گفتگوی مهدی ذکایی با فخری نیک زاد چهره با سابقه رادیو تلویزیونی در برنامه گپ جوانان رادیو

1397-45

 

1397-49

· برای چه برنامه هایی به لس آنجلس آمدید و چه مدت مهمان این شهر هستید؟
فخری نیکزاد: من تقریبا نزدیک به 10 سال است که در لندن با خانم جمیله خرازی همکاری دارم، ایشان برنامه های فرهنگی تهیه می کنند و این برنامه ها روی سن اجرا میشود وواقعا زحمت می کشند. یکسال تمام درباره این برنامه ها مطالعه می کنند، برنامه های بسیار مفصلی هستند و خیلی جالب و پرمحتوا هستند. برنامه ای برای بزرگداشت خانم لعبت والا بود که خیلی جالب وخوب بود، همه او را می شناسند و دوست دارند و شاعر گرانمایه ای هستند و بعد برنامه ها ادامه پیدا کرد، برنامه تاریخ رقص در ایران، صد سال موسیقی در ایران، موسیقی پاپ در ایران، برنامه گلها و... برنامه های مختلف دیگری که آخرین آنها «جاده ابریشم» بود که در لندن اجرا شد و مورد استقبال قرار گرفت. ما همیشه برنامه هایمان را یکشب اجرا می کنیم، این برنامه یک شب دیگر در سالن دیگر بنا به تقاضای مردم اجرا شد و خانم خرازی تصمیم گرفتند که این برنامه را به امریکا بیاورند و همینطور که ملاحظه کردید، خیلی زحمت کشیدند، چون برنامه بسیار پرمحتوایی بود، رقصندگانی داشتیم که مجبور شدند در امریکااستخدام بکنند و دومرتبه تعلیم بدهند. امیدوارم این برنامه مورد توجه دوستان لوس آنجلس قرار گرفته باشد، چون خود من جزویکی از مجریان بودم.
· عکس العمل های بسیار خوبی درمیان مردم داشت، شاید یکی از اولین برنامه هایی بود که در زمینه نمایش موزیکال برای لباس ها، دکورها وموزیک از پر زحمت ترین کارهایی بودکه ما شاهد بودیم و دیدیم که همه طبقات آمدند و استقبال کردند. البته سالن ایرادهای خود را داشت.
- بله ایرادهای فنی بود ولی چاره ای هم نبود، برای اولین باردر آن سالن برنامه اجرا می کردیم و با خصوصیات آدم هایی که در آنجا بودند آشنایی نداشتیم.
· تهیه و اجرای همچین برنامه هایی با آن همه بازیگر و افراد فنی آسان نیست، میشود فقط راحت به زبان آورد، فکر کنم که همچین کارهایی را درعرض 35 سال گذشته کمتر کسی انجام داده است.
- همانطور که میدانید بسیار پرخرج است و خانم خرازی تمام این مخارج را از جیب خودشان میدهند، بنظر من ایشان عاشق کارهای فرهنگی هستند و دوست دارند که این کار را انجام بدهند، الان 10 سال است که با هم کار میکنیم.
· خوشبختانه در لندن طرفداران خاص خود را دارند ومسئله ای که من متوجه شدم این بود که هم ایرانی ها و هم انگلیسی ها استقبال کردند.
- بله خوشبختانه سالن های ما پر است، برنامه ما به 2 زبان اجرا میشود، فارسی و انگلیسی ، که برای اجرای انگلیسی آن، یک نفر انگلیسی برنامه را اجرا می کند.
· شما بعد از چند سال به اینجا آمدید؟
- من تقریبا 20 سال میشود، چون یکبار آمدم در آیداهو خانه خواهرم بعد با خواهرم رفتیم سانفرانسیسکو و 3 روز آنجا ماندیم، دو هفته درسن دیه گو بودم، 3ماه در نیویورک وواشنگتن بودم و بعد به لندن برگشتم.
· برگردیم به نمایش، تماشاگرانی که آن شب آمدند را چگونه می بینید؟
- سالن تاریک بود، ولی نمایشنامه که تمام شد و به سالن آمدم، قسمت اعظمی از مهمانان بخاطر ترافیک و یا راه دور رفته بودند، ولی از دیدن گروهی که آنجا بودند بسیار خوشحال شدم، کسانی را که می شناختم و سالها ندیده بودم، از جمله خیاط باشی که از دیدنش خوشحال شدم و یا کسان دیگری که آنها مرا می شناختند ولی متاسفانه من حضور ذهن نداشتم و یا ندیده بودم، بهرحال خیلی خوب و من راضی وخوشحال بودم.
· من خیلی از مردم را دیدم که وقتی شما به صحنه آمدید، عکس العمل های خوبی را نشان دادند و هیجان زده شدند، دیدم که بعضی ها اشک در چشمانشان بود، بعضی ها رفتند به سالهای دور و روزهای خوب را بخاطر آوردند و خیلی ها می پرسیدند که آیا ما می توانیم به پشت صحنه برویم و ایشان را ببنیم، ولی به آنها می گفتند که این همه جمعیت را چه جوری می توانیم به پشت صحنه ببریم، ولی دیدم  که شما طوری گرم و پر قدرت خود را دارید و به آن زیبایی برنامه را اجرا کردید، بهرحال در مجموعه اینها و کار خوبی که خانم خرازی کردند و زحمت کشیده بودند، خاطره خوبی را برای همه برجا گذاشت. اینک به اتفاق شنوندگان رادیو جوانان که خیلی از آنها جوان هستند، برگردیم به گذشته، به اینکه شما در رادیو و تلویزیون چه نقش مهمی داشتید، برنامه های محبوبی داشتید، آن برنامه ها کی بود و چه موقع شروع کردید؟ چون خیلی ها دوست دارند به آن سالها برگردند؟
- یادم می آید قبل از نوروز سال 47 تقاضا به رادیو و تلویزیون داده بودم، در آن موقع در دوبلاژ بودم، بهرحال تقاضا برای گویندگی داده بودم، تقی روحانی صدای مرا برای رادیو آزمایش کردند و گفتند که خبر میدهند و در تلویزیون هم صدا و تصویر گرفتند که شعرخوانی بود، چند قطعه شعر دادند که بخوانم و فرح اندوز گوشش صدا بکند و نمیدانم که او کجا است، وقتی که از استودیو بیرون آمدم، او اولین کسی بود که مرا تشویق کرد، بهرحال من منتظر جواب رادیو و تلویزیون بودم که یکروز آقای روحانی زنگ زد و گفتند که قبول شدی وهفته دیگر به سرکار بیا. در همان زمان نوروز بود و یکروز که پای تلویزیون نشسته بودم دیدم که برنامه های آزمایشی مرا از تلویزیون پخش می کنند، یعنی آنقدر خوب شده بود که برای نوروز پخش می کردند، بلافاصله از تلویزیون زنگ زده شد که قبول شدم. در آنزمان رادیو و تلویزیون از همدیگر جدا بودند  و نمیدانستم که چکار بکنم. به آقای روحانی زنگ زدم و گفتم که ترجیح میدهم به تلویزیون بروم. اولین برنامه تلویزیونی من «شهر آفتاب» بود که دکتر پارسی نژاد برنامه را تهیه میکرد که ترجمه کتابهای مختلف و اکثرا فرانسوی بود و همین طور فارسی، اینها تفسیر میکردند و من اجرا میکردم، تا اینکه بعد از چند ماه طرح برنامه «هفت شهر عشق» نوشته شد که موسیقی و تا حدودی زندگی شاعر بود و اشعارشان و تقریبا بمانند برنامه گلها بود، ولی از نظر گفتار مفصل تر بود و تلویزیونی بود. با آقای شجریان اولین خواننده ای بود که برنامه را اجرا کردیم این برنامه  سالها ادامه پیدا کرد تا اینکه تقریبا 3 تا 4 سال قبل از انقلاب آقای نادر نادرپور توی رادیو و تلویزیون آمدند وگروه ادب امروز را بنیان گذاشتند که بیشتر اشعار شعرای معاصر بود، برنامه های مختلفی بود و علاوه بر آنها من تمام برنامه های مخصوص تلویزیون از جمله اعیاد اعم از مذهبی و غیر مذهبی، برنامه های مخصوص مثل چهارم آبان، نوروز، جشن سده، وبهر دلیلی که برنامه های بخصوصی بود را اجرا می کردم. وقتی که رادیو و تلویزیون باهم ادغام شدند، تهیه کنندگان رادیو به طرف من هجوم آوردند و برنامه های زیادی در رادیو داشتم از جمله «نامه های یک جهانگرد» یک شعر و یک شاعر، هزار و یک شب و خیلی برنامه های زیاد دیگر که واقعا فرصت سرخاراندن را هم نداشتم.

1397-46

· از آن زمان ها خاطره ای که هیچوقت یادتان نمیرود، چیست؟
- خاطره ای دارم که شاید درس عبرتی برای آدمهایی امثال من، که دقت بیشتری داشته باشند. همیشه دوست داشتم که شعری را که میخوانم معنی اش را کاملا بدانم و همان شب به شنوندگان بدهم. یک شعر از حافظ بود که عربی بود ومن بلد نبودم، از تهیه کننده معنی آنرا پرسیدم و او خیلی جدی معنی کرد که میگوید: ای ساقی جام را بگردان وولش نکن!! وشوخی نمی کرد و من هم قبول کردم، چون او تهیه کننده بود وادعا داشت که حافظ شناس هم است! بهرحال همان معنی، ملکه ذهن من شده بود تا یکروزی در جلسه هفتگی آقای نادرپور وشام هم میدادند و درواقع مهمانی بود. و بسیاری از استادان دانشگاه و آدم های فرهنگی مهم هم حضور داشتند، نمیدانم چه صحبتی پیش آمد که من معنی آن شعر را گفتم. خدا رحمتش کند آقای نادرپور گفت داری تو چکار می کنی، این چی بود که گفتی؟ من اصلا مونده بودم که چه اشتباهی کرده ام گفت که این چه طور معنی کردن است گفتم این شعر را برایم معنی کرده اند، واقعا خجالت کشیدم و از آن لحظه به بعد محال بود که یک نفر چیزی بمن بگوید و من حرفش را بپذیرم، مگر اینکه به صد جای دیگر مراجعه بکنم و بپرسم. مثل اینکه تهیه کننده آن برنامه شخصی بنام احمدی بود. بهرحال این خاطره ای است که من هیچوقت فراموش نمی کنم و همیشه در ذهن من است. آن زمان شرمنده شدم، ولی الان که بر میگردم و درباره اش فکر می کنم خنده ام می گیرد. خاطره خوب دیگرم آن است موقعی که برنامه اجرا می کردم، با تمام وجودم اینکار را می کردم، همیشه تلویزیون را ترجیح می دادم و این اواخر هم گوینده و تهیه کننده تلویزیون بودم، برنامه ای تهیه می کردم  بنام «الماس شعر در تابش نگاهها»، همیشه باید 13 تا برنامه تهیه می کردیم تا یکی از آنها را پخش کنیم، من درحدود 5 تا 6 تا برنامه را تهیه کرده بودم و مال گروه نادر نادرپور بود که متاسفانه انقلاب شد و هیچ کدام از آنها پخش نشد.
· دلتان برای چه کسانی و چه لحظاتی تنگ شده است؟
- تمام کسانی که با آنها کار کرده بودم، اعم از گوینده، تهیه کننده و فیلمبردار برای تمام آنها دلم تنگ شده است، البته موفق به دیدار بعضی از آنها شدم، بعضی ها را هنوز موفق نشده ام و امیدوارم که یکروز آنها را هم ببینم.
· چه کسانی را ندیده اید؟
- خیلی ها را ندیدم، درلندن کسان زیادی نیستند، فقط کسانی را می شناسم بمانند خانم سیمین سرکوب که از دوبلاژمی شناختم و تقریبا همسایه هم هستیم، توی همین سفرها متاسفانه کسی را ندیدم، قرار بود خانم ذهتاب را ببینم که متاسفانه من رفتم سن دیه گو ووقتی که برگشتم ایشان رفتند سان دیه گو، دلم میخواست فرح اندوز را ببینم که نشد، آقای قائم مقامی و خیلی کسان دیگری که در اینجا در تلویزیون های مختلف برنامه داشتند، البته بعضی ها مرحوم شدند  مثل آقای ثابت ایمانی و گرگین، البته گرگین را یک سفری در لندن که به برنامه ما آمده بودند، دیدم و عکس آقای ابتهاج توی مجله فردوسی نگاه میکردم، خیلی ناراحت شدم همه پیر شدند، من خودم هم پیر شدم ولی همیشه دیگران را همان طوری تصور میکنم که  30 سال پیش دیدم وواقعا 35 سال چه زود گذشت ومن آنرا به حساب زندگی نیاوردم.
· شما کی به لندن رفتید و در آنجا ماندگار شدید و چکارها کردید؟
-  من سال 82 برای دیدار پسرم به لندن رفتم، پسرم در مدرسه شبانه روزی بودکه الان در لوس آنجلس زندگی می کند. وقتی که در لندن ماندنی شدم، با مشکلات زیادی برخورد کردم، چون در آن زمان ارز کافی نمی توانستیم بگیریم، با هزار دلار چک وارد لندن شدم، اول پاریس و بعد ویزا برای لندن گرفتم، خیلی گرفتاری کشیدم، زبان خوب نمی دانستم و فقط درحدابتدایی می دانستم،حرفه ای که داشتم بدرد آنجا نمی خورد، چون من کارمند پست و تلگراف بودم در ضمن اینک در رادیو و تلویزیون کار می کردم، متاسفانه هیچکدام از شغل هایی که داشتم برای آنجا خوب نبود. در ایران گاهی من از ساعت 7 صبح تا 1 نصف شب کار می کردم، بدلیل ضبط های تلویزیونی. وقتی که به لندن آمدم ایستگاه های رادیو و تلویزیونی که الان در لوس آنجلس هست نبود. لندن مثل اینجا نیست و شاید چند تایی الان وجود داشته باشد که متاسفانه برای من دیر شده است و بیشتر از جوانها استفاده می کردند، برای همین مجبور شدم که برای گذران زندگی همه کاری بکنم، از صفحه بندی روزنامه شروع کردم که آن موقع با دست بود تا یک مدتی خیاطی میکردم و بعد هم با خانم خرازی شروع کردم خیاطی تا بحال نکرده بودم، اصولا آدمی هستم که همه کارها را چشمی یاد می گیرم، حتی رانندگی را چشمی یاد گرفتم و تعلیم نگرفتم. پیش خود گفتم که پرده دوختن آسان است و ازلباس دوختن آسانتر است، یک مقداری فلایر  Flyer چاپ کردم و انداختم توی خانه های مردم و می ترسیدم که یک نفر بیاید و بپرسد که اینجا چکارداری، بهرحال می انداختم و فرار می کردم وهرچه منتظر می ماندم کسی زنگ نمی زد به یک خانمی که ماشین نویس مجله «پست ایران» به سردبیری آقای شکرنیا بود زنگ زدم و گفتم که آگهی ها را چاپ کردم ولی هیچ کسی به من زنگ نمیزند، او از من پرسید: مگر خیاطی بلدی؟ گفتم نه. این خانم خودش خیاطی میکرد، یکروز یک شلوار داد تا کوتاه کنم، شلوار را اندازه زدم وکوتاه کردم، بمن گفت تو دروغ میگوئی، خیاطی بلدی چون فرم پهن کردن شلوار بر روی زمین حرفه ای است گفتم: اگر پهن کردن شلوار دلیل به خیاطی است، پس خیاطی بلدم بعد از مدتی کار نزد این خانم، که صحبت 25 تا 26 سال پیش است، البته برای کوتاه کردن شلوار یک پاند میگرفت که 50 سنت به من میداد. بعد از مدتی در فروشگاهی استخدام شدم، بطور نیمه وقت که یک فروشگاه گران قیمت مردانه بود که لباسهای مردانه را اندازه بزنم، پرو بکنم و تعمیر و ترمیم کنم والان استاد این کار شده ام. در آنموقع هم که صفحه بندی می کردم یک تلویزیون محلی در آنجا افتتاح شد که آقای سرابی این تلویزیون را راه انداخته بود، بنام رنگارنگ، و من5 سالی مجری برنامه اش بودم و برنامه های بخصوص خود را داشتم.  منوچهر وثوق هم گاهی برنامه ای داشت و من خودم برنامه های خودم را در آنجا پیدا می کردم از جمله عاشقانه ها که داستان های عاشقانه، لیلی ومجنون، داستان هفت شهر عطار و باور کنید که خیلی زحمت کشیدم و تا دیروقت بیدار می ماندم تا این ها را از کتاب در بیاورم، تنظیم بکنم و به نثر ونظم در بیاورم، به خاطر علاقه ام مدتی این کار را ادامه دادم.
* چرا به امریکا نیامدید؟
- وقتی به سفارت امریکا رفتم از در دیگری وارد شدم و شغلم را در پست و تلگراف عنوان کردم و چون انگلیسی من خوب نبود، من سکرتر مدیرعامل پست وتلگراف بودم وبعد شدم رئیس دفترش  ووقتی انقلاب شد، بازنشسته شدم ولی در فرمی که در سفارت پر کردم شغلم را یک چیز عجیب وغریبی نوشتم. بعد فهمیدم که معنی سکرتری در اینجا چیست، بعدا دوستان و پسرم گفتند که این چه چیزی است که تو نوشته ای، شاید اگر می نوشتم که گوینده رادیو تلویزیون بودم و حرفه ام این است ویزا به من میدادند، بهرحال قسمتم نبود، آنقدر نتوانستم ویزا بگیرم که درانگلیس اقامت گرفتم و بعدویزا گرفتم که همان سفری که 3 ماه در واشنگتن منزل خانم شهلا سرفراز، یکی از دوستان قدیمم در ایران بودم.

1397-47