با فرخ خواننده ای با خصوصیات ویژه انسانی... -1373

1373-2

1373-3

«فرخ» خواننده خوش صدا و صاف و ساده ای که به قول اطرافیانش، باید او را دوباره مرور کرد، باید به پشت چهره هنریش رفت و دید که این انسان مهربان، چگونه فریادرس انسانها از همه قشر وطبقه ای بوده است.
«فرخ» در حال نوشتن خاطرات خود از جامعه هنری و جامعه ایرانی است، او با کمک یک نویسنده با سابقه، این کتاب را می نویسد و ما طی دو هفته بخش کوچکی از این کتاب خاطرات را در مجله جوانان مرور کردیم، در حالیکه کتاب پرده از خیلی رویدادهای پشت پرده هنر بر می دارد.
وقتی از فرخ می پرسیم در کتاب خاطرات خود به چه مسائلی می پردازی؟
می گوید به همه چیز هنر، به اینکه ما در جمع هنرمندان چه معدود انسانهای خوبی داریم و چه بسیار دوستانی که فقط جلوی دیگران سد می گذارند، همه را بجزخود کوچک می بینند، در نهایت قدرت برای له کردن آنها می کوشند. من درجامعه هنری، سیاه و سفید بسیار دیدم، در طی 30 سال گذشته ، من 120ترانه وآهنگ خواندم، بسیاری از آنها هیت  شدند در لیست پرفروش ها بودند، ولی جالب اینکه بسیاری کوشیدند این موفقیت ها را ندیده بگیرند و حتی حاشا کنند.
من در هر موقعیت و زمانی، اگر هر هنرمندی کمکی می طلبید، جانانه درخدمت بودم، سالها در کلینیک مان، من با همه نیرو به کمک دوستان می آمدم، گاه خودشان می گفتند که انگار در آن کلینیک بیمه کامل هستند،چون از ویزیت و داروهای گران گرفته، تا گاه عکسبرداری و آزمایش خیال خود و خانواده راحت بود. من منتی بر سر کسی ندارم، ولی توقع داشتم وقتی کلینیک بسته شد، بجز دو سه نفرشان، بقیه یادی از من بکنند و در صحنه های هنری راهی برای من بگشایند.
خدا را شکر که در عرصه خوانندگی من نیازی به کمک آنها نداشتم، بزرگان ترانه و آهنگ مرا به پیش بردند، همانها که با وسواس آثار خود را به خوانندگان می سپارند و من افتخار خواندن 120 اثرشان را داشتم.
من خدمت به مردم را که همیشه بیریا و حق شناس هستند، از 12 سال پیش با برنامه «گمشده ها» آغاز کردم، همان برنامه ای که در واقع سالها در مجله جوانان آغاز شده بود و من می دیدم که چگونه با چاپ پیام ها، دل هزاران نفر را شاد می کند درواقع تصمیم من هم این بود، که دل مردم را شاد کنم، وقتی این برنامه در تلویزیون ها شروع شد، هزاران نفر از سراسرجهان پیام های خود را فرستادند، همه آنها بدنبال گمشده ای بودند، من می دیدم که مادری در آن سوی دنیا در فراق دختر و پسرش اشک می ریزد و من با پخش چند پیام، آن گمشده را پیدا می کنم، جوانی  از آن سوی دنیا روی خط می آید و می گوید من همان پسر و یا دختر گمشده هستم من بدلیلی از خانواده بریدم و رفتم، ولی خوشبختانه امروز در شرایط خوبی آماده ام پدر و مادرم را به آغوش بکشم.

1373-4

در پیام ها می آمد که پسری از سن 3 سالگی مادرش را گم کرده بود، پدر ومادرش در کودکی اش از هم جدا شده و هرکدام به راه جدایی رفته بودند من با پخش پیام، ناگهان صدای بغض کرده زنی را  روی خط می شنیدم که می گفت من هم سالهاست بدنبال پسرم می گردم و بعد هر دو روی خط می آمدند، با هم اشک می ریختند و من نیز با آنها می گریستم ولی خوشحال بودم که این چنین گمشده ها را بهم رسانده ام.
همزمان من یک برنامه انسانی دیگر در دل همین برنامه جای دادم، برنامه «قبیله عشق» که در اصل هدف کمک به نیازمندان را داشت. هموطنی از داراب از سرزمین داغ جنوب زنگ زده بود و می گفت برای حرکت کردن نیاز به یک صندلی چرخدار دارد و ما از طریق همین برنامه با همت مردم خوب مهربان، برایش صندلی چرخدار تهیه کردیم، یا خانواده 4نفره ای که در کرج زیر آسمان خدا می خوابیدند، سقفی برسر نداشتند زن وشوهر و دو دختر 7و 10 ساله ، که سرانجام در آستانه زمستان، از زیر یک چادر کهنه و پوسیده با یاری مردم، امکان رهن یک آپارتمان کوچک را پیدا کردند بعد از ماهها زیر یک سقف خوابیدند.
پدری که از شیراز با گریه از دختر 3 ساله خود می گفت که در بیمارستان بدلیل عمل جراحی اشتباهی بروی مغزش، به مرگ مغزی دچار شده و با دستگاه نفس می کشید و بعد از یکسال دخترک را مرخص کرده گفته بودند دیگر کاری از دست ما بر نمی آید باید دستگاه را قطع کنیم. آن پدر 2 سال بود، دخترش را در خانه با فروش همه زندگی حتی خانه اش نگهداری  می کرد و سرانجام کارش به جایی رسید که یک کلیه خود را فروخته و خرج دخترش کرده بود، ما با اعلام این ماجرا، توجه مردم را جلب کردیم افراد خیرخواه و انساندوست از قبیله عشق، به یاری این پدر درمانده شتافتند.
من در طی 12 سال از طریق برنامه هایم هیچ عایدی و درآمدی نداشتم، حتی اسپانسر برنامه هایم دفتر وکالت پسرانم رضا وکوروش ترکزاده بود، که این اقدام انسانی را یاری می دادند.
در این مدت جهانبخش پازوکی برای برنامه گمشده ها، یک ترانه و آهنگ زیبا ساخت و به این برنامه هدیه کرد، سمیه شاعره جوان در داخل ایران، ترانه انتظار را برای این برنامه ساخت، استاد بابک رادمنش ترانه و آهنگ «کمک» را برای قبیله عشق ساخت و هدیه کرد.
من در طی این سالها، با چنین انسانهای والایی نیز روبرو بودم وهمین ها مرا در راه خدمت به مردم سرپا نگهداشت من هنوز می خوانم. چون خواندن من، از ته دل است، فریاد من است، احساس من است و تا زنده ام می خوانم، برای آنها که سالها بااحساس من سفری به دنیای بیریایی ها و جلوه های انسانی داشته اند.


دفتر هنری فرخ:

310-890-2233

1373-5