگ می شدند، قد می کشیدند، همه چیز برایشان فراهم بود، و من و کامی نمی گذاشتیم حسرتی به دل شان بماند.
بعد از 5 سال زندگی مان روی آرامش بخود دید. من با اصرار از کامی خواستم کمی از زمان کار روزانه اش کم کند. چون او دچار درد شدید گردن وکمر شده بود و پزشکان توصیه عمل جراحی داشتند، ولی کامی می گفت اگر عمل کنم، هم کارم را ازدست میدهم و هم هزینه های زندگی مان سنگین است، چون تازه آپارتمانی خریده بودیم و قسط آن را می دادیم، اتومبیل تازه ای هم خریده بودیم، برای پزشک و دارو و بیمارستان بیمه  گرفته بودیم و یکروز من متوجه شدم که کامی برای روز مبادای من، بیمه عمر هم  تهیه دیده است.
آغاز سال 2002 بود که جلیل برادرشوهرم نیز به ما پیوست، همه خوشحال بودیم، جلیل مهندس کامپیوتر بود، خیلی زود هم کاری پیدا کرد، ولی در همان آپارتمان ما زندگی می کرد. او بودکه کامی را تشویق کرد، گاه شبها بیرون بروند، مشروبی بخورند و بادوستان خوش باشند! من مخالفتی نداشتم، فقط اصرار میکردم یکی از شما کمتر مشروب بخورید که حادثه ای پیش نیاید.
یک شب قرار دیداربا دوستان مرد خود را در یک کلاب، به بهانه تولد داشتند، ولی  من نمی دانم چرا دلم شور میزد، یکی دو بار  به کامی گفتم ترا بخدا مواظب خودت باش، کامی می گفت من بخاطر شما هم شده باید مراقب خودم باشم.
هر دو رفتند، ولی من خوابم نمی برد، ساعت از 4 نیمه شب گذشت، سابقه نداشت کامی اینقدر دیر بیرون بماند، به تلفن دستی اش زنگ زدم جوابی نیامد، سرم را با تلویزیون گرم کردم و نفهمیدم چه موقع خوابم برد. با صدای زنگ در بیدار شدم، خیالم راحت شد، در را بازکردم ولی یکی از دوستان کامی بود، پرسیدم طوری شده؟ گفت کامی و خلیل تصادف کردند، هر دو بیمارستان هستند. گفتم زیاد جدی که نیست؟ گفت در مورد جلیل جدی نیست، ولی کامی بدجوری زخمی شده است! من بلافاصله لباس پوشیدم و راه افتادم، نیم ساعت بعد در بیمارستان بودم. پرستاران نگذاشتند من به اتاق کامی بروم، یکی شان گفت متاسفانه دیرآمدی! همانجا زانو زدم، قدرت گریه کردن نداشتم، انگار همه انرژی بدنم را کشیده بودند، نفسم بند آمده بود، بلافاصله مرا در درون اتاقی بردند و برایم اکسیژن آوردند.
مصیبت بزرگی بود، باورم نمی شد، این چنین سریع و آسان تکیه گاه زندگیم را از دست داده باشم، تا سه روزهمه گریه میکردند، ولی من مات شده همه را نگاه می کردم، همه نگران من بودند، جلیل سعی داشت مراآرام کند، مرتب می گفت کامی تا آخرین لحظه اسم تو را می آورد، ولی برایم توضیح نداد که واقعا چه حادثه ای پیش آمد؟ چه کسی مقصر بود؟ چرا کامی آنچنان زخمی شد و او جان سالم بدر برد؟
تا دو هفته فامیل و دوستان لحظه ای ما را تنها نمی گذاشتند، ولی کم کم همه بدنبال گرفتاریهای خود رفتند و من احساس کردم بدجوری تنها شده ام. جلیل مرتب در گوش من میخواندکه سپیده خانم نگران نباش، من اینجا هستم، من تا آخر عمر درخدمت تو و بچه ها هستم، من نمی گذارم این حادثه خانواده را از هم بپاشد، بعد هم یکی دو تا از دوستان زمزمه سر دادند: چرا با جلیل ازدواج نمی کنی؟ او هم برادرشوهرت است و هم علاقمند به بچه هایت و هم علاقمند به خودت!
من ابتدا نشنیده می گرفتم، ولی بمرور متوجه شدم که جلیل به هزینه های زندگی مان کمک می کند، برای بچه ها لباس و هدیه می آورد. برای من گاه  کادویی زیر متکا می گذارد. با اصرار سه روز ما را به سفر برد و در طی سفر، دو سه بار دست مرا بوسید و گفت تو کامل ترین زن دنیا هستی ودرست 14 ماه بعد با تشویق دوستان و اطرافیان وخودش، من تن به وصلت با او دادم. من ته دلم خوشحال نبود، چون واقعا نمی خواستم هیچکس جای کامی بنشیند، او تنها عشق زندگی من بود، او یک مرد فداکار و عاشق، پر از چشمه های عطوفت و مهربانی بود، به همین دلیل ماه ها طول کشید، تا من به رابطه با جلیل رضایت بدهم،، بعد هم احساس کردم بهرحال جلیل بهتر از یک مرد غریبه است، که مسلما تحمل بچه های مرا ندارد. جلیل با دخترها رابطه خوبی داشت، با آنها دوچرخه سواری می کرد، به سینما میرفت، گاه با هم به رستوران می رفتند و من سخت به همان کار سابق خود مشغول بودم و هرچه در می آوردم به حساب بچه ها می ریختم. سال 2008 من دچار سرطان سینه شدم، بشدت ترسیده بودم، ولی جلیل می گفت جای نگرانی نیست.می گفت ده ها نفر را می شناسد که با سرطان سینه جنگیده و بر آن پیروز شده اند. من تن به 2 عمل جراحی حساس دادم ودر این مدت بکلی از دخترها غافل شده بودم. سیما 18 ساله و سهیلا 19 ساله بودند، هر دو بلند قامت و زیبا شده بودند. می دیدم که همه نگاه ها را بدنبال خود می کشند. من با اصرار خواهرم، 20 روز به کانادا رفتم، احساس می کردم این آخرین دیدارهای من است، اصلا اعتماد به نفس نداشتم، بشدت ضعیف شده بودم، بعضی شبها بر بالین بچه ها می رفتم و از اینکه آنها بدون من تنها و بیکس می شوند اشک می ریختم.
جنگ با سرطان همچنان ادامه داشت، من هرچه پس انداز داشتم به جلیل دادم، تا در خرید داروهای گرانقیمت دچار مشکل نشود، در این میان دلم به بچه ها خوش بود، ولی می دیدم که هر دو هر روز تکیده و لاغر و گاه عصبی میشوند. هر چه می پرسیدم جوابی نمی دادند، تا آنجا که حتی سیما به بهانه کالج به لس آنجلس نقل مکان کرد و گفت تلفنی با من حرف میزند و گاه بدیدنم می آید. همان روزها ناگهان متوجه شدم سهیلا حامله است، نزدیک بود سکته کنم، چون نمی دانستم به چه کسی تعلق دارد، او را تحت فشار گذاشتم، گفت یک دوست پسر دارد، که به اروپا رفته، بمجرد بازگشت با او ازدواج می کند.
یکروز که خوشحال از بیمارستان برگشته و به سهیلا گفتم همه ریشه های سرطان در بدن من سوخته، دیگر نگرانی ندارم، و می خواهم شب وروز کار کنم، تا جواب محبت های جلیل را بدهم، سهیلا فریاد زد این حیوان نیاز به جبران ندارد. گفتم چه شده؟ گفت هیچ!ولی من رهایش نکردم تا اعتراف کرد که در تمام  مدت بیماری، عمل های جراحی، شیمی درمانی، جلیل به آنها با تهدید و زور تجاوز کرده و به آنها گفته اگر با من حرف برنند، مرا در شرایط سخت بیماری رها می کند و می رود، حتی وانمود کرده که ماهانه 3 تا 5 هزار دلار هزینه داروهای مرا می دهد.
من که همه وجودم می لرزید، بروی زمین غلتیدم، فریاد زدم به پلیس زنگ بزن، سیما را خبر کن. سهیلا که بشدت اشک می ریخت پلیس را خبر کرد، قبل از آنکه جلیل به خانه برگردد، بچه ها همه چیز را گفته بودند و بمجرد ورود جلیل، پلیس  او را دستبند زد و با خود برد.
جلیل به زندان طولانی محکوم شد و قاضی همه پس اندازاو را بمن بخشید و ترتیبی داد تا همه آنچه در ایران دارد همه با امضا ووکالت جلیل بمن تعلق گیرد. قاضی برای همیشه سایه یک ناجوانمرد را از زندگی ما دور کرد.
اینک آپارتمان ما پر از تصاویر کامی است، در کنار هر تصویرش، نمونه هایی از اخلاق خوب، جوانمردی، مهربانی و انسانیت او را نوشته ایم، انگار کامی زنده است و با ما حرف می زند، من حتی گاه صدای بچه ها را می شنوم که با او درد دل می کنند، درد دل با مردی که هرگز تکرار نمی شود.

1321-2