1363- ! گرگ هایی در لباس میش

1321-1

رویا از لس آنجلس:
گرگ هایی در لباس میش!

زیر سقف شهر لس آنجلس، من شاهد رویدادها و آدم هایی بودم، که حتی در خواب هم نمی دیدم. تعجب نکنید، شاید آن سوی خانه، کوچه و خیابان شما هم ، چنین آدم هایی زندگی می کنند  و شما بی خبرید!
9 سال پیش بود که من به اتفاق شوهر، پدر و مادر، دو خواهر و برادرم به لس آنجلس آمدیم. خوشبختانه با گرین کارت و دستمایه خوبی که با خود داشتیم. همه چیزمان را فروخته بودیم. بطور جمعی، سرمایه مان حدود دو میلیون و 500 هزار دلار بود، ثمره 80 سال عمر پدرم، حدود بیست و پنج سال کار برادرم وهمچنین پس انداز من و شوهرم. نیت مان این بود،خانه ای بزرگ و یا دو سه آپارتمان بخریم، بیزینس مشترکی راه بیاندازیم و چون گذشته پشت هم بایستیم و آینده را بسازیم.
به توصیه پدرم باید ابتدا آشیانه ها را برپا می ساختیم و دود آشپزخانه را به هوا می فرستادیم که بعد از 4 ماه میسر شد. 3 آپارتمان نزدیک به هم در یک ساختمان خریدیم و گردهمایی های خانوادگی مان را راه انداختیم، که به همه نیرو می بخشید و احساس آرامش می کردیم.
یکروز تعطیل که به دیسنی لند رفته بودیم، با یک خانواده ایرانی آشنا شدیم، 6 نفر بودند، می گفتند 10 سالی است، در لس آنجلس زندگی و کار می کنند. وقتی فهمیدند ما تازه آمده ایم، در تدارک شروع کسب و کاری هستیم، هشدارها و نصیحت هایشان آغاز شد. می گفتند ترا بخدا مراقب باشید، در هرگوشه این شهر گرگی خوابیده است در لباس میش!
یکی شان گفت هرچه راهنمایی، سئوال و اطلاع نیاز دارید، ما در خدمت هستیم، توقعی هم نداریم، چون خودمان با دردسرهای فراوانی شروع کردیم، حتی نیمی از سرمایه مان را از دست دادیم، دیگری می گفت ما چون قانون را نمی دانستیم، تا پای زندان هم رفتیم. ولی در مدت ده سال، فولاد آبدیده شدیم. ما همانروز قرار و مدار دیدارهای بعدی را گذاشتیم، آخرهفته بعد، در خانه آنها مهمان شدیم. پذیرایی گرمی کردند، شیدا دختر بزرگ شان، با برادرم چنان صمیمی شد، که زمان خداحافظی، پشت اتومبیل ها، همدیگر را عاشقانه بوسیدند!
نامی برادرم یک ماه بعد گفت عاشق شیدا شده و میخواهد با او ازدواج کند، چون شیدا یک نامزد داشته که جواب کرده و بهتر است هر چه زودتر این وصلت صورت بگیرد، همه ما شوکه شده بودیم، چون نامی از آن نوع مردانی نبود که در مورد عشق و ازدواج، آنچنان عجولانه تصمیم بگیرد، ولی بهرحال خواسته او بود، ما هم مطیع و خوشحال.
شیدا چنان عاشقانه نامی را درجمع بغل می کرد، چنان او را غرق بوسه می کرد که همه ما را تحت تاثیر قرار داده بود، همه بخاطر چنین عشقی، برای برادرمان خوشحال بودیم. مراسم عروسی راهم با شور و حال خاصی برگزار کردیم. بدنبال آن نامی خبر داد که می خواهد در کار خرید و فروش و ریمادل کردن خانه ها ، با خانواده شیدا شریک بشود، درواقع دستمایه اش را می خواست، ما هم حرفی نداشتیم، ولی بکلی نقشه هایمان بهم می خورد. نامی با آنها همراه شد، سه ماه ونیم بعد گفت با سود کلانی آن خانه را فروخته اند و درتدارک خرید یک خانه بزرگتر است، حتی به ما پیشنهاد داد بجای خواباندن پولهایمان در بانک و پرداخت مالیات، با خانواده شیدا شریک بشویم و بمرور این کار را یاد بگیریم و شاید در آینده خواستیم خانوادگی آنرا ادامه بدهیم. پیشنهاد بدی نبود، برادران شیدا، با ما قرار ومداری گذاشتند و بعد هم برای اینکه بما بفهمانند که چقدر به ما ایمان و اعتماد دارند، حدود 700 هزار دلار به حساب بانکی ما ریختند و گفتند شما سرمایه دار ما باشید، از اینکه از ما رسیدی نگرفتند و تا آن حداطمینان کردند، خوشحال شدیم. باتفاق یک خانه قدیمی را خریدیم، در طی 4 ماه آنرا ریمادل کردیم و به قیمت خوبی فروختیم، سود حاصله بسیار هیجان انگیز بود، بدنبال آن یک مجموعه آپارتمانی پیدا کردیم، این بار ما حدود 900هزار دلار به حساب آنها واریز کردیم. در آخرین مراحل، اطلاع دادند ، باید هرکدام یک میلیون دلار دیگر به حساب بریزیم تا مجموعه ساختمانی بزرگتری را بخریم.
کمی دچار ترس و دلشوره شدیم، ولی بهرحال وارد کاری شده بودیم، که راه بازگشتی نبود، ضمن اینکه، برادر بزرگ شیدا در روز تولد همسرش که با روز تولد من، سه روز فاصله داشت یک اتومبیل آخرین مدل خرید و وقتی شب به خانه آمدیم، دیدم همان مدل را هم برای من خریده و با یادداشتی جلوی در گذاشته و تاکید کرده که در اصل این هدیه شوهرم برای من است. من شوکه شده بودم، به برادر شیدا زنگ زدم وگفتم این اتومبیل خیلی گران است، گفت خانم عزیز، شوهرتان بزودی سود کلانی نصیب اش میشود، این یک هدیه ناقابل از سوی شوهر عاشق تان است نه من.
من وشوهرم گیج شده بودیم. ولی در ضمن خوشحال بودیم، که با گروهی کار می کنیم که زرنگ وآگاه و دست و دلباز هستند و آینده ما را هم می سازند. بعد از 6 سال آن مجموعه آپارتمانی که کاملا نوسازی شده بود، با قیمت بالایی فروش رفت و این بار برای واریز کردن سهم ما به بانک گفتند، دیگر فرصت این کار را ندارند، چون یک شاپینگ سنتر را در برنامه خرید دارند.
من همان شب به شوهرم گفتم آیا فکر نمی کنی کلکی درکار باشد؟ گفت فکر نمی کنم، چون آنها درآغاز کلی از سرمایه خود را به حساب ما ریختند و این ما بودیم که با یک میلیون و 900 هزار دلار، به  آنها جواب دادیم و گفتیم اطمینان و اعتماد دو طرفه است. من گفتم هیچکس از دو سه میلیون دلار پول نقد نمی گذرد. شوهرم گفت ترابخدا فکر مرا مغشوش نکن.
در یک گردهمایی فامیلی من رشته صحبت را به اعتماد کشیدم و گفتم این همه اعتماد میان ما، تا امروز سابقه نداشته است. من وقتی به یکی از دوستانم گفتم ما حدود 2 میلیون دلارمان در دست فامیل همسر برادرم است، باورش نمی شد، می گفت چگونه تا این حد بهم اعتماد دارید؟ یکی از برادران شیدا گفت اگر خدای نکرده ته دلتان شک و تردیدی وجوددارد، من همین امشب چکی به همان مبلغ می نویسم تا شما نقد کنید، چون ما دوستان سرمایه گذار دیگری داریم، که انتظار شراکت با ما را می کشند! شوهرم گفت نه رویا قصد بدی از این حرفها ندارد، دارد می گوید چقدر ما بهم ایمان داریم.
نیمه های همان شب، نامی برادرم زنگ زد و گفت شما با آن حرف تان، میان من وشیدا و خانواده اش اختلاف انداختید، همه شان ناراحت هستند، شیدا بحال قهر به خانه پدرش رفته است. من گفتم چرا اینقدر حساس و زودرنج شده، ما که بجز یک نقل قول حرفی نزدیم. فردا غروب برادرم از ایستگاه پلیس تلفن کرد وگفت اینها برای من توطئه چیده اند، گفتم چه توطئه ای؟ گفت جلوی چشم من توی یک رستوران یکی از برادرها به صورت شیدا مشت کوبید حتی دماغ او را شکست، بعد هم اقلا ده نفر دیگر از مشتریان کافه جلو آمده و با از راه رسیدن پلیس و آمبولانس به دروغ شهادت دادند، من شیدا را کتک زده و حتی تهدید به مرگ کرده ام. ما موقتا نامی را آزاد کردیم و به خانه آوردیم، ولی همه گیج شده بودیم. من به برادر بزرگ شیدا زنگ زدم، چنان بر سر من فریاد زد که انگار صد سال است باهم دشمنی داریم. بعد هم گفت کاری می کنیم که نامی 20 سال پشت میله ها آب خنک بخورد و همین دو سه هفته هم طلاق خواهرم را می گیریم.
ناچار شدیم یک وکیل با تجربه بگیریم. در اولین جلسه دادگاه همه چیز بر ضد نامی بود، چون بیش از 14 نفر علیه او شهادت دادند. در این میان خواهر کوچکم در تمام مدت از همه شاهدان عکس می گرفت و بروی گوگل بدنبال سوابق شان میرفت.
یکروز ما بخود آمدیم که درجلسه بعدی دادگاه هیچکدام از شاکیان و شاهدان حاضر نشدند و بعد هم معلوم شد، در طی چند ماه، همه آنچه داشته اند فروخته و به ایالت دیگری رفته اند، یعنی همه سرمایه ما را بالاکشیده و خیلی راحت غیب شان زده است. وکیل ما پیشنهاد شکایت متقابل داد، خواهر کوچکم یک پوشه کامل از عکس ها وسوابق شاهدان دراختیار وکیل گذاشت، که نشان می داد همه آنها فامیل های نزدیک خانواده شیدا هستند و این خانواده بلایی شبیه به همین، برسر یک خانواده ساده دل دیگر آورده اند.
بعد از دو سال دوندگی، هزینه وکیل، بی خوابی ها، دلهره ها، نا امیدی ها، 20 روز پیش نه تنها همه سرمایه مان را پس گرفتیم، بلکه کلی خسارت، بابت هزینه های وکیل، بیکاری، و صدمات روحی هم دریافت داشتیم و حداقل 4 عضو خانواده از جمله شیدا در آستانه زندان قرار گرفتند. شاید باورتان نشود، ولی همه ما بعد از حدود 3 سال، چند شبی است که راحت سر ببالین خواب می گذاریم.

1321-2

1363-105