1420- سیمین بهبهانی : شاعری که معاصر خود بود

  1420-2

1420-3

فرهنگ فرهی

پیکر سیمین بهبهانی از مقابل تالار وحدت (رودکی) تشییع شد جمعیت به گونه ای بود که پنداری یک قهرمان ملی به جاودانگی پیوسته است. آوازخوان بزرگ معاصر استاد شجریان، همایون شجریان و آوازخوان نامدار دیگری تعریف، محمود دولت آبادی و جواد مجابی، ترجمان احساسات عمومی بودند گروه گروه از آن دورها شعر سیمین را می خواندند:
خانه ابری بود روزی / خانه خونین است اینک
آنچنان بود، اینچنین شد/ حال ما این است اینک
گفتم این صدا از دور می آید و صداهای نزدیک به آن می پیوندند، شعر سیمین مثل عبور نوروز بود، مثل عبور نور بود، مثل صدای آمدن روز، روز وفورلبخند غرور، لبخند بی دریغ، جمعیت که جنگلی بود/ شاخه در شاخه همه آغوش/ ریشه در ریشه همه پیوند. به راستی انتظار آمدن سیمین را می کشید. وحق با آنها بود چرا که خود سیمین گفته است:
یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم .
نگاه کنید به رویدادها از آن روز که او به کما رفته در بیمارستان، که نه فقط پزشکان معالج او در بیمارستان پارس که دوستان سیمین، پزشکان پرآوازه ی دیگر هم به بیمارستان رفته بودند و با پزشکان پارس رایزنی و همکاری میکردند و نگاه کنید به بازتاب خبر بیماری و سپس درگذشت او به صدها جوانی که هر روز جلو بیمارستان اجتماع میکردند: خاموش و نگران و جویای خبر. نگاه کنید به بازتاب خبرهای سیمین در وسایل ارتباط جمعی جهان و از جمله امریکا (نه فقط درصدای فارسی امریکا) که در رادیو ملی امریکا و در وب سایت این رادیو با تاکید براین مهم که:«این شیردل ایران بارها به عنوان نامزد دریافت جایزه ی نوبل ادبیات مطرح شده است» نگاه کنید به آثار او در بیش از شصت سال آفرینش شعر(مجموعه شعر) نگاه کنید به ترجمه ی انگلیسی دکتر فرزانه میلانی استاد زبان و ادبیات فارسی و به یاد آورید پیام نوروزی باراک اوباما رئیس جمهوری امریکا راکه :«مایلم این پیام را با خواندن ابیاتی از سیمین بهبهانی که اشعارش فراتر از مرزهای ایران رفته و لرزه بر جهان افکنده به پایان برم شاعر بزرگی که اخیرا از کشورش ممنوع الخروج شده:
اگرچه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش»
و نگاه کنید به مجموعه ی شعرهایی او از دهه ی شصت به بعد که غزل هایش «دنیای من» جاری اوست خود او می گوید:«هرچه سن من بالاتر رفت از آن ناپختگی ها دست کشیدم و درحیات فعال اجتماعی ام تا به حال حرف خودم را زده ام» و نگاه کنید به مراسمی که درگرامیداشت یاد و یادگارهای او در افغانستان و تاجیکستان برگزار شد که دوستداران شعر او بسیارانند. آهنگسازانی که روی بسیاری از شعرهای سیمین آهنگ گذاشته اند و شاعرانی که در تجلیل از سیمین شعرهایی سروده اند. و به این سبب بود که یکی از سخنران ها در این مراسم گفت: « بسیاری از شاعران جوان ما تحت تاثیر شعرهای او هستند» سخنرانی که درباره ی وزن های تازه ی سیمین هم سخن گفت و «اینکه شاعران جوان ما به تبعیت از او تلاش می کنند تا مضمون های روز خود را در این قالب ها بیان کنند»
سیمین میگوید: «سالیانی است که شعرم فریادی ناگزیر و جنبش انعکاسی است مثل ضربان قلب و نبض یا فریادی که دربرخورد با ناملایمی سر می دهم من در این حرکت و در این فریاد دخالتی ندارم». اما روح و روان و اندیشه اش از درون شعله می کشد و تصویر پیرامون خود را با توانایی ترسیم می کند:

 اخبارتازه چه داری؟/ امروز نوبت شیر است
خوب است، خوبتر از این.../ سیگار و چای و پنیر است
از تخم مرغ بزن حرف/ سی دانه اش به نودچوب
آزاد اگر نخریدی/ قوتِ تو شلغم و سیر است
چیزی ز جبهه شنیدی؟/ چیزی نظیر همیشه!
بی‌داد کُشته‌ی دشمن /فریاد خصم اسیر است
از یوسفت چه خبر شد؟/ دیروز نامه‌اش آمد
گُرگش نخورده، ولیکن/ عباس خُرد و خمیر است.
قدرت؟/  فلج شده از پا/  در کنجِ خانه نشسته
دولت به فکر کسی نیست/ این خانواده فقیر است
این سالِ چارم جنگ است / اخبارِ ساعت شش گفت:
تصمیمِ صلح ندارند،/ این رأی‌ مرشد پیر است.

1420-5

احمد شاملو میگوید: همزمانی بهار(ملک الشعراء) و نیما یوشیج از تصادف های آموزنده ی شعر فارسی است همزمانی دو چهره از دیدنی ترین چهره های ادب و شعر این مرز و بوم که یکی از آنها مظهری از پیروزی و نام آوری هست و دیگری (بهار) نمونه ای درخشان [از شعر کلاسیک]. از پایمردی و شهادت (همچنان که خود او می گفت:«هنر آن که به کاری دست می زند[برای نخستین بار] می باید مقامی نظیر مقام شهادت را بپذیرد») و جالب این که نیما و سیمین نیز همزمانند. نیما تساوی طولی مصراع ها را شکست و راهی تازه (در قالب و در نتیجه در مضمون) در شعر فارسی گشود که با جنجال وهیاهو همراه شد اما سرانجام به اصطلاح نوپردازان به تبعیت از او برخاستند و شعرشان را از «حصار تنگ مضمون سازی و نکته اندیشی آن هم به ناخواه در دایره ی محدود تر بازسازی مضامین هزاربارو صدهزاربار گفته شده»(آن هم در طول هزارسال شعر فارسی) نجات دادند منتها نیما تا زنده بود (1338) ارج و اعتبارش آنگونه که بعد از مرگ از شهرت و اعتبار و آوازه ی گسترده و درخورش برخوردار شد شناخته نشد اما سیمین به راه نیما نرفت، ولی از نیما و شاعران بزرگی که به راه و شیوه ی بیان او صحه نهادند زمینه وافکار عمومی مخاطب را مهیا ساختند تا او بتواند بدون بیم و هراس (و حتی شیوه ی بیانش در سالهای نوجوانی وجوانی) در قالب غزل منتها با مضمون های روز ولاجرم با شکستن قالب های عروضی شعر بسراید و بتواند اهل نظر را هم به همداستانی با خود برانگیزد چرا که مادر او هم شاعر بود و با شاعران روزگار خود و از جمله پروین اعتصامی رابطه ی دوستانه داشت و سیمین از کودکی و نوجوانی شعر می سرود و با آنها همراه بود، اما بعد از انقلاب مضامین غزل ها را (با اوزان عروضی) کهنه یافت زیرا به گفته ی خودش «آن غزل ها یادگار آن هنگام است که نهالی نورسته بودم اما امروز که بلوط استواری شده ام ایستاده در مسیر توفان پرخروش» دیگر نمی توان در آن قالب های کهنه سخن امروز راگفت. آن روزگار «دوران شکافتن دانه بود و رویش ساقه و دویدن ریشه» که آن هم برای او «امری جدا از وجود» و هستی اش نبوده است و او «درد و فراغت زمین را به هنگام باروری و زادن آزموده است پرواز همه ی مرغان را در آسمان صبح وغروب، سینه سایان و بال کشان» دنبال کرده است و با بوته های یاس هزار بار شکفته و پژمرده است و با ابرهای آسمانی هزارگونه شکل پذیرفته است. می گوید: «چگونه بگویم می خواستم لحظه های همه شادمانه باشند و نبودند، می خواستم پژمردن و فرو افتادن نباشد و بود می خواستم . روز به بطن تنگ و سیاه شب باز نگردد و باز می گشت، می خواستم ظلم و ظلمات پای نگیرد و می گرفت و چنین بودکه شعرم همه زیبایی نبود وگاه نمود به چرک نشسته ی زخمی بود وگاه فریاد فرومانده و برآماسیده درحلقومی که به ریسمان سیاه چندش آوری فشرده باشد» ]تا وقتی که :«بانگ برآمد که :برخیز/ دست ز جان بشوی و بستیز»[ «من نه یک سیاست پیشه بودم و نه یک جامعه شناس و از حرفه ی این دو ناآگاه و با این همه به گرفتاری هر دو گرفتار آنجا که تازیانه ی سیاست و اجتماع بر تنم فرود آمده است فعان کرده ام و آنجا که نوازش این دو را یافته ام به آرامی ترانه خوانده ام و هیچ در توان نداشته ام جز آنکه بتوانم گفت:

خانه ابری بود روزی،خانه خونين است اينک
آن چنان بود، اين چنين شد، حال ما اين است اينک
مرده‌واری، طيلسان بر دوش و خون آشام و شبرو
تشنه ی خون با دو دندان چو دو زوبين است اينک
می کشد در خون پلنگ پير آهوی جوان را
وحشت قانون جنگل، تهمت دين است اينک
سرو باغ عشق را نازم که در باران سربی
چون درخت ارغوان از خون، گل آذین است اینک
می درخشد خاک همچون آسمان با روشنانش
بر زمین بشکسته شمشادی بلورین است اینک
گرد ماه چارده شب با شباویزان سرخش
رشته ی مرجان نثار زلف مشکین است اینک
چشم شوخ گزمگان تا ننگرد دوشيزگان را
پرده‌ ساز چهره‌ها گيسوی پرچين است اينک
نوعروسان بلوراندام بازو مرمری را
حجله‌ گه گور است و خاک تيره‌ بالين است اينک
گوهر ناسفته را گر شرع می گويد که مشکن
سفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آئين است اينک!؟
تيغه ی فرياد غم بشکست چون فولاد خنجر
پرده ی گوش ستم ديوار رويين‌ است اينک
نه! که کارستان ظالم همچو خاکستر بريزد
حاصل کبريت نفرت، شعله ی کين است اينک
خانه ابری بود روزی، گرچه خونين شد، وليکن
پشت ظلمت، وز پی خون، صبح سيمين است اينک

او نمرده است مگر نخوانده اید که او گفته است: « وزندگی ام با شعر که بی او هیچم، و اگر مرا تحمل می توان کرد و اگر خود نیز لاشه ی تن را بر دوش جان می توانم کشید به یاری نیروی ارزانیش».

1420-6