1416- محمد بیاتی از چهره های طلائی فوتبال ایران

1416-2

1416-3

حمد بیاتی از چهره های طلایی فوتبال ایران است،  چرا که در مسابقات آسیایی و جهانی برای سرزمین خود مقام قهرمانی آورد و سالها بعنوان یکی از گلرهای طلایی تیم فوتبال ایران و همچنین یکی از مربیان کارآزموده و متخصص در صحنه های ورزش درخشیده است.
متاسفانه درجامعه ایرانی، گاه فقط زمانی که قهرمانان در صحنه هستند، مورد ستایش و تشویق، قدردانی قرار می گیرند، درحالی که باید در همه سالها، بویژه سالهای بازنشستگی از این افتخارآفرینان سخن گفت، باید با آنها کارنامه ارزشمند و غرورآفرینشان را ورق زد وباید نسل های بعدی را با آنها آشنا ساخت.
این هفته پای حرف های محمد بیاتی، پهلوان صحنه فوتبال می نشینیم و با او به سالهای کودکی و نوجوانی و سالهایی که برای سرزمین مان ایران نام آوری کرده سفر می کنیم.
از زبان خودش می شنویم.

***

من بچه پنجم خانواده هستم. درواقع بعد از 3 خواهر سرانجام مادرم توانست اولین پسر خانواده را تحویل پدر بدهد و او را خوشحال کند. برادرم محمود بیاتی را، این ولیعهد از موقعی که دست چپ و راستش را شناخت همه در اختیارش بودند! قدیم این جوری بود بعد از تولد 3 دختر، پسر قند عسل می شد. وقتی من به دنیا آمدم تا مدتی من شدم ته تغاری و نظرها بسوی من هم جلب شد هنوز چند سالی نگذشته بود که احمدخان تشریف آوردند و شد خود قند عسل و من این وسط شدم فرزند گم شده! دیگر نه پدر و مادر و نه خواهران و نه محمود به من زیاد توجهی نداشتند، این ها را دراثر گفتار آقای دکتر هولاکویی میگویم.
شناسنامه من و برادرم را یکی  از دوستان پدرم دستکاری کرده بود یا پارتی بازی و ما با یکماه اختلاف سن شدیم متولد 1311 و این دردسری شد برای محمود چون در تیم جوانان که شرکت می کرد تیمها اعتراض می کردند که او از شناسنامه برادرش استفاده می کند و مربی تیم هم هر دو شناسنامه را ارائه میداد و مسئله منتفی میشد. سرانجام محمود رفت و شناسنامه جدیدی گرفت بتاریخ 1310 که درواقع متولد 1308 صحیح تر است و من متولد 1311. کودکی را در سنگلج گذراندم و کمی که بزرگتر شدم کوچ کردیم به خیابان بهار روبروی بیمارستان شماره 2 ارتش چون محل خدمت پدرم آنجا بود. امجدیه نزدیک این بیمارستان بود و شده بود پاتوق من و محمود، می رفتیم توپ جمع می کردیم و یواش یواش که بزرگتر شدیم با بچه ها تیمی درست کردیم بنام خورشید، زمینی را در بیابانهای اطراف بیمارستان صاف و صوف کردیم و شد زمین بازی ولی تا دلتان بخواهد شن ریزه داشت.
سرانجام تیمی شدیم که می توانستیم با تیم های محل های دیگر مسابقه بدهیم اکثرا موفق بودیم ولی گاهی اوقات که برنده می شدیم با کتک مجبور می شدیم ورقه را امضا کنیم که 0-2 بازنده هستیم.
روزهای تعطیل از ساعت 8 صبح با یک نان سنگک که کمی روغن کرمانشاهی روی آن مالیده شده بود می رفتیم راه دور و در زمین های کمی بهتر بازی می کردیم وقتی تشنگی سراغ مان می آمد هر جا چاله ای بود که آب در آن جمع شده بود و پر گردو خاک بود خم می شدیم و آب می نوشیدیم وخوشبختانه آن زمان کمتر بازیکنی سخت مریض می شد ولی اکثرا سالک داشتیم واین از آن آب کذایی بود کم کم که بزرگتر شدم بیشتر به امجدیه می رفتم و پشت دروازه توپ را برای آنها پس می فرستادم زنده یاد دکتر اکرامی پدر فوتبال ایران زیر جایگاه اتاقی داشت که این محل باشگاه شاهین بود و در آن تعدادی پیراهن و شورت و جوراب و کفش بود من شدم عضو باشگاه در تیم نوجوانان، هفته ای یکی دو ساعت زیر نظر دکتر اکرامی تمرین با سر کاری – استپ – سرزدن روپایی می کردیم و نیم ساعتی هم بازی می کردیم. بزرگتر که شدم رفتم به تیم پرستو و بعد اتم. جوان که بودم در تیم دماوند بازی می کردم و در دبیرستان ایرانشهر هم در تیم خردسالان دروازه بان بودم ولی بعدها رفتم وسط و شدم هافبک تیم ایرانشهر که مربی ورزش دبیرستان زنده یاد اسدالله صدفی بود که یکی از بازیکنان تیم بود تا اینکه در اثر ضربه ای به مچ پای من دیگر نتوانستم بازی کنم و رفتم درون دروازه و شدم دروازه بان و در تیم دماوند هم دروازه بان این تیم بودم.
در اثر تمرینات شبانه روزی شدم دروازه بان مطمئن. در آن زمان آقا حسینی از دروازه تیم شاهین دفاع می کرد.
یادم هست آنروزها وقتی احساس کردم پدرم امکان تهیه وسایل فوتبال مرا ندارد، با دکتر اکرامی حرف زدم، خواستم برایم کاری دست و پا کند، بعد با آقای انصاری که دراصل 4 فعال بود، تماس گرفتم،ولی هیچکدام نتیجه نداد، آنروزها تاج یک گلر خوب بنام کارلو داشت،که بعنوان مهندس در ایران کار می کرد، اهل چکسلواکی بود، چون گلر خوبی بود برایش پاسپورت ایرانی گرفتند، او را به عضویت تیم ملی پذیرفتند حتی در مسابقات فوتبال ایران و ترکیه ، کارلو گلر تیم ملی بود. من هم بازیش را زیرنظر داشتم، همان روزها به من پیشنهاد کردند به تیم تاج بروم، تا امکان کار پیدا کنم در این میان زنده یاد نادر افشار استاد دانشگاه و سرپرستم و امیر عراقی بازیکن شاهین، مرا تشویق کردند که بدنبال سرنوشت خود بروم من هم رفتم به تیم تاج و در بیمه خدمات اجتماعی استخدام شدم.

1416-4

سرانجام گلر اول تیم تاج شدم، تیم نیز کارلو را کنار گذاشت. سال 1334، قرار شد تیم ملی برای مسابقات مهمی به اتحادجماهیر شوروی برود، من که خود تمایلات چپی داشتم، خیلی خوشحال بودم، هیجان دیدار شوروی را داشتم، مصطفی سلیمی رئیس فدراسیون فوتبال بازیکنان تیم ملی را که بیشتر از باشگاه شاهین و تاج بودند برگزید من بعنوان گلر رزرو با تیم راهی شدم، من تصور می کردم همه مردم در شوروی در رفاه کامل بسر می برند، جدیکار و کوزه کنانی هم همین عقیده را داشتند ما را زمان ورود خیلی تحویل گرفتند، در منطقه ای که به کلخوز معروف بود رئیس آن ضمن تشکر، به ما خوش آمد گفت، رئیس فدراسیون ایران هم پشت میکروفون رفت و خیال کرد کلخوز اسم آن آقاست و از آقای کلخوز تشکر نمود که سبب شوخی و مزاح همه دوستان شد.
ما خیلی زود متوجه شدیم که در شوروی بجزهمان دولتی ها و مامورین، بقیه مردم دربدترین شرایط بسر می برند. جالب است بدانید، قبل از سفر، همه به ما سفارش می کردند با خودتان لوازم آرایش زنانه، جوراب، لباس زیر، آدامس و شکلات، حنا، ساعت و زینت آلات ببرید، عده ای هم برای دوستان خود نامه و هدیه دادند تا به آنها برسانیم، ما وقتی این هدایا را تحویل می دادیم، مامورین کی جی بی، ما را زیرنظر داشتند، جلوی چشم ما به سراغ همان آدم ها میرفتند تا بدانند چه سوقاتی و چه نامه ای دریافت داشته اند. از سویی می دیدیم که دوستان با همان هدایا چگونه در دل دخترها و زنها جای می گیرند. بعضی ها هم آن وسایل را به قیمت بالایی می فروختند تا دربازگشت سوقات بخرند، ما با خیلی از ایرانیان روبرو شدیم، که همه از سفر به شوروی پشیمان بودند ولی امکان خروج هم نداشتند چون هر دو کشور مخالف این اقدام بودند از جمله آرتوش خواننده معروف را دیدیم در هر صورت ما همه جا زیر نظر مامورین امنیتی بودیم ما سه مسابقه در ارمنستان و تفلیس و باکو داشتیم که یک مساوی 2-2 با ارمنستان و یکی 0-3 با تفلیس و بعد 1-2 به باکو زدیم.
در بازگشت با علاقمندان حزب کمونیست واقعیت ها را در میان گذاشتیم، ولی آنها حاضر به قبول نبودند و می گفتند شما به دستور ساواک این حرف ها را میزنید. در این میان یکی از آنها نامه ای از باکو به من داد که به برادرش در استانبول تحویل دادم، که برادرش بعدها به هر طریقی بود او را به ایران برگرداند که اینروزها در سن حوزه زندگی میکند.

بازی های آسیایی
سال 1958 تیم ملی فوتبال برای شرکت در بازیهای آسیایی جوانان به ژاپن دعوت شد، دولت برای اینکه تیمهای ما با آب و هوا و محیط آشنا شوند، 21 روز زودتر ما را روانه کردند. ما در هتل دایی چی که دور و برش پر از کازینو، کلاب و دیسکو و رستوران های بزرگ بود جای گرفتیم، کازینوها وکلاب هایی که همه کارکنان شان زنان و دختران زیبا و سکسی بودند.
همین سبب شد تا بچه ها و مربیان و سرپرستاران، بعد از تمرین روزانه، راهی این اماکن می شدند و شب زنده داریها آغاز می شد حتی بچه ها هرکدام و یا جمعی دخترها جوانها را با خود به پارک معروفی نزدیک هتل می بردند و روزنامه ها هم به این پارک محل تجمع ایرانیان اشاره هایی داشتند. جالب اینکه هرشب در کازینوها و کاباره ها، یک طرف مربیان و سرپرستان مشغول عیش و نوش بودند، یک طرف ورزشکاران! هیچکس هم به کسی کاری نداشت همین سبب شد تا تیم ما از دو تیم فوتبال گل بخورد. در آن سفر شاه ایران هم آمده بود، به اردوی ما سر میزد، یکروز که با بچه ها خوش و بش می کرد، از صدقیانی مربی تیم پرسید فردا چه کسانی بازی می کنند؟ صدقیانی که همیشه دربرخورد با شاه می گفت مقدم تان مبارک، گفت قربان این مسئله سکرت است! شاه هم خنده ای کرد و رفت و ما همه هاج و واج مانده بودیم، ولی بعد گفتند شاه با اخلاق صدقیانی آشناست و از قدیم او را می شناسد. متاسفانه همین خوشگذرانی ها سبب شد تیم ما دست خالی برگردد و روزنامه های ژاپنی نوشتند تیم ایران در خوشگذرانی و شب زنده داری بعد از فیلیپین دوم شد و در بازگشت شاه دستور داد، هر تیمی به خارج میرود به مجرد شکست، بلافاصله به ایران برگردد.
یکسال بعد انتخاب زیرگروه بازیهای جام ملت های آسیایی شروع شد، ما آنروزها یک مربی مجارستانی همبازی توشکاش بنام مساروش آوردیم، که به تیم ملی پیوست، ولی گذرنامه ایرانی نداشت، خودش بازیکن خوبی هم بود، قرار شد تیم های ایران، اسرائیل، پاکستان، هندوستان در هند مسابقه بدهند، اعضای تیم بجز من وعارف و پرویز دهداری همه جوان بودند، تیمسار مکری هم رئیس فدراسیون بود، در آخرین لحظات مساروش چون گذرنامه نداشت امکان سفر پیدا نکرد بدون مربی رفتیم همگی را به جنوبی ترین منطقه هند فرستادند، برخلاف ژاپن ما به هتلی رفتیم، که شب اول فقط چند تکه نان خشک جلویمان گذاشتند، بچه ها با وجود شرایط نه چندان خوب، تیم قوی اسرائیل را در بازی اول 0-3 زدند! همه خبرگزاریها به جهان مخابره کردند، همه برای مصاحبه با تیمسار آمدند و پرسیدند تیم شما با چه تکنیکی بر اسرائیل پیروز شدند؟ تیمسار که فقط به فرانسه سخن می گفت، گفت سیستم زیگزاگ! که خود بحث هایی را برانگیخت. من در این مسابقات گلر بودم. در دور اول ازهند و پاکستان شکست خوردیم در دور دوم با اسرائیل مساوی کردیم و هند و پاکستان را زدیم، در زمان مسابقه دست من لای در ماند و پاره شد و من با دست مجروح رفتم و با اسراییل مساوی کردیم و تیم ایران دوم شد.
متاسفانه مشکل آنروزهای فوتبال ما این بود که بیشتر روسای سازمان تربیت بدنی ، افسران رتبه بالای بازنشسته بودند مثل تیمسار امجدی، عمید، دفتری، حجت.... متاسفانه ورزش ما بخصوص فوتبال هیچگاه زیرسازی نشد،همیشه چرخ پنجم بود، هر دولتی می آمد، هر حکومتی می آمد، ورزش را در آخر قرار میدادند، حداقل ما در زمان کودکی و نوجوانی، زمین های خاکی اکبرآباد، چهار صد دستگاه را داشتیم، ولی الان در ایران همه جا را ساخته اند. زمین خالی وجود ندارد، کوچه ها که جولانگاه ما بود، اینروزها پر از ساختمان های بلند شده است.
شما به کارنامه فوتبال ایران در طی این 35 سال نگاه کنید، همانی بوده که قبلا بوده، مربیان خارجی می آورند، سالی چند میلیون میدهند، ولی نتیجه اش با کار مربیان سابق خودمان فرقی نکرده، اینروزها سرداران سپاه ورزش را می چرخانند.
در آن سالهای دور، حداقل همه در پی آموختن بودند، من خودم در 31 سالگی برای کلاس مربی گری به انگلیس رفتم، با تیم معروف چلسی کار کردم، در تیم فولهام بعنوان گلر مورد قبول واقع شدم، در صدمین سال فوتبال انگلستان، در استادیوم ویمبلی، من شانه به شانه بزرگان فوتبال انگلستان و جهان بودم.
شما به تیم های فوتبال ژاپن، آلمان و دیگر کشورها نگاه کنید، بدنبال فراگیری فنون تازه از رقبای خود هستند. مرتب در سراسر جهان مسابقه میدهند، این تیم ها در این کشورها به مدیریت، برنامه سازی، زیر ساختار تیم ها اهمیت میدهند. تیم ایران مرتب با اردن، عربستان، عمان وامارات مسابقه میدهند، نه ما چیزی به آنها میدهیم و نه آنها چیزی به ما. همانطور که گفتم من بعد از اینکه دیدم جوانترها وارد تیم شده اند، به سراغ مربیگری رفتم، بعنوان کمک مربی و مربی گلرها انتخاب شدم گلرهایی چون حجازی، رشیدی، راغفر، مودت، قفل ساز و ...

ترک ایران
سال 1977 تصمیم به کوچ به امریکا گرفتم، در کارخانه تندن روزی 16 ساعت کار می کردم، مسئولیت بچه ها را عهده دار بودم، آینده آنها در دست من بود مدتی بعد با دوستی در دو پمپ بنزین شریک شدم، خانه ای در سیمی ولی خریدم، تا سال 92 دچار ناراحتی قلبی شدم، به بیمارستان انتقال یافتم و تحت عمل جراحی حساسی قرار گرفتم همین سبب شد بعدا به فکر فروش بیزینس های خود افتادم و زندگی جمع وجورتری را ادامه دادم.
با محمد بیاتی بسیار سخن داریم که در هفته آینده با او ادامه می دهیم.

1416-5